دلم میخواد بغلتون کنم،بگم منم همینطور.بگم همه همینطور.بگم هیچکس نمیگه،ولی همه همینطور.دلم میخواد بدونید که میدونم چه قدر سخته.و دلم میخواد درست بشه.رها شیم.میدونید چی میگم؟رها تر از اون چیزی که یادمون باشه اینی که دستمونه رو داریم.رهاتر از اون چیزی شبها که با چشمای گریون خیره بشیم به این صفحه با نور مزخرف و سردردآورش.
از آدمایی که سعی دارن تغییرم بدن بدم میاد.از آدمایی که سعی دارن من رو به شخصیتِ ذهنیِ مورد علاقهشون تبدیل کنن بدم میاد.
زنده.
روز ششمᥫ᭡ :بوی نو،امید،تاریک،نور،سالاد سزار،گرم،دفترِ همیشگی،زیتونهای دوستنداشتنی ولی دوستداشتنی،
روز هفتمᥫ᭡ :زبان،استرس،سردرگم،شنبه ای که شنبه نبود.
اخرشم وقتی سنم بره بالا تر و بالا تر و بالا تر و و خطها و چروکهای نامنظم بیفتن روی صورتم،باید تک و تنها برم روی نیمکتهای پارک بشینم.(البته که الانم باید بدم تک و تنها بشین-)