امروز یه جورایی انگار براش پشتیبان بودم،انگار یه امید گوشه ی قلبش بودم.یه کسی که میتونه بهش تکیه کنه.ازش پرسیدم همراهت بیام توی مطب؟گفت اره.گفت بیا.گفت اگه دکتر ازم پرسید چه مشکلی داری؟تو براش بگو.گفت من نمیتونم.
اولش گفتم مثل چنل قبلیم کلی لینکمو همه جا و برای همه بفرستم،اما الان دیگه نمیخوام ایگنور شم،دیگه نمیخوام نوشته هام خونده بشن وقتی درک نمیشن،دیگه نمیخوام و نمیتونم بذارم کسی مسخرهم کنه.کی مهمتر از خودم برای خودم؟پس همینجا،تنها میمونم.