پریشان است گیسویی در این باد و پریشانتر
مسلمـانی که میخـواهـد نگاهـش را نگه دارد
وقتی بچه بودم و میرفتم تو اتاقم گریه میکردم،
منتظر بودم یکی بیاد و منو بغل کنه؛
اما هیچ کس نمیومد که این کارو بکنه
من ساعت ها به این امید که کسی متوجه غم، اندوه و تنهاییم بشه،
تو سکوت و تاریکی اتاق منتظر بودم.
حتی یه وقتایی دعا میکردم مریض بشم؛
چون فکر میکردم حداقل اینجوری شاید کسی منو ببینه؛
بیاد اتاقم و منو بغل کنه و ازم مراقبت کنه...
تا بتونم اون محبتی رو که میخواستم ازشون بگیرم.
من فقط میخواستم احساس کنم که برای کسی مهم هستم، حتی برای یه لحظه کوتاه،
اما هیچکس نیومد:))
درسته که انسان به امید زندهاست؛
ولی امیدهایی که زیاد طول بکِشند، قاتلان بی صدا هستند.
هرکس سه داستان در زندگیاش دارد:
داستانی که زندگی میکند ؛
داستانی که آرزو دارد زندگی کند
و داستانی دردناکی که میخواهد فراموش کند ...
آدمی که بهش تبدیل شدمو خیلی دوست دارم..
به آدم که به موقعش احساسیه و به موقعش منطقش حرف اولو میزنه.
آدمی که به اندازه توجه میکنه و از هیچکی توقعی نداره.
آدمی که هرچیز الکی یا هر آدمی، نمیتونه ناراحتش کنه.
یه آدم که وابستگی مریضگونه نداره؛ یه آدم که هدف داره، رو پای خودش ایستاده و قوی جلو میره..
آره این آدمو دوست دارم چون با هر تجربه ای خودشو محکم تر از قبل میسازه