کسانی که روی هر چیز تعصب دارند، اغلب اسیر نادانیاند. تعصب شدید، انسان را کور و کر میکند؛ حتی اگر هزاران دلیل منطقی برای رد باورشان بیاوری، باز هم حقیقت را نمیپذیرند.
در جامعهی ایران، تعصبهای کورکورانه بهویژه دربارهی دین، تاریخ و فرهنگ، بسیار رایج است. چنین ذهنیتی نهتنها مانع رشد فکری میشود، بلکه میتواند خطرناک باشد. وقتی کسی بدون تفکر از باورهای کهنه دفاع میکند، گاهی حتی خشونت را افتخار میداند؛ مثل کسی که قتل مخالفان فکریاش را توجیه میکند.
تعصب، جلوی تفکر را میگیرد و گفتوگو را نابود میکند. راه نجات، اندیشهی آزاد، پذیرش تفاوتها و شجاعت در بازنگری باورهاست.
هدایت شده از یکقطرهاندیشه!
Divan_Kamele_Forugh.pdf
حجم:
581.1K
دیوان کامل فروغ فرخزاد
#پیشنهاد_مطالعه
همیشه عادت دارم آدمای کرینج و دلقک رو مسخره کنم. همونایی که لباسای عجقوجق میپوشن، ویدیوهای تیکتاک میگیرن و فکر میکنن خیلی خفنان. حتی کسایی که دغدغههای بچهگانه و مسخره دارن یا یه تختشون کمه رو هم مسخره میکنم.
اما هرچی بیشتر فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که آدمای سادهتر و کمعقلتر زندگی شادتری دارن. هرچی پختهتر میشی و بیشتر میفهمی، دنیا هم بیمعنیتر و پوچتر به نظرت میاد.
همون اکیپهای بچهسال اینستاگرام و تیکتاک احتمالا بیشتر از من حال میکنن. من اینجام، تو خونه، جوونیم داره میگذره، بدون هیچ هیجان و دغدغهای ، فقط با فکرای سنگین و بیانتها.
آخرش زندگی همیشه به کام آدمای سادهلوحتره. کسایی که کمتر فکر میکنن، کمتر جدی میگیرن، بیشتر میخندن و راحتتر خوش میگذرونن. انگار هرچی عقل و درک بالاتر باشه، حال و روز آدم غمگینتر میشه.
بانویِ شرقی
از فئودور به عزیزترین عزیز زندگیام. ریشهی حیات من سلام زندگی در غربت و سردی پاریس را در امید بازگش
بهار سال 1865
چند سالی است که از زندان آزاد شده ام
به فلسفه علاقه مند شدم و کتابهای افلاطون، کانت و هگل را با شوق بارها خواندم
راه را برایم باز کرده اند که به دنیای آریستوکراسی روسیه وارد شوم
همان ده درصدی که می توانند بخوانند و بنویسند و می گویند کتابهایم را دوست دارند
در آستانه چهل و پنج سالگی هستم و پیری را بر آستانه در می بینم
این روزها نفسم خیلی تنگ می شود ولی دکترها می گویند چیز مهمی نیست و حداقل بیست سال دیگر زندگی می کنم
آیا چیز جدیدی پیش از مرگ از زندگی خواهم آموخت؟
من به همه این سالها فکر می کنم و سالهایی که پیش رو دارم
ما هیچوقت همه چیز را به یکباره یاد نخواهیم گرفت.
در ثانیه ای به آگاهی رسیدن تنها روزها، ماهها و سالها صادقانه زیستن را در خود پنهان می کند.
برای کشف حقیقت همه ما با نادانی بسیار خود شروع می کنیم
و اگر تصور می کنید با همه نادانی خود حقیقت را زود فرا گرفته اید مطمئن باشید که آن را درست درک نکرده اید.
دنیای ما تنها با عشق به حقیقت رهایی خواهد یافت
بارها از خود پرسیده ام آیا با همه این بی عدالتی ، رنج و شرارتی که می بینم
دنیا همان جهنمی نیست که هراس ما ورود به آن پس از مرگ است؟
شاید برای همین است که به در ته قلب خود می دانیم آنکه رفته است از این دوزخ آزاد است
این دنیا دوزخمان خواهد ماند تا روزی که قلبهایمان از دوزخ بودن باز نایستد
دوزخ چیست؟
من همیشه باور داشته ام که دوزخ چیزی جز ناتوانی در دوست داشتن دیگران و جهان نیست.
اگر عشقی در قلب و جهان خود نمی بینی
و اگر لذت و تحسین آنچه زیباست در تو مرده است
سرانجام موفق شده ای تا دوزخ را بیابی و شاید او سرانجام تو را یافته است.
مهم نیست که به نظم جهان و قانون بزرگ هستی معتقد هستی یا نه....
تنها به قلب خود نگاه کن و ببین هنوز قلبت می تواند از برگ جوان و تازه ای که در بهار بر سر شاخه ای خشک
می روید لبریز از لذت و تحسین شود؟
از آسمان آبی؟ و یا از دیدن پرنده کوچکی که بر درخت حیاط تو آشیان ساخته است؟
عشق آن گنج ارزشمندی است که می توانی با آن همه جهان را از آن خود کنی و نه تنها خود که تمام انسانها را از
گناهانشان بازگیری و رها سازی.
پس برو بی انکه بترسی حتی یک لحظه!
فئودور داستایوفسکی