مَرد گفت:
- عشق وجود دارد، نسل شما وجودش را ندارد!
اوه؛ بله درست بود، مَرد درست میگفت، در زمانهای میزیستیم که دلها اتوبوس بودند و به هر وقتی کسی را سوار میکردند، کرایههایشان ارزان بود و صداقت و وفاداری وجود خارجی نداشتند، گاه دلم میخواست در زمان دیگری میزیستم، آنگاه که عشق معنا داشت و همه وفادار بودند.
آن موقع به جای هدایای آیفونهای قرضی، روابط دروغین، بهم دیگر عشق و محبت میدادیم، آنگاه بر چشمانت بوسه میزدم و میگفتم که چهقدر چشمانت به وقت خنده شیرین هستند، باهمدیگر در خانهٔ تو، چایی مینوشیدیم و در کنار همدیگر غروب را تماشا می کردیم!
حِرمان؛صفحهٔ اول!
به یادم هست، روزی مصرّانه،
به تو میگفتم:
” ما هرگز خسته نخواهیم شد… هرگز ”
اما مدتی است، پی فرصتی میگردم شیرینم
تا به تو بگویم، ما نیز
خسته میشویم و خسته شدن، حق ماست
این که خسته میشویم و از نفَس میافتیم و در زانوهایمان
دردی حس میکنیم، مسألهای نیست
مسأله این است که بتوانیم زیر درختی، کنار جوی آبی، روی تخته سنگی
در کنار هم بنشینیم
و خستگی از تن و روح، بتکانیم
خسته نشدن، خلافِ طبیعت است
همچنان که، خسته ماندن
دیگر نمیگویم که ما تا زندهایم، خسته نخواهیم شد
بلکه میگویم: ما هرگز، خسته نخواهیم ماند.
-نادر ابراهیمی