فقط اونجایی که سعدی میگه :
در رفتن جان از بدن
گویند هر قومی سخن
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم میرود
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
سخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم
لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران
منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت
ز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم