به یادم هست، روزی مصرّانه،
به تو میگفتم:
” ما هرگز خسته نخواهیم شد… هرگز ”
اما مدتی است، پی فرصتی میگردم شیرینم
تا به تو بگویم، ما نیز
خسته میشویم و خسته شدن، حق ماست
این که خسته میشویم و از نفَس میافتیم و در زانوهایمان
دردی حس میکنیم، مسألهای نیست
مسأله این است که بتوانیم زیر درختی، کنار جوی آبی، روی تخته سنگی
در کنار هم بنشینیم
و خستگی از تن و روح، بتکانیم
خسته نشدن، خلافِ طبیعت است
همچنان که، خسته ماندن
دیگر نمیگویم که ما تا زندهایم، خسته نخواهیم شد
بلکه میگویم: ما هرگز، خسته نخواهیم ماند.
-نادر ابراهیمی
فقط اونجایی که سعدی میگه :
در رفتن جان از بدن
گویند هر قومی سخن
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم میرود