شنيدم مصرعی شيوا، كه شيرين بود مضمونش
«منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش»
به خود گفتم تو هم مجنون يک ليلای زيبایی
كه جان داروی عمر توست در لبهای ميگونش
بر آر از سينهی جان شعر شورانگيز دلخواهی
مگر آن ماه را سازی بدين افسان افسونش!
نوايي تازه از ساز محبت، در جهان سركن،
كزين آوا بياسايی ز گردشهای گردونش
به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن
كه خود آگاهی از نيرنگ دوران و شبيخونش
ز عشق آغاز كن، تا نقش گردون را بگردانی،
كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش
به مهر آويز و جان را روشنایی ده كه اين آيين
همه شادی است فرمانش، همه ياری است قانونش
غم عشق تو را نازم، چنان در سينه رخت افكند
كه غمهای دگر را كرد از اين خانه بيرونش!
غرور حسنش از ره میبرد، ای دل صبوری كن!
به خود باز آورد بار دگر شعر فريدونش
-فریدون مشیری
ارغوان
شاخهی همخون جداماندهی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفتهست هنوز ...؟
امیرهوشنگ ابتهاج
«از اين که چنين نوراني ياد مني، بايد بر خود مي باليدم؛ اما، عزيز من، من براي تو چه کردم؟ _ هيچ. _ من تنها نگاهت مي کردم، چرا که خود نگاه کردني بودي. اين تو بودي تو _ که از نگاه من بوي دريا گرفتي و، حال، که خود يک موجِ اين کناره يي، باري، دريغ مدار، شاکر باش برين همه چيزها که از دست مي دهي و مي دهي _ تنها براي آن که باز بغلتي و دوباره بغلتي و باز بغلتي و غٌلغٌلِ زنجيرِ تبسمِ زمان شوي._ زمانِ سپيد، که آرامشي بزرگ تواند بود...»
-نامه ای از بیژن الهی به محمود شجاعی