eitaa logo
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
9.5هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
783 ویدیو
3 فایل
وقتی تو ساحل زندگی،جَزر بیاد سراغت،یهو تنهای تنهامیشی! نویسنده رمانها:فاطمه صداقت✍️ 🚫کپی🚫 راه ناتمام💖 عروسک پشت پرده(چاپ شده)🔦 حس خفته💍 دورهمی(چاپ شده)💑 شامار💟 کوچه پشتی🌿 تیرا🧩 راحله🌷 📌جمعه ها تعطیلیم📌 تبلیغ @TabPaeez ادمین @HappyFlower
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی! سلام همراهان 🌱
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ صفدر گفت: -بهرام نمیاد بابا جان؟ -نه. ولش کن بابا. اون همیشه کار داره! -آره این کار جدیدش حسابی درگیرش کرده. امیدوارم موفق بشه. رسولی آدم زرنگیه. -می‌شناسیش بابا؟ سرش کلاه نذاره؟ پدر درحالیکه برنج می‌کشید گفت: -نه بابا جان. آدم مطمئنیه. دو سه نفر از بچه‌های دیگه هم باهاش کار می‌کنن. بعدم بهرام خودش فولاد آب دیده‌اس!باهوشه. باهوش بود. خیلی هم باهوش بود. وقتی کسی از کودکی کار کند و زحمت بکشد باید هم در آستانه چهل سالگی بتواند تجارتی به هم بزند و کسب و کارش را رونق ببخشد. در کارش زرنگ بود و حرف نداشت ولی در زندگی زناشویی‌اش هیچ تعریفی نداشت. شام که در آرامش خورده شد سارا سفره را جمع کرد و به آشپزخانه رفت. مشغول شستن ظرف‌ها شد. مادر که در حال مرتب کردن آن‌جا بود گفت: -هفته پیش رفتم فرشته رو دیدم با پسرش. -خب. -ماشاءالله چه پسری. مثه قرص ماه. خوشگل. -مبارکش باشه. -ولی فرشته خیلی ضعیف شده بود. نا نداشت. -خب زایمان همینه دیگه. -آره. خاله‌اتم خسته بود. سارا در دلش به من چه ای نثار خاله کرد. -می‌گم نمیری بچه فرشته رو ببینی؟ -نه علاقه‌ای ندارم. - بد نباشه؟ -نه مامان جون. نه اونا از من خوششون میاد نه من از اونا. -باشه؛ ادبه. خوبه بری. سارا کفری شد و به سمت مادر برگشت: -می‌شه راجع‌ به چیز دیگه‌ای حرف بزنیم مامان. -آخه سراغتو می‌گرفتن مادر. -بگیرن. اونا سراغ کیو نمی‌گیرن؟ برگشت و به ادامه کارش مشغول شد. همینش مانده بود که به آن‌جا برود و آن وقت پسر کاکل زری فرشته را بر سرش بکوبند! که او دیرتر ازدواج کرده و حالا بچه دارد. دستان قفل شده سارا و مریم دوباره هوس آرزوهای بزرگ کرده بودند. گرمایی که از سلول‌های پوست سارا و مریم به یکدیگر منتقل می‌شد، وجودشان را پر حرارت کرده بود. دو خواهر به عادت همیشگیشان وقتی کنار هم می‌خوابیدند دست‌های هم را گرفته بودند و حرف می‌زدند. -مریم یه سوال بپرسم؟ -بپرس. -مادر شدن چطوریه؟ -همونطوریه دیگه! مریم خنده ریزی کرد و دستان سارا را فشرد. سارا که متوجه شوخی مریم شده بود در جوابش دستش را فشرد و خندید. -منظورم اینه که چه حسی داره؟ -گفتنی نیست دختر. باید حسش کنی. -تو که نویسنده‌ای و پر احساس، یه کمی برام حرف بزن ازش. -خب. حس پرورش دادن یه موجود دیگه تو وجودت. حس ضربان داشتن دو قلب درون جسمت. دو روح در یک جسم شنیدی؟ حس مادری همونه. روح خودت با بچه‌ات تو جسم تو. خیلی قشنگه. وقتی تکون می‌خوره وقتی حرف می‌زنی و با لگد جوابتو میده. -ای سهراب شیطون. خواهر منو می‌زنی؟ -اوهوم .این روزها بیشتر هم شده. ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌
هدایت شده از مسجد حضرت قائم(عج)
🏮 مادر بدون سرپرست: ای کاش می‌تونستم یک لیوان آب خنک بخورم! مادری از اهالی روستاهای محروم با دخترشون بدون سرپرست زندگی می‌کنه اما سقف خونه بعلت ایزوگام نشدن در حال تخریبه و حتی یک یخچال ساده ندارن! و به مامور تحقیق گفتن که آرزوی یخچال داشتن دارم! برای رفع مشکلاتشون حدودا ۳۰ میلیون نیاز داریم. ❞در صورتی که مبلغ مورد نیاز خانواده تامین بشه، مبالغ اضافه صرف سایر امور مجموعه، معرفی خیریه، فرهنگی و نیکوکاری خواهد شد پس واریز شما با نیت در نظر گرفته می‌شود. ❝ 📌 حساب‌ ، و امور خیریه مسجد حضرت قائم(عج)👇 ● 5041721113821434 ● 380700010002212351634001 🏮اطلاعات بیشتر👈 @mehr_baraan
🏮 امور خیریه مسجد حضرت قائم(عج‌) یکی از معتبرترین مراکز محرومیت زدایی در مناطق محروم کشور می‌باشد و با خیال راحت می‌تونید در همه امور این مجموعه مشارکت کنید. برای دیدن گزارشات این مجموعه ردی لینک زیر کلیک کنید.👇 اطلاعات بیشتر و ارتباط با خیریه👇 https://eitaa.com/joinchat/2846883849Cbf3af7a7e9
‌خواجوی کرمانی پرواز کن ای مرغ و به‌ گلزار فرود آی وَر اهل دلی بر درِ دلدار فرود آی ور می‌طلبی خون دل خسته‌ی فرهاد چون کبک هواگیر و بکُهسار فرود آی ای باد صبا بهر دل خسته‌ی یاران یاری کن و در بندگی یار فرود آی
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ سارا پوفی کرد و با حسرت گفت: -خوش به حالت. تو عشقو تجربه کردی، مادری رو داری تجربه می‌کنی. خیلی خوشبختی مریم. مریم سکوت کرده بود. نمی‌دانست باید به خواهر عزیزش که حسرت‌های زیادی در زندگی‌اش داشت چه باید بگوید. -چند وقت پیش تو یه مجله می‌خوندم که الماس رو چطوری درست می‌کنن؟ -خب. -نوشته بود کربن رو که دوهزار درجه سانتی گراد حرارت بدی، می‌شه الماس. -اوهوم. چه ربطی به من داره. -ربطش اینه که الماس‌ها با گرما دیدن و زجر کشیدنه که می‌شن الماس. -نمی‌فهمم. -سارا تو که خنگ نبودی. منظورم دقیقا خودتی. قوی باش تا الماس بشی. سختی‌هایی که می‌کشی از تو یه تیکه جواهر می‌سازه. -شعار نده. -شعار نیست به خدا. عین حقیقته. تا سختی نکشی عیارت بالا نمی‌ره. -حالا اگه بچه داشته باشم و سختی بکشم، عیارم نمی‌ره بالا؟ -چرا می‌ره. ولی هرکسی تو زندگیش یه جور باید خودشو بکشه بالا. شاید کسی حاضر باشه هیچ کدوم از اینا رو نداشته باشه. منظورم عشق و بچه‌اس. ولی بجاش پولدار باشه. دقیقا جای تو باشه. تو هم حاضری پول و ثروت نداشته باشی ولی عشق و بچه داشته باشی!درست می‌گم؟ -گیرم که درست بگی. حالا الماس بشم که چی بشه؟ مریم سکوت کرد. باید جواب قانع کننده‌ای به سارای بریده از همه چیز می‌داد. -برای خودت. برای ارزش‌های خودت. بخاطر خودت بزرگ شو. حداقل تو وجود خودت که خویشتنت رو دوست داری نداری؟ مگه همه اتفاقا و اهداف ما رو باید بقیه تایید کنن یا ببینن یا براشون مهم باشه؟ سارا داشت موتورهای مغزش را به راه می‌انداخت تا به حرف‌های خواهرش فکر کند. شاید اگر دنیا را آن طوری که مریم می‌گفت، تماشا می‌کرد خیلی چیزها در نظرش عوض می‌شد. دستش را فشرد و با عذرخواهی کوچکی، پشتش را به مریم کرد و خوابید. مریم هم که بخاطر شکم برآمده‌اش به پهلو خوابیده بود، همان‌جا چشم‌هایش را بست. ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ نور آفتاب خستگی ناپذیر داشت سرتاپای سارای خوابیده در آرامش را قلقلک می‌داد. پاهایش را به عادت همیشه در شکمش جمع کرده بود و قصد جداشدن از خواب شیرین صبحگاهی را نداشت. بالاخره تصمیمش را گرفت و ملحفه را کنار زد. از جایش بلند شد و چشمش به مریم تپل افتاد که ورم پاهایش حالا به وضوح دیده می‌شد. بوسه‌ای روی پیشانی‌اش کاشت و در دل بخاطر حرف‌های قشنگی که زده بود تشکر کرد. صبحانه‌اش را همراه پدر و مادر خورد و عزم رفتن کرد. -می‌موندی ناهار سارا جان. حالا چه عجله‌ای بود مادر؟ -نه مامان جون. هفته دیگه اول مهره. هفته بعدش هم کلاسام شروع می‌شه. باید آماده بشم. -باشه مادر. خدا به همرات. مادر را بوسید و کیفش را برداشت. از اتاق خارج شد و پله‌های ایوان را با سرعت پایین رفت. ریموت را زد و به سمت قلهک حرکت کرد. نشانه‌های پاییز خودنمایی می‌کردند. درخت‌ها رنگشان پریده بود و به لرز افتاده بودند. آنقدر لرزیده بودند که برگ‌هایشان را به پایین پرت می‌کردند و تحمل سنگینی آن سبک بالان را نداشتند. هوا هم کمی گرفته بود و اعلان جنگ سرما به آدم‌ها می‌کرد. وارد حیاط شد و در را بست. پری خیلی کثیف و پر از لک شده بود. دو سه روزی بود که می‌خواست به کارواش برود ولی فرصت نکرده بود. وارد اتاق شد و در را بست. خانه سوت و کور بود. آشپزخانه اولین جایی بود که واردش شد. مقر همیشگی‌اش! بهرام دیشب با جوجه کبابی از خودش پذیرایی کرده بود. خنده تلخی کرد و رفت تا لباس‌هایش را عوض کند. از روی تابلو برنامه‌ریزی‌اش نگاهی به کارهای آن روزش انداخت. باید به مطب علایی زنگ می‌زد و برای ماه آینده وقت می‌گرفت. یک تابلو هم سفارش گرفته بود و باید آن را آغاز می‌کرد. به آشپزخانه رفت تا بقایای جوجه کباب را به سطل زباله هدایت کند. چایی ساز را که روشن کرد، شروع به تمیز کردن میز و آن اطراف نمود. تصمیم گرفت برای شام آبگوشت درست کند. کمی نخود و لوبیا خیساند و به طرف چایی ساز رفت تا چای دم کند. آشپزباشی روی دیوار ساعت نه را نشان می‌داد. وقت تماس با مطب بود. -سلام. قلی زاده هستم. بله وقت می‌خوام. نه گلی جون هنوز خبری نیست. برای ماه آینده. می‌گم تو نمی‌دونی این آزمایش چی هست؟اهان. پس کارم دراومده! برای بهرام می‌گم. من که مشکلی ندارم. می‌دم. ممنون پس ماه آینده می‌بینمت‌. خداحافظ. گوشی را گذاشت و به کلید شماره‌ها خیره شد. دستش را آرام روی کلیدها به حرکت درآورد. همزمان فکرش مشغول حرف گلی شده بود. ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌
💢💢💢 نگاه کوتاهی به لباس‌‌های سرتاپا خیسم انداخت و نگاه باتاملی به در بسته. _شما کلید پایینو نداری؟ اخم کرد _نه، شما که اومدی دادمش به عمو...حواست کجا بود که در رو بستی؟! مدام تو اَبرایی؟! حرصی چشم گرفتمو با همون لباس سرتاپاخیس نشستم لب راه پله _شما برو بالا، من همین‌جا می‌شینم تا عموت بیاد! نگاهی به بالای راه‌پله و واحد خودش انداخت و کم‌حوصله نفسی بیرون داد _لازم نکرده، بلند شید بریم بالا! ~~~~ آب از نوک‌ موهامو زیر شال روان بود. دست‌هامو بغل زدم‌و بیشتر چسبیدم به رادیاتور که از اتاق بیرون اومد. دقت نگاهم رفت رو دستش. یه دست ژاکت و شلوار ورزشی دستش بود و یه کلاهِ کشی مردونه. بدون اینکه مستقیم نگام کنه لباسها رو گذاشت رو مبل و همینطور که خودش طرف چای‌ساز می‌رفت، گفت: _بیا برو تو اتاق لباستو عوض‌کن تا دوباره سرما نخوردی باز کار عمو در بیاد... سردیِ دست‌هامو ها کردم و نگاه خیره‌ای به کلاه انداختم.این کوه غیرت چرا فکر می‌کرد من می‌تونم اینهمه پیچک خیس در هم تاب‌خورده رو تو این یه ذره جا، جا بدم!!!😳 نگاه تیز کنار چشمی بهش انداختم. کلاه رو برداشتم‌و..‌.😏😌 عاشقانه‌ی‌مذهبی♥️ https://eitaa.com/joinchat/3648127820Ccc82d6628b
پسر و باجذبه‌مون با دخترعموی و تازه برگشته‌ش حسابی سرناسازگاری دارند🥴🙄 ولی حالا دختر و پرزبونمون مونده پشت در و وسط !😬 یه‌‌عاشقانه‌ی‌‌جذاب‌وپرماجرا😍😋‼️ https://eitaa.com/joinchat/3648127820Ccc82d6628b
- ایران حمله کرده! با شنیدن ایران ترس توی دل همه افتاد، هممون می‌دونستیم ایران نمی‌زنه، نمی‌زنه اما اگه بخواد بزنه تل‌آویو و با خاک‌یکسان می‌کنه! ترس توی چشمای همه قابل مشاهده بود، خیلیا که نتونسته بودن به پناهگاه برسن توی خیابونا سنگر گرفته بودن... فردا عید ما بود ولی حالا ایران عزادارمون کرده. داستانی از دل فلسطین تا عاشقی یهودی که بخاطر عشقش که ایرانیِ مسلمون میشه🤝 متن بالا جزی از رمانه، بزن رو لینک پارت اول و بخون👍🌚 https://eitaa.com/joinchat/1616511948C5124cc0ba6
حال من آن دختر اسرائیلی است که عاشق فرمانده ایرانی شده... دقیقا همین‌قدر محال... رمان و می‌خوای وارد کانال شو🤌 https://eitaa.com/joinchat/1616511948C5124cc0ba6