eitaa logo
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
9.8هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
765 ویدیو
2 فایل
وقتی تو ساحل زندگی،جَزر بیاد سراغت،یهو تنهای تنهامیشی! نویسنده رمانها:فاطمه صداقت✍️ 🚫کپی🚫 راه ناتمام💖 عروسک پشت پرده(چاپ شده)🔦 حس خفته💍 دورهمی(چاپ شده)💑 شامار💟 کوچه پشتی🌿 تیرا🧩 راحله🌷 📌جمعه ها تعطیلیم📌 تبلیغ @TabPaeez ادمین @HappyFlower
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ سفره را پهن و وسایل صبحانه را حاضر کرد. پدر را صدا زد. با هم دور سفره نشستند و مشغول خوردن شدند. -می‌گم بهرام برای شام بیاد باباجان. -نه نمی‌خواد بابا. من کلی کار دارم خونه. خودم با آژانس می‌رم. نمی‌خواد دعوتش کنی. ادامه صبحانه در سکوت گذشت. مریم و مادر هنوز خواب بودند. صفدر صبحانه‌اش را خورد و بلند شد. دخترش را در آغوش گرفت. -باباجان مراقب خودت باش. نزدیک بود اشک‌های سارا دوباره با لجبازی روی صورتش جاری شوند. به سرعت خودش را کنترل کرد. نباید پدر می‌فهمید؛ قلبش! -چشم باباجون. شمام مراقب باش. کمتر به خودت فشار بیار. بگو اون سپند کمکت کنه. پدر با تعجب سارا را نگاه کرد. -بهرام درموردش بهم گفته. همون که ۱۳سالشه. باباش کارخونه داره. -خیلی بچه‌اس بابا. تازه ازش کلی کار هم می‌کشیم. خیلی زرنگه. هم درس می‌خونه هم کار می‌کنه. باباش می‌گه باید از الان دستش تو جیب خودش باشه. اگه منم پسر داشتم حتما می‌ذاشتمش سرکار. صفدر با یادآوری نداشتن این نعمت، کمی ناراحت شد. از سارا خداحافظی کرد و به سمت حیاط رفت. سارا هم وسیله‌هایش را مرتب کرد. حالا اعظم هم بیدار شده بود. سارا با مادرش درمورد علاقه مریم به سهیل و رضایت واقعی‌اش حرف زد. به مادر گفت تا آخر کنار مریم و علاقه‌اش به سهیل بماند. مادر را بوسید. آژانس رسیده بود. سارا به سمت در خانه رفت. سوار شد و به سمت قلهک حرکت کرد. به مقصد رسید؛ به خانه اش. خانه خودش و بهرام. از دلش گذشت کاش در این خانه بجای بهرام، با مردی زندگی می‌کرد که خودش انتخاب کرده و دوستش دارد. سرش را به چپ و راست تکان داد تا از این فکرهای بی سر و ته خلاص شود. داخل خانه شد. آشپزخانه را از نظر گذراند. بهرام زحمت کشیده بود و مواد فاسد شدنی را داخل یخچال گذاشته بود. حتما دیشب دوباره به رستوران رفته بوده تا شام بخورد. چشمش افتاد به میزی به هم ریخته. چای دیروز صبحش را دید. همانطور روی میز باقی مانده بود. قاشق چای خوری‌اش هم داخلش بود. پوفی کرد و به سمت اتاق خواب رفت تا لباس‌هایش را عوض کند. دلگیری‌اش از بهرام سرجایش بود، ولی او هنوز زن آن خانه و همسر بهرام بود. زن بودنش اجازه نمی‌داد خانه‌اش آن شکلی باشد. میز را جمع کرد و ظرف‌ها را شست. تمرین‌های نقاشی‌اش را هم انجام داده بود. تصمیم گرفت دستی به سر و روی خانه‌اش بکشد. حداقل دو سه ساعتی از فکر و خیال نجاتش می‌داد. غروب جمعه همیشه دلش را ریش ریش می‌کرد. لحظه‌هایی بود که با کندی و زجر می‌گذشت. سارا به عادت همیشه پشت پنجره نشسته بود و چای می‌نوشید. داشت به آسمان نگاه می‌کرد که ناگهان در خانه باز شد. بهرام آن ساعت از روز بعید بود به خانه بیاید. سارا با خونسردی مشغول دیدن صحنه روبرویش بود. در بزرگ خانه باز شد و ماشین شاسی بلند واردش شد و در بسته شد. سارا نشسته بود. مرد قد بلند و خوش پوش از پله‌ها بالا آمد. سارا نشسته بود. در پذیرایی باز شد. سارا نشسته بود. مرد قد بلند سلامی کرد. کفش‌های خانم خانه را پشت در دیده بود. لامپ‌های روشن را دیده بود. چه کسی می‌توانست باشد غیر از سارای با سلیقه و حرف گوش کن؟ ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ سارا نمی‌توانست روی باورهایش پا بگذارد. با سختی وکدورت از جایش بلند شد و به استقبال بهرام رفت. سلامی کرد و مقابلش ایستاد. -سارا خوبی؟ می‌خواسم بیام دنبالت صفدر گفت خودت میای. -آره کار داشتم. سارا به آشپزخانه رفت و مشغول ریختن چای برای بهرام شد. غروب جمعه گذشته و حالا شب شده بود. برای شام کباب درست کرده بود. حوصله‌ی غذای سخت را نداشت. کباب تابه‌ای راحت‌ترین غذا بود برایش. بهرام روی مبلی نشست و پایش را روی دیگری انداخت. سارا چای را مقابلش گذاشت و به آشپزخانه برگشت. ترجیح می‌داد خودش را با کارهای آشپزخانه سرگرم کند. بهرام چایش را خورد و مشغول دیدن تلویزیون شد. کانال‌ها را بالا و پایین می‌کرد. سارا هم مقدمات شام را فراهم کرده بود. بهرام را صدا زد. بهرام شکمو پرسید: -چی درست کردی امشب؟ سارا جوابی نداد. بشقاب کباب تابه‌ای را که با لیمو ترش و گوجه تزئینش کرده بود جلوی بهرام گذاشت. بهرام دیس پلو رابرداشت و مشغول کشیدن شد. سارا هم پشت میز نشست و منتظر شد تا دیس را از بهرام بگیرد. -خب دکی چطور بود؟ سارا دیس را گرفت و درحالیکه برنج می‌کشید جواب داد: -خوب بود. -همین. -بله. مهم مریم خانمه که راضیه. -پس بریم خرید برای عروسی. سارا جوابی به این صحبت بهرام نداد. با خودش فکر می‌کرد بهرام چه زود همه چیز را فراموش کرده. انگار یادش رفته همین دیروز پشت همان میز چقد از قزل آلایی که صفدر می‌خواست شکار کند ایراد گرفته بود. بهرام فراموش کار بود یا بیخیال؟ -سارا نمک رو بده. سارا از جایش بلند شد و از داخل کابینت نمک پاش را بیرون آورد. به سمت بهرام گرفت و دوباره سرجایش نشست. -فردا زود می‌خوام برم میدون. خودت برو خونه ساغر. -نمی‌رم. -برای چی؟ تنبل شدیا دوبار بردمت. سارا نگاه یخی و بی تفاوتش را به بهرام دوخت. -فردا نوبت رانندگی دارم. اولین جلسه است. -آهان. پَ بگو. با همون دختره می‌ری؟ چی بود اسمش؟ سارا تکه‌ای کباب به چنگال گرفت و با لذت گاز زد. -مهدیس. -آره مهدیس. با اون میری؟ -بله. بهرام غذایش را تمام کرد و مثل همیشه بدون تشکر از جایش بلند شد. سارا دیگر عادت کرده بود. او با آرامش غذا می‌خورد و بهرام با عجله. غذایش که تمام شد، الهی شکری زیر لب گفت و بشقاب‌ها را جمع کرد. فردا روز مهمی بود. اولین جلسه رانندگی. با تصور نشستن پشت فرمان ماشین، خنده‌ای بر لب‌های زیبایش نقش بست. سارا سر قرار بود و مهدیس هنوز نیامده بود. راننده ایستاده بود و مرتب به سارا تذکر می‌داد. سارا نگران مهدیس شده بود. نکند برایش اتفاقی افتاده باشد؟ ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌
رمان ۹۰۲ قسمته وی آی پی هم داره که رمان داخلش کامله @HappyFlower لینک ناشناس جهت انتقادات و پیشنهادات https://harfeto.timefriend.net/17373710703564 گروه نقد و نظر https://eitaa.com/joinchat/4119986287C1051036abf
🔰 مفاتیح هدی هم منتشر شد .🌷🌷🌷 پس از تلاش های بسیار، و باوجود درخواست های مکرر کاربران عزیز، برنامه ی قلم مفاتیح هدی هم منتشر شد. 🍀 امکانات برنامه با طراحی منحصر به فرد🍀 ✅ متن و ترجمه ی کلیات مفاتیح ✅ صوت هوشمند دعاهاو زیارات معروف ✅ حرکت هوشمند هایلایت متن دعا همراه با صوت ✅صوت هوشمند سوره های منتخب قرآن ✅ ارسال روزانه ی حدیث روز ✅ امکان ایجاد فهرست شخصی ✅ امکان جستجوی سریع در فهرست ✅ امکان تغیر فونت و اندازه ی متن عربی جهت نصب مفاتیح و قرآن هدی به کانال زیر بروید و برنامه را نصب کنید👇 https://eitaa.com/joinchat/2768109791C09d3026a5f
⚜️جشنوار عیدانه تشک رویال⚜️ ⬅️طرح تعویض تشک نو با کهنه ✅کسر 40درصد از لیست فروش❗️ ➕ارسال رایگان🚚 👈اقساط 4ماهه (بدون سود و بهره) ✔️برای تماس کارشناسان باشما شماره تماس خود را به آیدی زیر ارسال کنید🌷 @Saeeid64 ⬇️ارتباط با ما⬇️ 09192180904 02155447112 09195326500 09194000883 ✅سایت تشک رویال www.toshakeroyal.com ✅به ما بپیوندید ⬇️ https://eitaa.com/toshakeroyal64
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
آنچه خدا میدهد پایانی ندارد و آنچه آدمی میدهد دوامی ندارد زندگیتون پر از داده های خداوند ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ -خانوم یه ربع گذشت از وقت کلاست. دوستت نمیاد؟ -نمی‌دونم آقا. چیزی به من نگفت. -خونشو بلدی؟ -دقیق نه. سارا و مرد راننده که فامیلی‌اش صادقی بود ایستاده بودند. لحظه‌ای نگذشته بود که مهدیس از دور نمایان شد. با آن طرز دویدنش و آن آدیداس های بزرگش با نمک شده بود. -کجایی؟سلام! -سلام. ببخشید دیر شد. بریم بریم. سارا پشت فرمان نشست و صادقی مشغول توضیح دادن شد. -ببین خانوم این چیزایی که بهت می‌گم خیلی مهمن. درست گوش بده. نگاهش را از آینه به مهدیس نگران دوخت. -خانوم شمام گوش بده. خوبه یادبگیری. مهدیس که انگشت اشاره‌اش را به حالت تفکر به دندان گرفته بود و داشت با اضطراب بیرون را نگاه می‌کرد گفت: -باشه باشه. چشم. -این فرمون خب. اینم که دنده است. اون سه تا پدال رو می‌بینی؟ اولی گاز،وسطی ترمز ، آخری کلاج. کلاج خیلی مهمه. موقع دنده عوض کردن باید بگیریش و الا دنده خرد می‌شه. این از این، آینه‌ها خیلی مهمن. باید برای هر حرکتی حتما تو آینه چک کنی خیابونو. یادت باشه موقع دنده عوض کردن هی به دنده نگاه نکنی. راننده تند تند حرف می‌زد و سارا با اشتیاق گوش می‌کرد. روی صندلی عقب اما مهدیس نگران نشسته بود. وقت نشده بود علت نگرانی‌اش را توضیح دهد. ولی هرچه بود خیلی نگرانش کرده بود. توضیحات راننده تمام شده و سارا در حال استارت زدن بود. -خیل خب. الان باید کلاج رو تا ته فشار بدی و بعدش دنده رو جا بزنی. سارا محکم کلاج را فشار داد و دنده را جا زد. خواست گاز بدهد که پایش را از روی کلاج برداشت. ماشین به جلو پرید و خاموش شد. مهدیس از همه جا بی خبر سرش به صندلی جلو خورد و آخ بلندی گفت. صادقی خیلی خونسرد گفت: -نباید پاتو زود از روی کلاج برداری. باید آروم آروم که فشار پاتو از روی کلاج برمی‌داری، همزمان به گاز فشار بیاری. حالا دستت میاد. دوباره شروع کن. سارا استارت زد و دوباره ماشین پرید. مهدیس کاملا از فکر و خیال بیرون آمده بود و وسط درس پرت شده بود. -خب. باید اول خَلاص می‌کردی خانم قلی زاده. اول خَلاص کن بعد استارت. سارا هر کار کرد خَلاص نمی‌شد. -کلاج رو بگیر. کلاج. یک ربعی طول کشید تا سارا بالاخره توانست ماشین را از زمین بکند و حرکت کند. ذوق زیادی در چشمانش موج می‌زد. با سرعت ۱۰کیلومتر بر ساعت حرکت می‌کرد. -واای! من دارم با سرعت ۱۰ کیلومتر بر ساعت حرکت می‌کنم! -آفرین! برو سارا. برو. مهدیس از پشت سر داشت سارا را تشویق می‌کرد. فرمان سفت و سخت پراید کار خودش را کرده بود. بازوهای لاغر سارا خسته شده بود. مهدیس هم انگار نگرانی‌اش را به فراموشی سپرده بود. -خوبه خوبه. بگیر سمت راست آروم. ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌
رمان ۹۰۲ قسمته وی آی پی هم داره که رمان داخلش کامله @HappyFlower لینک ناشناس جهت انتقادات و پیشنهادات https://harfeto.timefriend.net/17373710703564 گروه نقد و نظر https://eitaa.com/joinchat/4119986287C1051036abf
برشی از رمان دستم را پشت کمرش بردم و بلندش کردم. مقاومت کرد ولی بعد تسلیم شد. روی تخت نشست درحالیکه پاهایش دراز بود. از جایم بلند شدم و عصاهایش را آوردم. آن‌ها را گرفت و بلند شد. سختش بود. کمکش کردم. تا رسیدن به حمام و توالت فرنگی، آرام آرام همراهی‌اش کردم. کنار در ایستادیم. یک پایش را بلند کرد و دمپایی پوشید. پای دیگرش مانده بود. کمی تلاش کرد تا بپوشد ولی نتوانست. خواستم دولا شوم که نسیم درونم غرید″ خاک تو سرت. می‌خوای دولاشی دمپایی پاش کنی؟ خیلی خنگی نسیم. ولش کن. تا جونش درآد تو رو اذیت نکنه″ یک لحظه مردد ماندم. ماهان در تلاش بود و من در تلاش. او می‌خواست کاری ساده که هر روز بی هیچ فکری انجام می‌داد به سرانجام برساند من بین این‌که دمپایی را پای شوهرم بکنم یا نکنم مانده بودم. یک لحظه به این همه فکر حقیرم خندیدم. واقعا الان وقت انتقام گرفتن بود؟ وقتی که ماهان داشت زجر می‌کشید؟ من اهل انتقام گرفتن نبودم آن‌هم درست زمانی‌که آدم مقابلم ضعیف بود. من اصلا آدم انتقام گرفتن نبودم. دولا شدم و دمپایی را پایش کردم. کمی خجالت کشید و گفت: -نمی‌خواد خودم می‌پوشم. سرم را بلند کردم. داشت نفس‌نفس می‌زد. می‌دانستم چه دردی دارد. خودم تازه پایم را از آتل درآورده بودم. -بیا برو تو. این‌قدر هم تعارف نکن. وارد شد. من هم یک جفت دمپایی پوشیدم و دنبالش رفتم. وقتی به توالت رسید به پشت برگشت و گفت: -تا کجا می‌خوای پیش بری؟ شلنگ را برداشتم تا دستش دهم. متعجب گفتم: -بشین دیگه. می‌خوام کمکت کنم. اخم‌هایش در هم شد. شلنگ را از دستم گرفت و گفت: -دیگه قطع نخاع نشدم که. برو بیرون ببینم. درحالیکه داشتم کمکش می‌کردم بنشیند گفتم: -من راحتم خجالت نکش. نفسش را پر صدا بیرون فرستاد. -ای بابا. من ناراحتم! برو بیرون. در آن لحظات بیشتر از اینکه لجاجتش بامزه باشد حیایش توجهم را جلب کرد. یاد حرف ناصح افتادم. می‌توانستم خیلی کارها را ذره ذره یادش دهم. باشه‌ای گفتم و از حمام بیرون آمدم. غرغر می‌کرد: -یه توالت هم نمی‌شه از دست این رفت. اَه! از شدت خنده، شانه‌هایم بالا و پایین می‌شد. سمت اتاق رفتم. نگاهی به تختش انداختم. قلبم را دیدم. سمتش دویدم. بازش کرده بود. شعرم را خوانده بود. همه‌جای قلب را بالا و پایین کردم تا اینکه یک جمله پیدا کردم. ماهان نوشته بود: -قلبت رو باور کنم یا شلوارک جرواجر شدم رو؟ یک شکلک عصبانی هم زیرش کشیده بود. آن وقت شبی غش‌عش می‌خندیدم. دلم را گرفته بودم و روی زمین پهن شده بودم. وسط قهقه‌هایم صدایی آمد. خود عصبانی‌اش بود: -نسیم! از جایم بلند شدم و سمت حمام رفتم. درحالیکه به خودم می‌گفتم « خوبه با من کار نداشت» در را باز کردم. از دیدن صحنه‌ای که مقابلم بود دلم ریش شد.