و در یکی از سرد ترین شب های سال کامم به تربتان باز شدو میتوانم زیر لب بگویم:
« ز کودکی خادم این تبار محترمم » .
تولد مرگ را در پِی ندارد...مرگ با او هست
بشر کاش از همان اول به قنداقه کفن می گفت! .
هر صُبح که صدای تو طلوع نمیکند
شبی تبعیدی و اندوهناک است
و هفته در آن
به هفت قرن بدل میشود .
به دل گفتم مکن اینقدر فریاد
که اندر خرمن صبر آتش افتاد
بسوزد هستـی فائز ، سراپا
گهی کآن چشم شهلا آیدم یاد .