eitaa logo
_ عدم .
267 دنبال‌کننده
436 عکس
227 ویدیو
1 فایل
حالی ب حالیم و عدم شاهدشه عدم:شاید نقطه آرمانیم:) چنگی ب دل زد همراهمون شو🫡 کپی؟ قابل میدونی فور کن باباجان . https://eitaa.com/AAbsence
مشاهده در ایتا
دانلود
_ عدم .
🖋صفحه ۲ از مسلم انکار که:«وقت گیر آورده ای... مثلا ما مهمان هستیم و باشد فردا... پاهایم رنجور است
🖋صفحه۳ به اتاقی کوچک ساده و تمیز راهنمایی شدیم . مردی با قبایی سفید و مو و ریشی سیاه نشسته بود و قرآن می خواند. سلام کردیم .سر بلند کرد و با دو چشم آبی و بسیار درخشان به ما خیره شد . با دیدن مسلم تبسم می کرد و خواست از جا بلند شود. گفتم:«خجالتمان ندهید» . جلو رفتم و دست روی شانه اش گذاشتم؛ اما با وجود فشار دستم از جا برخاست. پیش خودم فکر کردم چقدر رشید است. گفتم:« شرمنده مان کردید». با صدای پرطنینی گفت:«دشمنتان شرمنده باشد چه سعادت افتخار بالاتر از دیدن روی مومن». روبوسی کردیم آهسته گفت:« مخصوصا که بوی بهشتم بدهد» . حرفش به دلم نشست؛با مسلم هم ربوسی کرد و نشستیم. چشمان نافذ و درخشان محمود فارسی مانعم شد مستقیم ب در چشمانش نگاه کنم و حرف بزنم . مسلم سینه ای صاف کرد و گفت:«در مجلسی بودیم صحبت شما شد و ماجرایی که به شما رفته این آقا مشتاق شد که ماجرا را از زبان خودتان بشنود. ایشان میرزا حسین کاتب هستند و گویا نزد دارند روایات مربوط به ائمه را بنویسند. حال اگر صلاح می دانید ، ماجرا را برای ایشان نقل کنید». محمود نفسش را به آهی بیرون داد و گفت:«مسلم جان شما می دانید که من برای هر کسی این ماجرا را نقل نمی کنم مخصوصا برای غریبه ها گوش های نامحرمی هستند که از شنیدن این ماجرا نه تنها اثر نمی گیرند بلکه موجب زحمت هم می شوند» . 📜«وآنکه دیر تر آمد» 🖊 الهه بهشتی .
درون شیشه‌ی یک‌ موزه می‌رسند به هم کُتِ قدیمیِ من، دامنِ عتيقه‌ی تو .
انصاف نباشد که من خسته‌ی رنجور پروانه‌ی او باشم و او شمع جماعت .
از جذابیت های مسیر منزل .
حواست هست؟ کسی بعد از من، خنده‌‌های تو را عبادت نکرد .
کهنه ترین زخم هارا میتوان بر پیکر ایران دید، ایرانم؛ ایران مظلومم.
اصلا هرچی داریم تو مملکت مال شماست .
چه می‌پرسی ز حالم؟ سنگ می‌بارد، بلورم من به رسوا کردن ایوب مشغولم، صبورم من .
_ عدم .
🖋صفحه۳ به اتاقی کوچک ساده و تمیز راهنمایی شدیم . مردی با قبایی سفید و مو و ریشی سیاه نشسته بود و ق
🖋صفحه۴ گفتم:« من غریبه نیستم برادر! اهل ایمانم و مشتاق شنیدن ماجرا. اگر برایم تعریف نکنید، همین جا بست می‌نشینم» . مسلم به کمکم آمد و گفت:« شاید کار خداست و ایشان هم واسطه خیر؛ بلکه آنچه می‌گویید و می‌نویسد موجب هدایت دیگران شود» . شمحمود فارسی بی حرف قرآن را برداشت و رو به قبله نشست تا استخاره کند. خوشبختانه استخاره خوب آمد . محمود گفت:« من این ماجرا را با زبان الکن خودم می‌گویم و با شماست که با قلمتان حق مطلب را ادا کنید». و پس از مکثی طولانی گفت:« اما یک شرط دارم و آن اینکه حقایق مخدوش نشود». گفتم:« حاشا و کلا که چنین شود». به سرعت قلم و جوهر و کاغذ را حاضر کردم و آماده به شنیدن و نوشتن نشستم. محمود فارسی اشتیاق مرا که دید، لبخندی زد و چنین آغاز کرد: 📜«وآنکه پیر تر آمد» 🖊الهه بهشتی .