حواستون هست که دونه دونه داریم غربال میشیم؟
حواست هست سفت خودتو بچسبی که یوخ از صف پرت نشی بیرون ؟ .
آدم حلال زاده تا پای چاه میره ولی توش نمیوفته!!
خوشحالم برات ، زیاد.
به روی خودم نمیاوردم ولی از اینکه خودت و گم کرده بودی حالم بد خراب بود .
خوشحالم فهمیدی کجای تاریخ وایسادی .
_ عدم .
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1kwvjd5&btn= عرض سلام و مرام .
کویر نکنین دیگه. یعنی چنل انقدر بده؟🥺🥲
_ عدم .
🖋قسمت۹ از نگاهم به منظورم پی برد. گفتم: «کاش زودتر بمیریم». لب گزید گریه اش گرفت. صورتش را میان دو
🖋قسمت۱۰
شاید خدا کمکم میکرد. دلم از خودم و از خانواده ام گرفت؛ مخصوصاً از پدرم با آنکه به ظاهر سنی متعصبی بود؛ اما در تعالیم دینی ام کوتاهی میکرد هر وقت میگفتم:« نمازم کامل نیست و فلان مسئله را نمیدانم».
میگفت:«حالا بعد وقت داری...» .
من که تا آن وقت به یاد خدا نبوده ام پس چطور باید توقع داشته باشم که خدا به دادم برسد؟
در دل گفتم: «يا الله ! العفو العفو...».
ناگهان برتپه ای دوردست دو سیاهی دیدم. چشمانم را ریز کردم و دقیق شدم. نه، این سراب نیست. سیاهی ها به سمت ما می آمدند. چشمانم را بستم و سعی کردم افکارم را متمرکز کنم. باز نگاه کردم، نه! سراب نیست. محو نشده اند؛ بلکه به وضوح دیده می شدند و هر چه پیش تر می آمدند بزرگ تر میشدند باید احمد را هم خبر کنم. اگر او هم آنها را ببیند، پس حتماً واقعی هستند و نجات پیدا میکنیم. احمد را صدا کردم؛ اما صدایم از شدت خشکی گلو در نیامد. شاید از حال رفته بود. سعی کردم دستش را بگیرم که ناگهان از وحشت برجا خشک شدم. ماری بزرگ و سیاه آهسته از پای احمد بالا می آمد. تقلا کردم خود را پیش بکشم؛ اما نتوانستم حتی نا نداشتم رو به احمد بچرخم. نالیدم و دستم را برشن ها کوفتم اما احمد حرکتی نکرد. مار تا روی سینه اش بالا آمد. به زحمت دستم را پیش بردم و نوک انگشتانش را لمس کردم. تکانی خورد و چشمانش را باز کرد درست در این لحظه مار سرش را بالا آورد. آماده میشد که روی صورت و گردن احمد بجهد و نیشش را فرو کند. احمد ناله ای کرد و وحشت زده و مبهوت بی حرکت بر جای ماند. لحظه ای سایه ای روی سینه احمد افتاد. مار رو به سایه چرخید .
📜«وآنکه دیر تر آمد»
🖊الهه بهشتی .