eitaa logo
~ آمازون ~
79 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
9 فایل
آمازون ؟ تشبیهِ گستردگیِ پریشانیِ دل .. غرغر و غرغر ـ برای زخم‌هایی که به هیچکس جز غریبه‌ها نمی‌شه گفت ، شاید آمازون پناهگاه باشه برام ، برای حرف‌هایی که گفته نشد ، هوم ؟ کپی؟ ترجیحاً فور 🙏🏼 ، عکس‌های شخصی هم برداشته نشه بزرگواران ، راضی نیستم .
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از هبوط.
نمیدونم چطوری بگم که تک تک سلولام دلشون باشگاه میخواد. دلم برای جیرجیر کردن کفشام کف سالن و صدای توپم تنگ شده.
هدایت شده از دشت پونه های وحشی
امتحان مجازی🛐
امروز واقعا موردعلاقه‌ام بود به عنوانِ یه شنبه ✨>> و البته پر از راز 🤫 ..
هدایت شده از نیاز؛
امید به زندگی فقط امید دبیرامون که هم درس میدن هم تکلیف میخوان🙏🏻
خیلی بامزه‌ای که فکر می‌کنی می‌تونی ناراحتم کنی 😂 .
هدایت شده از رویائ خاکِستَریِ
از زیبایي هاي ایران میشه به دختر ، فرش ، چاي ایراني اشاره داشت🛐😭✨
پیک‌می بودن واقعا توی رفتار همه نیست ؟ همه‌ی آدم‌ها برای فردموردعلاقه‌شون پیک‌می هستن تا توجهش رو جلب کنن ، واقعا هر انسانی توی زندگیش نیاز داره تا توجهِ اون آدم مهمه رو جلب کنه ..
بچها سورمه‌ای واقعا یه شاهکاره 😭😭🦕
امروز وااااقعا بهترین بووود >>>
حتما تعریف می‌کنم 🙏🏼
~ آمازون ~
سه‌شنبه ۱۲/۲۶ ؛ از اونجایی که بابام از همین روز تعطیل شده بود و خونه بود تصمیم گرفتم صبح بیدار شم تا
یک‌شنبه ۰۱/۲۳ ؛ صبح زود ساعت ۷ مثل همیشه با صدای مادرم بیدار شدم تا کلاس آنلاین‌مو شرکت کنم (حضوری بزنم بخوابم🤡) ، اولین زنگ‌مون هندسه بود و خب طبق معمول گفت "برای اینکه حضوری‌تون رو ثبت کنید تمرین فلان صفحه و فلان صفحه رو بفرستید" ، بعد حقیقت من همیشه از روی بقیه حضوری‌مو ثبت می‌کنم و این واقعا زیاد بود مطالبش خلاصه گفتم "به درک" و خوابیدم تا زنگ بعد ، زنگ‌های بعدی با معلم‌های مزخرف بعدی شروع شد ، زنگ آخرمون هم انسانومحیطزیست بود ، دبیر شیمی‌مون انسانومحیطزیست‌مون رو برداشته و همیشه ازمون راجع به زمان امتحانا سوال می‌کنه و بعد از نظرسنجی کامل از بچها زمان خودشو ارائه میده (بامز_🥰) ، زنگ آخر هم با دعوا گذشت ، ظهر که می‌خواستم‌ آماده شم یهو زنگ‌زدن و گفتم مهمون داریم و فقط قراره بیان و ناهار بخورن و برن (مزاحم‌های همیشگی) ، بعد از تمیزکردن خونه رفتم حموم و با مو‌های خیس شروع به آماده شدن کردم ، ساعت ۲ونیم زنگ‌زدم مائده و خواب بود (😱) بعدش رفتم خوراکی خریدم ، بعد هم‌ تپسی گرفتم و رسیدم هایپراستار ، مائده رو دیدم و خوشحالییی (⭐️) ، ۹۸۷۱۶۲۸۲ دقیقه منتظر سالار موندیم تهشم رفتیم‌ بیرون از هایپراستار تا سالار بیاد ، سالار بالاخره رسید و ما باهم رفتیم داخل و بلیط سینمایی "طهران۵۷" گرفتیم ، عجیب بود ولی فقط ما و یه خانواده دیگه داخل سینما بودیم (خب معلومه هیچ انسانی وسط جنگ نمیره سینما😭😂) ، فیلمه جالب بود جدی ، از سینما اومدیم بیرون و همینطور که داشتیم‌میرفتیم طبقه‌ی پایین گفتیم بزار بریم‌ بگردیم ، یهو چشممون خورد به یه کافه کتاب ، واااای خدای من چقدرررر این مکان زیبا بود آخهه (😭💘) واقعا داشتیم از خوشحالی می‌مردیم ، گارسون‌هاشون خیلی بهمون نگاه می‌کردن و من به بچها گفتم "لطفا بیاید یه چیزی سفارش بدیم که زشت نباشه" ، خب حقیقت اینه که ما فقط تونستیم یه چایی سفارش بدیم ، اونم ۱۱۰هزارتومن (😭) ، چایی‌هامونو یه پسر سیاه‌پوست با عینک طلایی و چهارگوش و همچنین موهای فرفریِ ریز و کوتاه آورد و واااااای چقدر ترند و پینترستی بوووود (😭😭😭💘) ، تا چایی بیاد نشستیم و کلی حرف زدیم و فیلم و عکس گرفتیم ، تازه UNO هم بازی کردیم و مائده برد ، بعد از اینکه چایی‌مون رو خوردیم رفتیم‌ سراغ سوژه‌های عکاسی بین کتاب‌های بامزه‌شون ، بعد از کلی عکس گرفتن بالاخره خارج شدیم ، مائده پیاده رفت خونشون و من و سالار منتظر موندیم تا بیان دنبالم 🙏🏼 ، واااای وقتی تپسی گرفتم یه ماشین که اول اسمش "دوو" بود اومد دنبالم تازه رنگشم آلبالویی بود (عالی😭✨) ، بعدشم که اومدم خونه با مهمونا کلنجار رفتم و خب شب هم که رفتم‌ تجمع ، واقعا امروز بهترین بود >>> امیدوارم باز جور بشه بریم کلی جاهای مختلف 😭🙏🏼 ، خدایا بیشترش کن مرسیممنون🌚. - برای موندنِ خاطرات 🩰.