هدایت شده از اَنار نیوز🎙
#طرح_تحول💥
وضعیت گروههای #طرح_تحول تا به این لحظه👇
1⃣ژانر فانتزی، ماجراجویی، تاریخی.
(7عضو دارد✅)
درحال ایده پردازی داستان جدید. ✅
2⃣ژانر مذهبی، خانوادگی، اجتماعی.
(4 عضو دارد✅)
در حال ایده پردازی داستان جدید. ✅
3⃣ژانر جنایی، معمایی، امنیتی.
(7عضو دارد✅)
درحال نگارش و تدوین داستان #افرائیل✅
4⃣ژانر اجتماعی.
(4 عضو دارد✅)
در حال نگارش و تدوین فصل دوم #بروبیا✅
5⃣داستان کوتاه.
(6عضو دارد✅)
فعال✅
برای عضویت توی هریک از گروهها، به آیدی زیر پیام بدید👇🍃
🆔 @muhandes_m
شرط عضویت، فعالیته.
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آگهی داستان #بروبیا رونمایی شد😉🍃
#بهزودی از کانال باغ انار 📱
سازنده: سرکار خانم مینو قلم 🎥
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
حسین ستوده4_5938024554256407560.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
🔉 نماهنگ شب آرزوها
آرزو دارم یه شب روضه بگیرم حرم
آرزو دارم شب جمعه بمیرم حرم
کربلاییحسین_ستوده
لیلة_الرغائب
شب_آرزوها💔
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #مادر 🧕 مادر از مقابلم رد میشود و تا به در خانه برسد. نگاهم را روی کلمات
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#سیب_سرخ🍎
باد خنک شبانگاهی صورت دخترک را نوازش میکرد. دو دستش را زیر سرش گذاشته و به آسمان خیره شده بود. نگاهش را از ستارههای آسمان گرفت و سرش را به طرف مادربزرگش چرخاند. او هنوز قصد خوابیدن نداشت و زیر نور چراغ در حال انداختن نقش یک خوشهی گندم روی کیف کنفی سفید بود. تمام عصر را صرف دوختن کیف کرده بود، همان موقعی که دخترک برای بازی از خانه بیرون زد و آن حرفها را شنید.
- عزیزجان؟
مادربزرگ همانطور که مشغول فرو کردن سوزن میان پارچه بود، گفت:
- جان عزیز!
- امروز دخترها روپوش و کیفهایی که از تاجالدین خریده بودن رو آوردن نشونم دادن.
پیرزن که سوزن را میان پارچه فرو کرده بود، دستش ثابت ماند.
- خب؟
دخترک سرش را به طرف آسمان چرخاند.
- همشون یه رنگ بودن...
پیرزن سرش را بالا آورد و به دخترک چشم دوخت. نگاه دخترک به لباس مدرسهی صورتیرنگی بود که با چوبرخت به میخ ستون چوبی ایوان آویزان شده بود. با لحن حسرتواری ادامه داد:
- مثل مال من نبودن.
- خب لباس گندم من که نباید مثل بقیه باشه. تازه به آقامعلم هم گفتم، گفت ایرادی نداره یه رنگ دیگه بپوشی.
دخترک سر چرخاند و به کیف کنفی دست مادربزرگ چشم دوخت.
- کیفشون هم مثل من نبود.
پیرزن حسرت درون لحن دخترک را حس کرد. لبخندی زد و گفت:
- چرا دوست داری شبیه بقیه باشی؟
- چون خوبه...
پیرزن سرش را کمی کج کرد.
- خوبه؟
دخترک نیمخیز شد و درون رختخوابش نشست.
- آره... موهای اونا سیاهه مال من زرد، اونا مامان و بابا دارن من ندارم، اونا فردا همه مثل همند من نه...
دخترک کمی مکث کرد و ادامه داد:
- چرا من شبیه اونا نیستم؟
پیرزن کیف را کنار گذاشت و دستانش را باز کرد. دخترک با شتاب خود را به آغوش او رساند. پیرزن روی سر او را بوسید و گیسهای طلایی سرش را که یادگار عروسش بود، نوازش کرد و گفت:
- چون تو گندم طلای منی، گندم من که نباید شبیه هیچ کسی باشه، اون تکه!
دخترک سر چرخاند و درون چشمای مادربزرگ چشم دوخت.
- این خوبه؟
پیرزن با حسرت در چشمانی که پسرش را مقابلش زنده میکرد، نگاه کرد و گفت:
- تک بودن خیلی خوبه، تک بودن یعنی تو خاصی؛ خاص بودن یعنی یه سیب سرخ بین سیبهای زرد.
دخترک نگاهش را از روی شانهی مادربزرگ به طرف پنجره کشید، جایی که سبد سیبهای زردی قرار داشت که بعدازظهر وقتی از باغ امیرخان برمیگشتند، به عنوان انعام به مادربزرگ دادند. روی همهی آنها سیب سرخی قرار داشت که خود امیرخان به دخترک داد و او آن را میان سیبها گذاشت تا فردا به مدرسه ببرد. پیرزن نگاه دخترک را به سیبها دید و آرام گفت:
- قشنگه نه؟
دخترک خندید. قشنگ بود. اینکه شبیه بقیه نباشی قشنگ بود.
***
مقابل مدرسه از مادربزرگ که راهی باغ امیرخان بود، خداحافظی کرد و داخل شد. دخترها در حیاط راه میرفتند. همه روپوشهای طوسی و مقنعههای سفید داشتند. کیفهای آبیرنگی هم روی دوششان بود. گلسیما دختر امیرخان اول از همه او را دید. دیروز هم اول از همه به او سوزدل داده بود که روپوش نو خریده است. گندم با خودش تکرار کرد:«من با اونا فرق دارم» دست روی نقش خوشهی گندم روی کیف کشید و به راه افتاد. کمی دلهره ته دلش بود. مقنعهاش را صاف و سرش را بلند کرد. «من یه سیب سرخم بین سیبای زرد؛ قشنگم و خاص» از بین دخترها رد شد. گلسیما گفت:
- کیفشو! ننهبزرگت دوخته؟ روپوشت هم که همون پارسالیه... تو هیچوقت عین ما نمیشی.
گلسیما خندید. بقیه هم خندیدند. گندم سر بلند به همه نگاه کرد و بعد پوزخندی زد. گلسیما اخم کرد.
- به چی میخندی؟
گندم سرش را میان همه گرداند.
- به اینکه همتون شبیه همید، اما من قشنگترم، چون شبیه شما نیستم و خاصم!
گلسیما بیشتر اخم کرد.
- خاص؟
گندم سرش را بالاتر گرفت.
- من گندمم، گندم طلای عزیز! باید با همه فرق داشته باشم.
دخترها متعجب به هم نگاه کردند. صدای زنگ مدرسه بلند شد. گندم از بین همه رد شد و در صف اول جا گرفت.
#پایان✅
#فرهنگ✍
📆 #14041005
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃 🆔 https://harfeto
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
آرزو دارم
از تو دختری داشته باشم شبیه به تو
همان طور که من پیر می شوم
جوان شدن تو را تماشا کنم
خط: احمدرضا عظیمی راویز
@Ahmadreza_Azimi_Raviz
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تمرین203 این تصویر را توصیف کنید. فرض کنید شخصیتی دارید که در اتاق نشسته و در حال گوش دادن به نصیح