eitaa logo
~°دنیای آرورو🪞꩜
31 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
(چیزی ندارم بنویسم)
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام اینجا محل غرق شدنه ، غرق شدن توی دل داستانا . جایی که جادو حرف اول رو میزنه . یه دنیای جادویی که داخلش از دوستای جادویی تا گربینه داریم . 🪐🔮 تی|درسا
ای روحِ کنجکاو و دل‌تشنه‌ی ماجرا ִֶָ𖤐˚ این یک دعوت‌نامه‌ی معمولی نیست، بلکه کلیدی است به جهانی دیگر. جهانی که در آن، قلمِ تی و درسا نبضِ داستان‌ها را در دست دارد و هر کلمه، تصویری است که تو آن را با رنگ‌های زندگی‌ات تکمیل خواهی کرد ✷𝅄   آیا جرأت داری پا در این سرزمینِ شگفت‌انگیز بذاری؟ https://eitaa.com/ARORA12
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت یک🪐 بیدار شدم و بلند شدم تا صبحونه بخورم . قبلش تصمیم گرفتم برم در خونه رو باز کنم و ببینم که هوا امروز چطوره . خیلی اروم و ریلکس به سمت در رفتم در حال خمیازه کشیدن در و باز کردم . به اسمون نگاهی انداختم و سرمو به سمت پایین اوردم و بعدش با دیدن همیچین چیزی شوکه شدم .قلبم یه لحظه وایساد . نفس کشیدنم بی نظم شد و حس میکردم الانه که از شدت ترس بمیرم .خیلی غیر منتظره بود و هنوز به دیدنش بعد چند دقیقه عادت نداشتم . چیزی که دم در دیده بودم چیزی جز یه گربه نبود....... ،حتما الان از خودتون میپرسید واقعا چرا باید بخاطر یه گربه بترسم . نه ؟ ولی شما نمیدونید که ،اون گربه درست اندازه یه پلنگ بزرگ بود .! ولی مطمئن بودم که یه گربس چون خیلی واضح بود که پلنگ نیست؛ تی|درسا
پارت دو🪞🪐 لبخندی به پهنای صورت داشت و با نگاهی مرموز تر از گوشه ی چشم به من نگاه میکرد ، از همه عجیب تر و غریب تر اینکه دمش اونقدرررر دراز بود که دور خونه ام یه حصار کشیده بود . طوسی بود و چشمای سبز داشت . یه ده دقیقه ای میشد که به هم زل زده بودیم و اون هنوز همونطوری به من نگاه میکرد . کم‌کم تونستم خودمو آروم کنم و به خطاب به خودم گفتم :«نه بابا چیزی نیست کافیه بری داخل و چشماتو ببندی تا این خواب وحشتناک تموم شه . باشه ؟» بعد برگشتم تا در رو ببندم و برم داخل که گربه با صدای نازک دخترونه گفت «:خودت تنها میخوای بری داخل؟ منو نمیبری؟ یعنی من دوست تو نیستم؟» درجا خشکم زد از شدت ترس و تعجب زبونم بند اومده بود بعد از چند دقیقه آروم برگشتم سمت در دوباره همون گربه رو دیدم ولی اینبار یه دختربچه بود با موهای طوسی و بلند انقدر بلند که درحالی که جمعشون کرده بود اونارو توی بغل خودش گرفته بود و لبخند میزد. تی|درسا
پارت سه🪞 چشمام گرد شده بود که با تته پته گفتم ب... ب... بفرما.. یید... دا. داخل موهاشو محکم تر در آغوش کشیدو با قدم های ناز و آروم توی خونه اومد درحالی که لبخند میزد به در و دیوار خونه ام نگاه میکرد . بعدشم خیلی اروم و بی خیال رفت و نشست روی کاناپه . نمیدونستم باید چیکار کنم . رفتم توی اشپزخونه براش چیزی بیارم تا ازش پذیرایی کنم . یهو به خودم اومدم و دیدم دارم واسه ی دختر یا شایدم یه گربه، چایی درست میکنم . سینی چایی رو بردم توی پذیرایی . ولی از دختر خبری نبود . سینی رو گذاشتم روی میز و دنبال دختر گشتم . یهو با تپه ای از موهای طوسی مواجه شدم . دختر داشت داخل اتاقم رو میگشت . تی|درسا
پارت چهار🪞 عصبانی شدم . پرسیدم : چیکار میکنی؟ چی میخوای ؟ بیا برو بیرون از خونه ی من دختر صورتشو به سمتم برگردوند . لبخندش محو شد . گفت : چایی رو بیار اینجا دیگه نزدیک بود جیغ بزنم . این دختر خیلی پرو بود . چایی رو اوردم و یکی شو دادم دستش . دوباره پرسیدم : دنبال چی میگردی ؟ چیزی نگفت فقط دوباره لبخند زد . هرچی بیشتر میگذشت بیشتر لبخند میزد و لبخندش به خنده تبدیل شد . هر چند لبخند زیبا و نازی داشت ولی بازم اعصاب خردکن بود . پرسیدم : حداقل اسمتو میگی؟ گفت : آلیشیا هستم . +که این طور . جواب سوال قبلیمو نمیدی؟ -(لبخند) +بگو شاید تونستم کمکت کنم تلاشم بی فایده بود . هیچ جوره راضی نمیشد . تی|درسا