سلام
اینجا محل غرق شدنه ، غرق شدن توی دل داستانا . جایی که جادو حرف اول رو میزنه .
یه دنیای جادویی که داخلش از دوستای جادویی تا گربینه داریم . 🪐🔮
تی|درسا
ای روحِ کنجکاو و دلتشنهی ماجرا ִֶָ𖤐˚
این یک دعوتنامهی معمولی نیست، بلکه کلیدی است به جهانی دیگر. جهانی که در آن، قلمِ تی و درسا نبضِ داستانها را در دست دارد و هر کلمه، تصویری است که تو آن را با رنگهای زندگیات تکمیل خواهی کرد ✷𝅄
آیا جرأت داری پا در این سرزمینِ شگفتانگیز بذاری؟
https://eitaa.com/ARORA12
#دنیای_آرورو
پارت یک🪐
بیدار شدم و بلند شدم تا صبحونه بخورم .
قبلش تصمیم گرفتم برم در خونه رو باز کنم و ببینم که هوا امروز چطوره
. خیلی اروم و ریلکس به سمت در رفتم در حال خمیازه کشیدن در و باز کردم
. به اسمون نگاهی انداختم و سرمو به سمت پایین اوردم و بعدش با دیدن همیچین چیزی شوکه شدم
.قلبم یه لحظه وایساد . نفس کشیدنم بی نظم شد و حس میکردم الانه که از شدت ترس بمیرم
.خیلی غیر منتظره بود و هنوز به دیدنش بعد چند دقیقه عادت نداشتم
. چیزی که دم در دیده بودم چیزی جز یه گربه نبود....... ،حتما الان از خودتون میپرسید واقعا چرا باید بخاطر یه گربه بترسم
. نه ؟
ولی شما نمیدونید که ،اون گربه درست اندازه یه پلنگ بزرگ بود .!
ولی مطمئن بودم که یه گربس چون خیلی واضح بود که پلنگ نیست؛
تی|درسا
#دنیای_آرورو
پارت دو🪞🪐
لبخندی به پهنای صورت داشت و با نگاهی مرموز تر از گوشه ی چشم به من نگاه میکرد ،
از همه عجیب تر و غریب تر اینکه دمش اونقدرررر دراز بود که دور خونه ام یه حصار کشیده بود
. طوسی بود و چشمای سبز داشت
. یه ده دقیقه ای میشد که به هم زل زده بودیم و اون هنوز همونطوری به من نگاه میکرد .
کمکم تونستم خودمو آروم کنم و به خطاب به خودم گفتم :«نه بابا چیزی نیست کافیه بری داخل و چشماتو ببندی تا این خواب وحشتناک تموم شه . باشه ؟»
بعد برگشتم تا در رو ببندم و برم داخل که گربه با صدای نازک دخترونه گفت
«:خودت تنها میخوای بری داخل؟ منو نمیبری؟ یعنی من دوست تو نیستم؟»
درجا خشکم زد از شدت ترس و تعجب زبونم بند اومده بود
بعد از چند دقیقه آروم برگشتم سمت در
دوباره همون گربه رو دیدم ولی اینبار یه دختربچه بود
با موهای طوسی و بلند انقدر بلند که درحالی که جمعشون کرده بود اونارو توی بغل خودش گرفته بود و لبخند میزد.
تی|درسا
#دنیای_آرورو
پارت سه🪞
چشمام گرد شده بود که با تته پته گفتم ب... ب... بفرما.. یید... دا. داخل
موهاشو محکم تر در آغوش کشیدو با قدم های ناز و آروم توی خونه اومد
درحالی که لبخند میزد به در و دیوار خونه ام نگاه میکرد .
بعدشم خیلی اروم و بی خیال رفت و نشست روی کاناپه .
نمیدونستم باید چیکار کنم .
رفتم توی اشپزخونه براش چیزی بیارم تا ازش پذیرایی کنم .
یهو به خودم اومدم و دیدم دارم واسه ی دختر یا شایدم یه گربه،
چایی درست میکنم .
سینی چایی رو بردم توی پذیرایی
. ولی از دختر خبری نبود .
سینی رو گذاشتم روی میز و دنبال دختر گشتم .
یهو با تپه ای از موهای طوسی مواجه شدم .
دختر داشت داخل اتاقم رو میگشت .
تی|درسا
#دنیای_آرورو
پارت چهار🪞
عصبانی شدم .
پرسیدم : چیکار میکنی؟ چی میخوای ؟ بیا برو بیرون از خونه ی من
دختر صورتشو به سمتم برگردوند . لبخندش محو شد .
گفت : چایی رو بیار اینجا
دیگه نزدیک بود جیغ بزنم .
این دختر خیلی پرو بود .
چایی رو اوردم و یکی شو دادم دستش .
دوباره پرسیدم : دنبال چی میگردی ؟
چیزی نگفت فقط دوباره لبخند زد .
هرچی بیشتر میگذشت بیشتر لبخند میزد و لبخندش به خنده تبدیل شد .
هر چند لبخند زیبا و نازی داشت ولی بازم اعصاب خردکن بود .
پرسیدم : حداقل اسمتو میگی؟
گفت : آلیشیا هستم .
+که این طور . جواب سوال قبلیمو نمیدی؟
-(لبخند)
+بگو شاید تونستم کمکت کنم
تلاشم بی فایده بود .
هیچ جوره راضی نمیشد .
تی|درسا