eitaa logo
Careless Whisper!
638 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
449 ویدیو
4 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید بودنت در کنار من فقط رویا بود، یه رویای شیرین و قشنگ؛ شاید لحظه هایی رو که در کنارت سپری کردم و لحظه های درآغوش گرفتنت فقط یک رویا بود، یه خواب شیرین، که موقع بیدار شدن تظاهر میکردم بیدار بودم و تو هنوز هستی، و بعد تورا در کنار خودم تصور میکردم و لبخند میزدم، تو در رویایم، واقعی ترین فرد زندگیم بودی...!
-
عه اینجاروو :)) هپی 400 تایی شدنمونن، اشکک ¶_¶
-
همان وقتی که محو در آسمان و شمردن ستاره ها بودم و دنبال ستاره ی تو میگشتم، جرقه ای در ذهنم، همانند ستاره ای دنباله داره، از ذهنم عبور کرده و منو سوار بر خود به اعماق آسمان ها برده و به تو تزدیک و نزدیک تر میکند...!
-
تو اونجا منتظر نشسته بودی، اما حیف! دستانم را به سمتت آوردم تا دستانت را بگیرم، اما لحظه ای که نوک انگشتانت را لمس کردم، از خواب پریدم، دیگه نه آسمانی بود، و نه دستی تا در دستانم بفشارمش..و نه آغوش و مکان امنی برای رسیدن به آرامش؛ فقط من بودم و من، من بودم و تختم، توی اتاقی که تمامش خالی از تو بود...و یادگاری تو برای من تنها ماه بود، ماهی که شب ها، شنونده ی حرف های قلبم بود..!
بهم میگفت براش مهم نیستم، دیگه اهمیتی براش ندارم و جایگاهی که توی قلبش متعلق به من بود از بین رفته و جایگزین بهتری پیدا کرده... توی چشماش خیره شده بودم و حرفی برای گفتن نبود، سکوت خودش بلند ترین فریاد درد بود که هرگز شنیده نمیشد؛ اون هنوز بود، اما دستانم دیگر هرگز به دستانش نخواهد رسید، چقدر سخت بود وجودش در نزدیکی من اما دور..! افکارم مغزم رو نابود میکردند و قلبم رو مچاله، حالا میدونستم که دیگه حتی جزو معمولی ترین دوستان او هم حساب نخواهم شد، شاید موجودی اضافه، موجودی برای بازیچه بودن غریبه های خطرناک. در جمعیت انبوه با دستانی خالی، در تنهایی غرق در فکر بودم، همان افکار نابود کننده ی قلب و روح، چشمانم پر شده بود از اشک های سرازیر نشده که ناگهان دستی نوازش وار بر گونه هایم کشیده شده و تمام اشکهایم محو شدند، دستی در لابه لای انگشتانم جا گرفت، قلب مچاله شده ی من از هم باز شده بود اما هنوز پر از درد و چروک های کهنه.. نه باور نمیکردم، برگشته بود؟ این دستا، این بوی عطر، این صدای نفس ها و این نرمی دستها متعلق به خودش بودند.. او برگشته بود، برگشته بود برای کمک، برای برطرف کردن ترسهایم، برای جمع کردن تیکه های شکسته ی قلبم.. خودش بود، برخلاف همیشه اینبار لبخندی زیبا بر لبانش نشسته بود؛ اما ما کجا بودیم..؟ لحظه ای دستانش را روی چشمانم گذاشت و بعد... ما بودیم و آن بینهایت آسمان ها..، درست بود، یه حقیقت، ما فرار کرده بودیم، ما از زمین فرار کرده و به آسمان ها رسیده بودیم.. وحالا زندگی همیشگی ما، زندگیی در کنار هم، برای هم و با هم بودن آغاز شده بود..! و این پایان درد ها، قلب های شکسته و اشک ها بود، و حالا تو اینجایی برای همیشه، با من و برای من..!!