⭕️ یاران امام مهدی حلال زادهاند
🌕 امیرالمومنین(ع):
به خدا سوگند من آنها را با نام، نام پدر، قبیله، لباس، اسلحه، محلّ اقامت و مراتب علمی و عملی شان میشناسم.
🌕 پیامبر(ص):
خداوند آنها را با نامهای پدرانشان شناسانده است، پیش از آنکه از پشتهای پدران و رحمهای مادرانشان خارج شوند.
🌕 امام صادق(ع):
هنگامی كه قائم عجلالله فرجه قيام نماید شمشيرهاى جنگى برای آنان (از آسمان) فرود آيد؛ که بر هر شمشيرى نام مردى (معيّن) و نام پدرش نوشته شده است.
🌕 اصحاب مهدی عج که ۳۱۳ نفرند مانند پاره ابرهای پاییزی گرد او اجتماع میکنند.. و هر یک با نام خود و نام پدر و صفات و نسبش شناخته میشود.
🌕 امام رضا(ع):
نام شيعيان ما و نام پدرانشان نزد ما ثبت است.
✅ اما چرا نام پدر؟ در تاریخ عرب رسم بر این بوده که افراد را با نام پدرشان میشناختند و افرادی که پدرشان مشخص نبوده ولد زنا بودند و با نام مادرشان شناخته میشدند؛ مثل جنایتکار معروفِ ماجرای کربلا، ابن مرجانه. اما معلوم است که یاران خاص امام زمان در درجهٔ نخست میبایست از ولادت پاک و طاهری برخوردار باشند به همین خاطر نام پدران آنها و اجدادشان نزد اهل بیت معلوم و شناخته شده است.
🖤اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـتِه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ «زمان دقیق ظهور»
👤 استاد رائفی پور
⁉️ آیا امام زمان، زمان ظهور را میدانند؟
📥 دانلود با کیفیت بالا
#امام_زمان
🖤اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـتِه
#مولای_غريبم
هنوز اگر تو بیایی دوباره میشوم آغاز
اگر چه خستهتر از آفتاب برلب بامم
اللهمَّ بِحَقِ زهرا(عَلَیْهاسَلٰامُ)
عَجّل لِوَلیکَِ الفَرَج
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕ پست ویژه
🔰 از نشانه های نزدیکی ظهور باد زرد و باد سرخ آمده است.
📚 در اخبار نزدیکی قیام امام آمده است: وقتی فاسق مردمان بر آن ها حکومت کند، اشرار از ترس شرارت شان، مورد احترام قرار می گیرند و غنا و موسیقی علنی می گردد.... در چنین زمانی منتظر باد سرخ باشید.
پیامبر اکرم (ص) فرمود: هنگامی که سنت را ترک کنید، بدعت ظاهر می شود، در چنین زمانی منتظر باد سرخ، خسف، مسخ و غلبه دشمن باشید.
وزیدن باد سیاه از نشانه های آخر الزمان ذکر شده است. در حدیثی آمده است: باد سیاه اول صبح بر می خیزد و آن گاه زلزله ای روی می دهد و قسمت اعظم بغداد زیر آوار می ماند.
منابع روایت 👇
📗روزگار رهایی، ج ۲، ص ۸۲۵
📗تحف العقول، ص ۳۱
📗بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۵۹ و ۲۶۳
📗بشاره الاسلام، ص ۲۲
📗محجه البیضاء ج ۴، ص ۳۴۳
📗الزام الناصب، ص ۱۸۵
📗بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۲
📗جامع الاخبار،ص۱۵۰
📗مستدرک،ج۱۱،ص ۳۷۵
📗الارشاد،ص۳۶۱
📗الغیبه،ص۴۴۹
📗ملاحم الفتن، ص۷۱،و ۱۴۱
📗اثبات الهداه،ج۳، ص۵۲۴
📗احقاق الحق،ج۱۹،ص۵۱
#امام_زمان #فلسطین
🖤اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـتِه🖤
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ پست ویژه
آخرین نقشهی شیطان
پیشبینی ۱۴ سال پیش استاد رائفی پور
آیا گوسالهی مرموز و قرمز رنگ یهود متولد شده است⁉️
#طوفان_الاقصی #غزه
🖤اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـتِه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ جمع شدن یاران حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه
📖 و لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَميعاً إِنَّ اللَّهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدير؛ [بقره ۱۴۸]
📖 هر طايفهای قبلهای دارد كه خداوند آن را تعيين كرده است. در نيكیها و اعمال خير، بر يكديگر سبقت جوييد! هر جا باشيد، خداوند همة شما را حاضر می كند زيرا او بر هركاری تواناست.
▫️ امام سجاد علیه السلام میفرمايد:
«کسانی که از بسترشان ناپديد می شوند، ۳۱۳ مرد به تعداد اهل (جنگ) بدر هستند. پس در مکه حاضر خواهند شد و اين قول خداوند است که میفرمايد: «أَيْنَ ما تَكُونُوا...» و آنان اصحاب حضرت قائم هستند» [کمالالدين ج۲ ص۶۵۴]
▫️امام صادق علیهالسلام نيز در اينباره میفرمايد:
«قطعاً اين آيه درباره ناپدپدشدگان از اصحاب قائم نازل شده است که میفرمايد: «أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ...» همانا آنها شبانه از بسترهايشان ناپديد میشوند و صبح در مکه خواهند بود و بعضی از آنان در ابرها حرکت میکنند و با اسمش و اسم پدرش و ويژگی و نسبش شناخته میشوند.
📚[کمالالدين ص۶۷۳ باب۵۸ ح۲۴]
🖤اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـتِه
@madahi - استاد عالی.mp3
4.67M
⭕️ ظهور و رجعت آمادگی برای...
👤 حجتالاسلام عالی
#امام_زمان
🖤اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـتِه
⭕️ گنج های امام زمان عجل الله تعالی فرجه
✅ امام صادق علیهالسلام:
🔰 «برای او گنجهایی در طالقان هست که این گنجها از طلا و نقره نیست،
❇️ بلکه مردانی هستند که دلهای آنها چون قطعههای آهن است که هرگز شکّ و تردید در آنها راه ندارد.
🪨 آنها در اعتقاد خود در مورد خدا از سنگ سختتر هستند،
⛰ اگر به کوهها هجوم ببرند آنها را از پای درآورند،
💫 با پرچمهای خود به هیچ کشوری روی نمیآورند جز اینکه آنرا فتح نموده (مظاهر کفر را از بین میبرند)،
❇️ بر فراز اسبهای نجیب خود دست بر زین اسب امام علیه السلام میکشند و تبرّک میجویند.
🦋 آنها به هنگام نبرد پروانهوار شمع وجود امام علیه السلام را در میان گرفته، محافظت میکنند؛ و هرچه امام اراده کند از او کفایت میکنند.
🌌 مردان شبزندهداری که شبها نمیخوابند و زمزمه نمازشان چون نغمه زنبوران از کندو به گوش میرسد.
📿 شبها را با شبزندهداری سپری میکنند و بر فراز اسبها خدا را تسبیح میگویند.
❇️ آنها در برابر فرمان امامشان از بندهی مطیع، مطیعتر هستند.
🕯 گوئی دلهای آنها مشعلی نورانی است، و آنها از ترس پروردگار خود نگرانند.
🚩 شعار آنها «یا لثارات الحسین» (ای خونخواهان حسینی) است.
⭕️ رعب و وحشت آنها مسافت یکماه جلوتر از خودشان پیش میرود،
❇️ و آنها فوجفوج بهسوی امامشان حرکت میکنند. خداوند بهوسیله آنها امام حقّ را یاری میفرماید».
⬅️ برگرفته از روزگار رهایی، ج۱، ص: ۴۲۹
بحار الانوار جلد ۵۲ صفحه ۳۰۸، بشاره الاسلام صفحه ۲۲۵ و الزام النّاصب صفحه ۲۲۷.
🏷 حدیث امام_زمان (عجل الله تعالی فرجه)
🖤اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَواَقِمنابِخِدمَـتِ
۲۴ ساعت بشینی پای تلویزیون عمرا یه کلمه در مورد امام زمان نمیگن
پای شبکه های اجتماعی بشینی جز چهارتا کلیپ احساسی که اونم برای ویو و لایک چیزی در مورد امام زمان نمیبینی
مدرسه و دانشگاه و سیستم آموزشیمونم که خسته نباشن کلا در مورد همه چیز آموزش میدن جز مهدویت
نمیفهمم وقتی همه چیز امام زمانِ وقتی اصل اونه وقتی صاحب همه چیز اونِ چرا براش هیچ کاری نمیکنن
بنده های خدا اگه امام مهدی نبود دنیایی هم نبود زندگی نبود
اگه هستیم به برکت وجود امام زمانِ
اگه آرامشی وجود داره به برکت وجود امام زمانِ
اگه هنوز خدا به بشر فرصت داده بابت وجود امام زمانِ
بعد فکر همه چیز هستید جز امام زمان !
دینتون بدون مهدویت دینتون بدون امام زمان به درد هیچی نمیخوره
حالا هی بچسب به مقام و قدرت و پول و زندگی و درس و شغل و عشق حال و چرندیات دیگه
پوچ عزیز من پوچ پوچ
هرکسی که امام زمانشو نشناسه ، براش کاری نکنه ، پوچِ پوچِ
درمحضرحضرت دوست
✔️قسمت ۹۹ و ۱۰۰ _حق با توئه . میدونی اولش اصلا حاضر نبودم حتی نگاش کنم چه برسه به اینکه بخوام بهش آ
🌱رمان جذاب و خواهر برادری لبخندبهشتی
✔️قسمت ۱۰۱ و ۱۰۲
رسم عاشقی فداکاریست ، یعنی از خودت بگذری تا معشوقت خوشبخت شود .
عاشقی یعنی کسی را بیشتر از خودت بخواهی ، مثل یک مادر .
یک مادر حاضر است جان و هستی اش را فدا کند اما یک سوزن به دست فرزندش فرو نرود .
به خیس شدن دستم تازه به خودممیآم . چشم هایم نا خواسته شروع به باریدن کرده اند .با نزدیک شدن پدر و مادرم سریع اشک هایم را با چادرم پاک میکنم .
بعد از چیدن وسایل در ماشین ، به راه می افتیم و بعد از ملحق شدن به عمو محمود و عمو محسن وارد جاده میشویم . در بین راه که برای ناهار و نماز توقف میکنیم ، سوگل به ماشین ما و شهریار به ماشین عمو محمود میرود .
بلاخره بعد از چندین ساعت به محل مورد نظر میرسیم .
نزدیک غروب است و هوا دلگیر . نم باران میزند و سوز هوا به بدن های خسته و خشک شدمان میخورد .
بعد از پارک کردن ماشین ها من و سوگل کلید را از عمو محسن میگیریم و زودتر از بقیه میرویم .
چمدانم را بلند و میکنم و به سختی از سنگ های ریز و درشت حیاطشان راه میروم .
نگاهی به تاپ دونفره نزدیک در می اندازم ، کمی دور تر هم استخر بزرگ و خالی نظرم راجلب میکند اما فعلا از خیر برانداز کردنش میگذرم تا فردا صبح به سراغش بیایم .
جلوی در چمران را زمین میگذارم . نفس هایم به شماره افتاده اند ، سوگل هم دست کمی از من ندارد .
کلید را در قفل میچرخانم و در را باز میکنم . همراه سوگل وارد خانه میشویم ، قبل از هر چیز شوفاژ ها را روشن میکنیم تا فضای خانه گرم شود . روی یکی از مبل ها خودم را ولی میکنم و خانه را از نظر میگذرانم .
درست همانطور که شهریار گفته بود فضای شیک و ملایمی دارد .
خانه ای با متراژ حدود ۲۰۰ متر که بیشتر در آن از رنگ گلبهی و شیری استفاده شده است . مبل های راحتی ، کاغذ دیواری و کابینت های آشپزخانه گلبهی رنگ ؛ میز ، پارکت و سرامیک های دیوار آشپزخانه شیری رنگ هستند
رو به روی در ، سمت چپ آشپزخانه قرار گرفته و سمت راستش مبلمان چیده شده .
در سمت راست در ، راهروی باریکی هست که در آن ٥ در دیده میشود .
بعد از ورود همه بهاره خانم وارد راهرو میشود و به دو در سمت راست اشاره میکند
_در اول حمومه در دوم سرویس بهداشتی
و بعد همانطور که به در های سمت چپ اشاره میکند میگوید
_اینجا هم اتاقا هستن ، هر خانواده یه اتاق رو انتخاب کنه برای خواب و گذاشتن وسایلا
همراه سوگل به سراغ اتاق ها میرویم تا هرکدام ، یک اتاق را برای خانواده هایمان انتخاب کنیم .
اتاق اول دارای تخت بزرگ ٢ نفره ای همراه با کمد دیواری و آینه قدیست . اتاق دوم ٢ مبل تخت شو یک نفره همراه با کمد کوچک و یک میز تحریر دارد .
و در نهایت اتاق سوم یک تخت دو نفره ، دو صندلی و یک تخت متوسط را در خود جای داده است .
همه اتاق ها به یک اندازه هستند و تمام وسایل به رنگ قهوه ای روشن است .
بخاطر کمتر بودن تعداد خانواده ما اتاق دوم نصیب ما میشود .
اتاق اول به خانواده عمو محمود و اتاق سوم هم به خانواده عمو محسن داده میشود .
بخاطر خستگی راه شام آماده ای خریداری میکنیم و بعد از خوردن شام همگی برای خواب به اتاق هایمان میرویم
.
.
.
نگاهم را به موج های دریا میدوزم .
صدای آرامش بخش امواج دریا همراه با تصویر موج های کوچکش ، چنان آرامشی را به وجودت تزریق میکنند که گویی غمی در این دنیا وجود ندارد . الحق که دریا طبیب ماهری برای درمان غم و درد است .
با صدای کشیده شدن کفش کسی روی ماسه های روان سر بر میگردانم . سوگل از بقیه جدا شده و دارد به سمت من می آید .
کنارم می ایستد و به تخت سنگ بزرگی اشاره میکند
_بیا بریم اونجا بشینیم
به دنبالش راه می افتم و روی تخت سنگ مینشینیم .لبخند شیرینی میزند
_این دریا تورو یاد چی میندازه ؟
شانه بالا میاندازم
+نمیدونم ؛ سوال سختیه باید بهش فکر کنم . تو چی ؟
همانطور که به دریا خیره شده میگوید
_یکی از دلایلی که دریا خیلی آرومم میکنه اینکه منو یاد چشمای کسی میندازه
لبخند تلخی میزنم ، به تلخی پایان عشق نامعلوم خودم و سوگل
+یاد چشمای شهریار میندازتت؟
سر تکان میدهد...
🌱قسمت ۱۰۳ و ۱۰۴
لبخند محزونی میزنم . حتما سوگل با خودش فکر میکند درد عاشقی نچشیدم و هیچکدام از حرف هایش را نمیفهمم ، اما سخت در اشتباه است .
بهتر از هر کس دیگر من میفهمم که چقدر عاشقی سخت است .
با صدای شهریار هر دو خودمان را جمع و جور میکنیم .
_دوباره پشت سر کدوم بنده خدایی داشتید غیبت میکردید ؟
سر بلند میکنم و به چهره معصوم وخندانش خیره میشوم . بخاطر وزش پاد موهایش پریشان و بهم ریخته شده اند .
نگاهم را روی ته ریش هایش میخکوب میکنیم ؛ ته ریش هایی که تازه یک ماهیست گذاشته و چهره اش را مردانه و بالغ تر کرده است .
با شیطنت نگاهی به سوگل و بعد به شهریار می اندازم
+غیبت نمیکردیم ، داشتیم غرق میشدیم .
سوگل با چشم هایی ترسان نگاهم میکند .
شهریار لبخندش را پر رنگ تر میکند و ابرو بالا می اندازد
_غرق میشدید ؟ تو چی غرق میشدید ؟ تو دریا ؟
+نه ، تو خیلی چیزا ، مثلا افکارمون
با اتمام جمله ام سوگل نفسش را از سر آسودگی بیرون میدهد .
شهریار با خنده میگوید
_لازم نکرده غرق شید ، پاشید بند و بساط غیبتتون رو جمع کنید بریم میش بقیه ، خاله شیرین چایی ریخته بریم بخوریم یکم گرم شیم .
همانطور که بلند میشوم شال گردنم را در می آورم و به دست شهریار میدهم . نگاهی به گونه و بینی سرخ شده اش می اندازم و میگویم
+بپیچ دور صورتت از سرما قرمز شدی
شال را از دستم میگیرد و همانطور که آن را دور گردنم میپیچد میگوید
_نترس من هیچیم نمیشه ، سالم موندن تو از من واجب تره
و بعد با خنده پشت سر ما به راه می افتد .
آرام میخندم و همانطور که شال را از دور گردنم باز میکنم خطاب به سوگل میگویم
+ای بابا ، شهریار شال رو ، روی چادرم بسته ، هرکی ببینه فکر میکنه خنگم که رو چادر شال بستم
سوگل ریز میخندد
.
.
.
آرام در خانه را میبندم .
ساعت نزدیک به ۳ بعد از ظهر است ، همه خوابیده اند اما من از فکر و خیال زیاد خوابم نبرد ، میخواهم به دریا بروم بلکه بتوانم برای چند روز هم که شده ، فکر و خیالم را نزد ساحل به امانت بگذارم .
با قدم هایی آهسته و کوتاه به سمت ساحل حرکت میکنم .
آسمان دلم مثل آسمان شمال ابریست و آماده است با تلنگری شروع به باریدن کند .
من در این چند ماه تعقیر کردم ، دیگر در وجودم خبری از آن دختر پر شر و شور نیست .
آسمان دلم مثل آسمان شمال ابریست و آماده است با تلنگری شروع به باریدن کند .
من در این چند ماه تغییر کردم ، دیگر در وجودم خبری از آن درختر پر شر و شور نیست .
ساکت و آرام شده ام و بیشتر در خودم فرو میروم ، دیگر کمتر سر به سر بقیه میگزارم ، بیشتر روز را با خودم خلوت میکنم و در فکر و خیال و آرزوهایم کشیده میشوم .
نگاهی به ساحل میاندازم و بی توجه به چادر تازه شسته شده ام روی ماسه ها مینشینم .
دستم را دور زانو هایم حلقه میکنم و به موج های دریا خیره میشوم .
هیچکس در اطراف نیست و تنها صدای امواج دریا که خود را به ساحل میکوبند به گوش میرسد و آرامش را مهمان ذهن خسته ام میکند .
باد شدیدی میوزد و بی اختیار میلرزم . از عمد لباس گرم نپوشیدم
سوگل گفت دریا برایش یادآور چشم های شهریار است . اما من چه ؟
چه چیزی برای من یادآور سجاد است ؟
برای من همه چیز یاد آور سجاد است .
با احساس سنگینی چیزی روی شانه ام از فکر بیرون کشیده میشوم .
با دیدن ژاکت چرم مشکی رنگی روی شانه ام متعجب سر بلند میکنم .
با دیدن شهروز نفش عمیقی میکشم و خونسردی را مهمان صورتم میکنم .
لبخند مرموزی میزند
_هوا سرده نباید بدون لباس گرم میومدی ، داشتی از سرما میلرزیدی
شهروز و محبت ؟ چقدر خنده دار .
بی توجه به او ژاکت را از روی شانه ام برمیدارم و روی ماسه ها میگزارم و بلند میشوم . هنوز چند قدمی برنداشته شهروز با تحکم میگوید
_یه لحظه وایسا
پشت به او میایستم
_خیلی عوض شدی
وقتی سکوتم را میبیند ادامه میدهد
_نورا من دوست دارم ، اگه قبول کنی با من باشی حتی حاضرم خودمو تغییر بدم
پوزخند میزنم و راهم را ادامه میدهم .
قطعا نقشه جدیدش است ، من این مار خوش خط و خال را بهتر از هرکس دیگری میشناسم .
شهروز بلند میشود کنارم به راه میافتد . جدی به رو به رو خیره میشود
_چرا هیچی نمیگی
دیگر یاد گرفته ام با آدم هایی مثل شهروز چطور رفتار کنم . در برابر این افراد باید یک اصل را رعایت کرد و آن هم سکوت و بی توجهیست .
شهروز قصدش از این کار ها اذیت من است پس هرچه بیشتر با او جر و بحث کنم ، علاوه بر اینکه شهروز را به خواسته اش میرسانم ، وقتم را هم تلف میکنم .