18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانس
شناسایی معمور اطلاعاتی🤭
https://eitaa.com/Admin_Gando/10210
#گاندو
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂😂😂😂😂
بچه ها رفیقم این آهنگو برام فرستاد گفت اگه میتونی با این ادیت بزن...
نتیجه کمی سم بود
https://eitaa.com/Admin_Gando/10210
#گاندو
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این آقا خودش بازیگر سریال گاندو هست
بریم کمی خود تحقیری ببینیم
https://eitaa.com/Admin_Gando/10210
#گاندو
_پارتدلیشهادتآقایشهیدی(:💔🥀
آقایعبدی:بچه ها رو صدا زدم بلکه همه شون بیان اتاقم کار مهمی داشتم و ذهنم زیادی درگیر بود که حتی صدای در زدن محمد رو هم نشنیده بودم..
محمد:آقا؟کارمون داشتید؟
آقایعبدی:سرم رو که بالا آوردم با بچه ها و دست محمد که جلوی صورتم بالا و پایین میرفت مواجه شدم که گفتم:بله بشینید اینجوری خسته میشید.
که همه شون خیلی هماهنگ گفتم:چشم آقا.
رسول:آقا یه سوال داشتم؟
آقایعبدی:بگو،رسول جان؟
رسول:از آقای شهیدی خبری نیست؟
چند روزه سایت نمیاد؛قرار بود امروز برای بازجویی بیان ولی خبری ازشون نیست..
فرشید:رسول راست میگه چند روزیه نیستن؟
آقایعبدی:خب بچه ها راستش میخواستم درباره همین باهاتون حرف بزنم..
آقایشهیدی مثل اینکه ربوده شده از جانب افراد آریافر حالا اینکه کجا و چجوری ربوده شده رو نمیدونم گفتم بیایید که این کار تخصص شماست🙂
سعید:یعنی چی آقا؟ مگه آقای شهیدی بچه است؟
آقایعبدی:نه سعید جان بچه نیست ولی خود شما هم اگه بودی برفرض مثال چند نفری میومدن روی سرت و با یه ضربه بیهوش میشدی و میبردنت..
داوود:خب،حالا ماباید چیکار کنیم آقایعبدی؟
آقایعبدی:باید یه رد و نشونی از شهیدی پیدا کنید دیگه..
محمد که تا به الان ساکت بود شروع به حرف زدن کرد...
محمد:فرشید جان برو پیش علیسایبری گوشی آقایشهیدی رو رد زنی کنید تا بفهمیم اخرین مکانی که هست کجاست؟
بعدش اطلاعات رو میدی به رسول،رسول اطلاعات رو چک میکنی و سعی کن نشونه ای از افرادی که آقایشهیدی رو بردن پیدا کنی..
داوود و سعید کنار دست استاد هستید تا بدونین آقای شهیدی کجاست..
بعد از بدست آوردن تموم این اطلاعت همه تون بیایید همینجا بلکه تصمیم نهایی رو بگیریم..
الان ساعت۱۵:٠٠هست ساعت۱۸:٠٠باید تموم این اطلاعات روی میز من باشه
رسول چشم آقایی گفت و از اتاق خارج شد و پشت سرش بچه ها به سرعت از اتاق خارج شدن..
فرشید:به سمت اتاق علی سایبری رفتم و بعد ورود گفتم یه گره دارم که فقط به دست تو باز میشه سایبری جون..😁
علیسایبری:فرشید جون؟باز چیشده؟
فرشید:هیچ سایبری جون فقط این موبایل آقای شهیدی رو یه رد زنی کن؟
علیسایبری:چی نکنه جاسوسه؟
فرشید:نه بابا و بعدِ تعریف کردن داستان کارِ علی هم تموم شد و حالا پیش به سوی استادرسول🤝
استاد جون؟
رسول:جونم؟
فرشید:این اطلاعات گفتم با دلمون برای رسول تنگ شده؟
رسول:جدی؟
فرشید:جان تو،حالا هم نمک نریز زود باش الان ساعت۱۵:۳۱دقیقه است..
رسول:باش
دوساعتبعد...
رسول:ایول بابا پیداش کردم🤝
داوود:با صدای ضربه خوردن چیزی به میز سرم رو بالا آوردم که فهمیدم رسول بوده با سعید نگاهی انداختم و باچشمامون تصمیم گرفتیم بریم پیش رسول..
سعید:خب رسول جان چیکاره ای؟
رسول:همه چی درست شد..
بریم اتاق آقایعبدی همه چی رو بگم بهتون..
سعید:باش..
داوود:فرشید پاشو بریم..
فرشید:اومدم بعد از برداشتن گوشیم از روی میز برداشتم و پشت سر بچه ها ره افتادم به سمت اتاق آقایعبدی..
محمد:بفرمایید...
بچه ها یکی یکی وارد شدن و جلوی در ایستادن منتظر بهم نگاهی کردن که نگاهی به ساعت انداختم..
ساعت۱۷:۵۶دقیقه بود نگاه با رضایتی بهشون انداختم و گفتم:نه بابا خوبه..
خب حالا بگید چیکاره اید؟
رسول: خب آقا بنده کلی گشتم تا فهمیدم مکانی که آقایشهیدی رو بردن کجاست حالا چجوری؟
آقایشهیدی رفته بودن جلوی یه سوپر مارکت و داشتن به سمت ماشینشون میومدن که داخل دوربین ها هم مشخصه که یه تعداد افرادی که چهرشون معلومه من مشخصاتشون هم در پیدا کردم میتونید ببینید(روی مانیتور داره نشون میده).
خب این افراد آقایشهیدی رو بیهوش کردن و سوار ماشین شخصی کردن و به سمت خارج از شهر رفتن و حالا در این منطقه مستقر شدن فعلا در همین مکان ساکن شدن..
محمد:خب معلومه دیگه بچه برید اتاق تجهیزات وسایل رو بردارید که بریم.
رسول:چشم آقا.
داشتیم میرفتیم که آقامحمد گفت:رسول جان شما کجا؟
رسول:خب خودتون گفتید برید اماده شید..
محمد:نه رسول جان این حرفم شامل شما نمیشه شما بشین پشت مانیتورت من و با بقیه میریم..🙂
رسول:خواستم اعتراض کنم که محمد گفت..
محمد:حرفم نباشه چون اعتراض وارد نیست..🤝
(مکان:محلگروگانگیریآقایشهیدی)
محمد:رسول هنوز ساکن همون جا هستن؟
رسول:دستم رو به سوی بیسیم بردم و در جواب آقامحمد گفتم بله هنوز هیچ جابه جایی نداشتن.
محمد:حله..
فرشید داوود همین جا بمونید هر وقد گفتم بیایید به سمت سوله
داوود:چشم اقا
محمد:سعید شما هم همراه من بیا
سعید:چشم
به سمت سوله همراه با آقامحمد رفتیم و قرار بود از در پشتی که کسی اونجا نیست وارد بشیم..
محمد:از داخل سوراخی که در داشت نگاه کردم..
آقایشهیدی که روی زمین افتاده بود و موهای سفیدش خونی بود نشونه کتم خوردن زیادیش بود..
آقایعبدی:دلم شور میزد حالم خیلی بد بود رفتم پایین پیش رسول..
رسول ادرس سوله ای که محمد رفت کجاست؟
رسول:عه سلام آقا بفرمایید بشینید
آقایعبدی: نه راحت باش.
رسول:خارج از شهره به سمت جاده چالوس و...
آقایعبدی:به سمت ادرسی که رسول داد حرکت کردم دیگه نمیتونستم توی سایت بمونم دلشوره و نگرانی امونم رو بریده بود..
سعید:وارد سوله شده بودیم پشت وسیله هایی که اونجا بود پنهان شده بودیم و کسی نمیتونست مارو ببینه..
آقایعبدی:کنار ونی که محمد باهاش اومده بود پارک کردم و خالی بودن ون نشونه ورود محمد رو به سوله میداد..
کنار در ورودی سوله یدونه پنجره بود که از اونجا به داخل میشد دیده و اونجا وایستادم...
کل سوله رو دید زدم بلکه رسیدم به جسم خونی شهیدی قلبم به درد اومد..
چشماش بسته بود ولی بیهوش بود
یکی از افراد اسمش میلاد بود به سمتش رفت سطل ابی روی سرش ریخت که لرز بدی بهش وارد شد و چشماش و باز کرد..
محمد:خواستم به فرشید خبر بدم که بیان و عملیات رو شروع کنیم ولی..
ضربه محکمی پشت گردنم قرار گرفت خواستم سعید رو صدا بزنم که انگاری خیلی دیر شده بود.
آقایعبدی:با لگدی که با سرش زد روح از تنم جدا شد رنگش پریده بود وانگاری همه چیز براش گُنگ بود ولی این بار با شلاقی که به کمرش برخورد کرد همه جیز براش روشن شد و حالا که میفهمید ولی جونی برای فرار نداشت
هر لحظه هم خون زیادی از سرش بیرون میومد..
میلاد:شهیدی جون نمیخوای بگی دیگه نه؟
شهیدی:من چیزی نمیدنم😎
میلاد:منم که گوشام مخملین؟اصن گوشام رو دیدی؟
شهیدی:خیر جناب من اصن نمیدونم شما درچه مورد حرف میزنید..
میلاد:عه نه بابا الان میگم حالیت کنن
ارسلان..
ارسلان:جونم آقا..
میلاد:یه جوری بزنش که حالیش بشه ما درباره چی حرف میزنیم
ارسلان:چشم..
آقایعبدی:با شلاقی چرم و خیس به سمت شهیدی رفت و به سر و صورتش میزد...
میدونستم شهیدی واکنشی نشون نمیده ولی از درون داره از درد فریاد میزنه..
میزدن و شهیدی فقط درد میکشید میزدن و شهیدی نفس های اخرش رو میکشید..
شهیدی فردی نبود به این سادگی ها اطلاعات رو لو بده.
انقدر زده بودن که سرو صورتش و تنش خونی بود..
داوود:خبری از آقامحمد وسعید نبود رو به فرشید گفتم بیا بریم شاید گرفتنشون از ون بیرون اومدیم که صدای...
شهیدی:هیچ نگفتم بهشون هر چی سوال میپرسیدن هیچ نگفتم...
ناگهان تفنگش رو بالا برد و اولین تیر رو سمتم شلیک کرد و با اثابت به قلبم در بدی توی بدنم پیچید دیگه نتونستم تحمل بیارم و فریادی از سر دادم..
آقایعبدی:با فریادش قلبم به درد اومد به همون یه تیر قانع نبودن و بعدی و بعدی و بعدی رو هم شلیک کردن دیگه جونی در تنش نبود..
برام سوال بود که چرا محمد کاری انجام نمیده
داوود:باصدای شلیک تیر سرعتمون رو زیاد کردیم و مجبور شدیم از در اصلی وارد بشیم..
با ورودمون سه نفری که اونجا بودن رو به ما تفنگ گرفته حالا دیکه بحث سرعت بود که بله فرشید در سرعت شلیک یه فرد حرفه ای بود و به دونفرشون شلیک کرد ولی به نفر سومی که رسید..
انگاری اون زودتر جنبید و تیر رو به سمت من شلیک کرد...
آقایعبدی:به داخل سوله رفتم و کنار شهیدی نشستم..
علی جان خوبی؟
بیدار شو الان وقت خواب نیستا..💔
جان من پاشو علی جان،علی یادت رفته قولی که بهم دادی رو؟
یادت رفته قرارمون رو چی بود؟
تو فکر نکردی من بعد از تنها میشم،فکر نکردی اگه بری من از تنهایی دق میکنم
دیدی اخرش شدی رفیق نیمه راه..💔
بعد از کلی گریه کردن بلاخره امبولانس اومد شهیدی رو بردن و بچه ها هم سعید و محمد رو بردن و از اون سوله نفرین شده بیرون اومدیم..❤️🩹
•پایان•