eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها پارت ۲۴ بد از خداحافظی با عطیه از خونه خارج شدم سوار ماشین شدم و به سمت سایت حرکت کردم *چند دقیقه بد * با رسیدنم به سایت از ماشین خارج شدم و با اسانسور به بالا رفتم..... بیرون اومدم که دیدم همه دور میز داوود جمع شدن یه خورده ترسیدم که خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه برا همین با صدای نسبتا بلند و ترس دار لب زدم اینجا چخبره؟؟؟ *موقیعت: سایت قبل از اومدن محمد * رسول: با نفرتی که ازش داشتم لب زدم به به اقا داوود چه عجب اومدی! داوود: مشغول کارم بودم که صدایکسی اومد برگشتم دیدم رسوله اروم بلند شدم و لب زدم سلام رسول: با شمام اقا 😒 اصن تو میدونی دیشب چه خبر بوده! نه که نمیدونی! اقا از ظهر که رفته اصن نگفته بزار برم سایت ببینم چه خبره! من نمیدونم اقا محمد و اقای عبدی چه چیزی از تو دیدن که اوردنت توی سایت 😒 داوود: اولن که اقا رسول جواب سلام واجبه! دومن بله میدونستم فقط مرخصی گرفتم رسول: 😒 *نمیدونم چرا فقط دوست داشتم حرصمو سرش خالی کنم * نه اقا بگو ترسیدم! ترسیدم از اینکه اقا محمد پشیمون بشه و به جای سعید منو بفرسته! اصن اقا داوود مرخصی بهونس! اصن چرا اون شب گرفتی چرا یه شب دیگه نگرفتی!! با تو امم😡 داوود: حرصم گرفته بود فقط داشتم خودمو کنترل می کردم! لب زدم بسه! بسهه رسولللل رسول: هوفففف حرصم در اومده بود..... دستم رو بردم بالا و محکم توی صورت داوود فرو اوردم که به دستش روی صورتش و دست دیگش رو به میز گرف که نیوفته صدای سیلی جوری بلند بود که همه بچه ها برگشتن سمتمون همون لحظه دستی روی شونم نشست برگشتم دیدم فرشید و سعید هستن فرشید: با سعید از اسانسور خارج شدیم که دیدیم رسول و داوود پیش همن اروم به سمتشون رفتیم که رسول دستشو بالا برد و محکم توی صورت داوود فرو اورد صداش وحشت ناک بود به سمتشون رفتم و دستم رو روی شونه ی رسول گزاشتم که برگشت! سعید با لحن تندی پرسید چخبره اینجا رسول! رسول: از اقا داوود بپرسید😒 سعید: به سمت داوود که دستش ذوی صورتش بود رفتم و گفتم داوود چیشده داوود:..... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: داوود🥺 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲۵ (تعریف کردن همه ی ماجرا) رسول: مگه غیر از اینه😒 داوود: سعید بخدا من.... سعید: هیسس میدونم داداش رسول: کفری از دست این پسره دستم رو بالا بردم که بزنم توی صورتش که کسی دستم رو گرف برگشتم دیدم فرشیده داوود: رسول دستش رو بالا برد سریع دستم رو زوی صورتم گزاشتم ولی نزد! نگاهی بهش کردم دیدم فرشید دستش رو گرفته فرشید: بسه رسولللل یعنی چی همش می خوای بزنی هاا یعنی چیی سعید: اروم دست داوود رو از روی صورتش برداشتمم که... یا خداا لبش بد جور پاره شده بود و رد دست رسول هم کبود شده بود می خواستم دستم رو بزارم روی لبش که با صدای اقا محمد بزگشتیم و همه سلام کردیم محمد: با دیدن داوود تو اون وضع سریع به سمتشون رفتم و گفتم چیشده؟؟ رسول:..... داوود: چیزی نشده اقا سعید: چی میگی چیزی نشده نخیر اقا محمد رسول برا اینکه داوود دیشب نیومده زده تو صورتش محمد: چییی اره رسول😡😡 رسول: شکه شدم سعید بخاطر اون پسره تازه وارد منو فروخت محمد: با تو ام رسول 😡 رسول: ا... ر.. ه محمد: از دست رسول عصبی شدم حسابی می خواستم داوود رو ببرم بهداری که گفتم شک می کنن برا همین لب زدم سعید تو داوود رو ببر بهداری لبش حتما به بخیه نیاز داره فرشید تو هم برو سر کارت رسول تو هم بیا اتاق من😡 سعید: چشم اقا بد از این حرفم دست داوود رو اروم گرفتم و به سمت بهداری رفتیم محمد: اقا رسول سریع😡 رسول: چ... شـ.... م داوود: سعید سعید: جانم داداش داوود: سرم خیلی درد می کنه چشام سیاهی میره سعید: بمیرم برات....... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: سعید گف.... https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲۶ بمیرم برات داداش داوود: خدانکنه داداش سعید: 🙂 با رسیدنمون به بهداری در زدم پ آروم در رو باز کردم ایهان سرش تو گوشی بود که با دیدن ما سریع بلند شد ایهان:(دکتر سایت): سرم تو گوشی بود که در به صدا در اومد سعید داوود بودن سریع به سمشون رفتم....... داوود لبش پاره شده بود و کبود بود سریع لب زدم یا خداا چیشدی داوود دعوا کردیی؟؟ داوود: نه بابا دعوا چیه داداش یه چسب بزن رو لبم می خوام برم سعید: بازم میگه چیزی نشده داوود مگه اون چه خوبی بهت کرده!! که نمی خوای کسی بفهمه ایهان: حالا فیلا اینا رو ول کنید اقا داوود لب شما به بخیه نیاز داره نه چسب زخم برو بشین رو تخت تا من بیام سعید: کمک داوود کردم تا بشینه روی تخت چون گفت بود سرم گیج میره می ترسیدم بیوفته! نگاهی بهش کردم و لب زدم خیلی دوس دارم بدونم چرا به کسی نمیگی رسول بوده؟؟؟ داوود: فک نمی کردم لبم واقعا بخیه بخواد! ایهان که رفت به کمک سعید روی تخت نشستم سعید: اقا داوود با شمام داوود: با صدای سعید به خودم اومدم و نفهمیده بودم چی گفته برا گفتم جانم سعید: میگم خیلی دوس دارم بدونم چرا نمیگی رسول بوده داوود: ببین رسول حق داره! من اومدم به جای داداشش کسی که عاشقش بود! سعید: چی رو حق داره داوود اومدی جای داداش درست ولی نباید بزنه تو صورتت داوود: اصن تو چرا به آقا محمد گفتی ؟؟ سعید: چون اون دفعه هم زد و تو چیزی نگفتی .‌..... همون لحظه ایهان اومد و ما هم دیگه چیزی نگفتیم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: بمیرم برات داداش💔 پ ن: دعوا کردی؟؟ پ ن: چرا به کسی نمیگی رسول بوده پ ن: رسول حق داره پ ن: چون اون دفعه هم زد و تو هیچی نگفتی https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲۷ به سمت داوود رفتم رو به سعید لب زدم سعید جان شما برو بشین دو صندلی تا من بیام سعید: باشه ولی داداشم رو اذیت نکنیاا داوود: 😂(با صدای ارام) ایهان : سعید برو فقط برو سعید: باشه😂 ایهان: سعید که رفت داوود رو آروم دراز کردم روی تخت و سرم رو زدم براش آرامبخش رو زدم ‌.......... آروم آروم چشاش رو بست منم وسیله هامو برداشتم و شروع کردم بخیه زدن لبش *چند دقیقه بد * ایهان: کارم تموم شد به سمت سعید رفتم که با دیدن من سریع بلند شد ایهان: بشین سعید جان سعید: ایهان چیشد حالش خوبه لبش چند تا بخیه خورد میشه ببینمش ایهان: یه دقیقه نفس بگیر برادر من حالش خوبه لبشم ۳ تا بخیه خورد می تونی ببینیش هم ولی قبلش باید توضیح بدی چیشده سعید: خداروشکر که خوبه ایهان: بله توضیح بده آقا سعید سعید:چی بگم راستش تو که میدونی رسول چون داوود جی مهدی هس رفتارش باهاش خوب نیس الانم برا اینکه داوود دیشب که من رفاه بودم به اون مهمونی نبوده زده توی صورتش که تو میترسیدی اقا محمد پشیمون بشه تو رد بفرسته و....(تعریف کردن همه ی ماجرا ) ایهان: رسول بد مهدی کلا رفتارش عوض شده سعید: آره ولی داوود نیس خوبه ولی داوود میاد ....... می تونم برم پیشش دیگه ایهان : آره برو ولی فیلا بیهوده بخاطر ارامبخشی که زدم توی سرمش سعید: میمونم تا بیدار شه......... اینو گفتم و به سمت داوود رفتم *اتاق محمد* محمد: خب اقا رسول توضیح بده ‌........ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: یه دقیقه نفس بگیر پ ن: چی بگم....... پ ن: رفتاراش کلا عوض شده پ ن: آقا رسول توضیح بده https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲۸ خب اقا رسول توضیح بده؟ رسول:............ *با تو ام رسول😡 رسول: اقا....... اقا میشه من برم یعنی استعفا بدم *رسول قبلا هم گفته بودم حق رفتن نداری دلیلشم گفته بودم الانم من نگفتم بیای اینجا این حرف ها رو بزنی می خوام بگی چرا زدی تو صورت داوود؟ رسول: بد از حرف اقا محمد دیگه چیری نگفتم گفت دلیل بگم چی بگم بگم الکی زدم لب زدم: اقا دلیل نداشت ینی من از دست داوود عصبی بودم و برا همین •••••• *دلیل نداشت دلیل نداشته اینجور زدی دیگه دلیل داشت چی جور میزدی رسول ینی چی عصبی بودم مگه داوود چیزی گفته بود😡 رسول: نه اقا........ *هوفف رسول به جز امشب که شیفتی ۲۴ ساعت دیگه هم شیفت می مونی رسول: اقا نه..... لطفا اقا من فردا شب بمونم پس فرداش هم باید بمونم *رسول زدی توی صورتش میگم دلیل میگی نداره بدشم این کمترین توبیخ هس الانم برو بیرون دیکه رسول: چشم🥺 از اتاق اقا محمد بیرون اومدم *رسول که رف سرم رو روی میز گذاشتم لب بچم پاره شده بود! بمیرم برات بابا ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: با تو ام رسول پ ن: رسول حق رفتن نداره پ ن: دلیل نداشت....... پ ن: کمترین توبیخ پ ن: لب بچم🥺 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲۹ کنار داوود بودم که اروم اروم چشاش رو باز کرد سریع بلند شدم و گفتم خوبی داوود داوود: چشام رو اروم باز کردم که سعید کنارم بود تا دید چشام رو باز کردم به سمتم اومد داوود: خوبم داداش سعید: خداروشکر..... سِرُمش داشت تموم میشد لب زدم من برم ایهان رو صدا کنم بیاد داوود:........... لبم به خاطر بخیه یه کم درد داشتولی بهش اهمیت ندادم...... ایهان: روی صندلی پشت میزم نشسته بودم به رسول که رفتارش اخلاقش و...... تغیر کرده بود فکر می کردم که سعید اومد لب زدم جانم سعید سعید: سرم داوود تموم شده خودشم بهوش اومده ایهان: عه چه خوب بیا بربم پیشش ایهان: به سمت داوود رفتیم! سرمش تموم تموم شده بود سریع به سمتش رفتم و اول سرم رو بستم و بد در اوردمش...... ـ ایهان: داوود خوبی؟ داوود: ایهان سریع به سمتم اومد و سرم رو از دستم در اورد و بد لب زد خوبی!! در جوابش گفتم خوبم فقط نمیدونم مگه من تیر خوردم که این قدر میگید خوبی یا نه😂 ایهان:............ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: داوود شیطون شده 😂 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳٠ خب بده نگرانتیم ایاا؟؟ سعید: کاش....... داوود بده میپرسیمم ایهان: 😂 داوود: اقایون من اشتباه کردم لطف کنقد ببخشید این اشتباه بنده رو ایهان: داداش دیگه نکن سعید: دفعه بد ببخششی در کار نیست داوود: چشم😂 حالا من می تونم بلند شم برم اقا ایهان ایهان: اره می تونی بری داوود: بد از گفتن این حرف بلند شدم و نشستم از روی تخت اومدم پایین...... سعید: می تونی بیای داوود؟؟ داوود: ارع سعید: پس بیا بریم..... از ایهان خداحافظی کردیم و از بهداری خارج شدیم به سایت که رسیدیم همه تو کارسون بودن به جز رسول که اصن پشت میزش نبود همون لحظه فرشید اومد سمتون فرشید: پشت میزم نشسته بودم ولی به جای کار کردن فکرم درگیر بود ینی اگه من دست رسول رو نمی گرفتم دوباره میزد تو صورت داوود اصن سعید چطور ـ..... همون لحظه سرم رو اوردم بالا دیدم سعید داوود دارن میان سریع به سمتشون رفتم فرشید: داوود خوبی داوود: خوبم داداش سعید: فرشید رسول کو؟؟ فرشید: هنوز تو اتاق اقا محمده سعید: ............ داوود: سعید چرا گفتی گناه داره! سعید: می خواستم حرفی بزنم که فرشید گفت فرشید:.......... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: فرشید می خواد چی بگه😁😂 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳۱ فرشید:تو گناه نداری بردار من اون دفعه ......... داوود: داداش میشه دیگه نگو اون دفعه هم زد نزاشتی بگیم و....... سعید: من که دیگه هیچی نمیگم رسول: آب اتاق آقا محمد بیرون اومدم نگاهی به پایین انداختم بچه ها جمع شده بودن دور این پسره از پله ها پایین رفتم‌...... سعید: خب بسه دیگه بریم سر کارمون رسول: اره دیگه برید شما ها فقط امشب هستید ولی من....... فرشید: رسول چیزی شده؟؟؟ رسول: بله! به لطف اقا سعید فردا شبم شیفتم ینی توبیخ شدم سعید: رسول جوری میگی به لطف اقا سعید انگار کاری نکردی....... خواستم بقیه حرفم رو بزنم که رسول گف رسول: سعید بسه تمومش کن اینو گفتم و به سمت میزم رفتم فرشید: سعید فیلا ولش کن حرفی نزن که پشیمون بشی اعصبانیه از دستت سعید: نه چیزی نمیگم فیلا فرشید: فقط دعواشون نشه! داوود: نمیدونم چرا ولی دلم نمی خواست ناراحتی رسول رو ببینم سعید: بنظرتون بریم سر کارمون ؟؟ راوی: بد از گفتن این حرف سعید لبخندی زدند و به سمت میز هایشان حرکت کردند...‌.. ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: تو گناه نداری پ ن: به لطف اقا سعید.... https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳۲ نیم ساعتی بود مشغول کار بودم درد لبم بهتر شده بود. نگاهی به بچه ها کردم همه سرشون تو کارشون بود به جز رسول که سرش روی میز بود بلند شدم و خواستم خودم به سمتش برم که پشیمون شدم و به سمت سعید رفتم صداش کردم :سعید سعید: تو خودم بودم خودم اینجا بودم فکرم پیش رسول ، رسولی که کلا عوض شده با صدایی که شنیدم از افکارم بیرون اومدم سرم رو بلند کروم و نگاهی بهش کردم داوود بود ! لب زدم : بله داوود داوود: سعید رسول رو نگاه کن سرش رو میزه خودم خواستم برم نرفتم گفتم الان دوباره‌.‌‌‌‌..... سعید: نگاهی به رسول کردم سرش روی میز بود بلند شدم و رو به داوود لب زدم ممنون که گفتی و سریع به سمتش رفتم داوود: لبخندی زدم سعید سریع به سمت رسول رف منم به سمت میزم رفتم و به رسول سعید نگاه می کردم البته صداشونو نمیشنیدم رسول: سرم درد گرفته بود از حرص ، حرص اینکه سعید بخاطر این پسره تازه وارد منو فروخت حرص اینکه داوود گف چیزی نشده اقا حرص اینکه چیزی نگفت و فقط دستش رو گزاشت روی صورتش ........ تو فکر بودم که کسی دستش رو روی شونم گزاشت سرم رو بالا اوردم و نگاهی بهش کردم سعید بود با دیدنش دوباره سرم رو روی میر گزاشتم سعید: رسول چیزی شده حالت خوبه رسول: تازه میگی خوبی اصن مگه برات مهمه که باشم یا نه سعید: معلومه که مهمه ! رسول اصن داداش رسول........ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: سرش روی میز بود https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳۳ رسول اصن داداش رسول بخدا حرصم گرفته بود از اینکه اون دفعه هم زدی هیچی نگفت از اینکه ابن دفعه هم نمی خواست بگه! اصن خودت جای من بودی چیکار میکردی؟؟ رسول: سعید راس میگفت داوود بارم می خواست چیزی نگه رو به سعید لب زدم باشه سعید راست میگی داداش میگم تو قرص سر درد نداری؟؟ سعید: براچی می خوای؟؟؟ *سرم درد میکنه! سعید:چرا وایسا الان میارم به سمت میزم رفتم و از داخل کشو قرص و برداشتم و به‌سمت رسول رفتم بیا داداش * مرسی قرص و از سعید گرفتم و با آب خوردم سعید:من دیگه برم * برو داداش سعید: به سمت میزم رفتم که داوود گف داوود: چیشده؟؟ سعید:چیزی نیس سرش درد می کرد داوود: اها اگه اون قرص که بردی برابر درد بود نیم ساعت دیگه خوب میشه سعید:آره داوود:........ سعید که رفت مشغول کارم شدم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳۴ سعید که رفت مشغول کارم شدم محمد: فکرم مشغول داوود بود اینکه حالش خوبه الان یا نه همین موجب شد که برم پایین از اتاق بیرون اومدم و به سمت پله ها رو رفتم از پله ها پایین رفتم و به سمت داوود رفتم سرش تو کامپیوتر بود نگاهی به همه ی بچه ها کردم اونا هم سرشون تو کارشون بود دستم رو روی شونش گذاشتم که سریع برگشت و با دیدن من بلند شد داوود: نیم ساعتی بود که مشغول بودم با دستی که روی شونم نشست برگشتم و با دیدن اقا محمد سریع بلند شدم و سلامی کردم محمد: بشین داوود بهتری؟؟ داوود: بله آقا بهترم فقط‌........ محمد: فقط چی داوود؟؟ داوود: چیز مهمی نبود محمد: راس میگی داوود: بله آقا محمد:.......... داوود: کلی سوال تو ذهنم بود اینکه مهدی کی بوده چیجوری شهید شده یا اصن چرا شهید شده برا همین رو به بابا لب زدم آقا محمد؟ محمد:جانم داوود:میگم اقا مهدی کیه چیجوری شهید شد محمد:خب مهدی........... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: محمد نگرانه داوود بود https://abzarek.ir/service-p/msg/1919872
گاندویی ها پارت ۳۵ مهدی داداش رسوله،مهدی یکی از پرونده های چاسوسی مدیران بزرگ دبی رو گرفته بود چندباری بهش گفته بودن که دست برداره از کارش ولی مهدی گوش نکرد چند وقت بعدش که میخواسته بره به سمت داداگاهش مهدی ماشینش شروع میکنه به صدا دادن و سریع میزنه کنار تا پیاده میشه یکی از این ماشین های شهرداری از روی ماشین و مهدی رد میشه و متأسفانه مهدی شهید میشه😞 داوود:ای وای🥺😞 پس رسول ................ من میدونستم بخاطر داداشه که رفتارش خوب نیس ولی نمی دونستم داداش رسول این جوری شهید شده🥺 محمد: فقط داداش رسول نبود برای همه ی ما عزیز بود! داوود:........... محمد: من برم اتاقم کارم داشتی بیا داوود: چشم محمد: به سمت اتاقم رفتم فقط نمیدونم اگه عطیه گف لب داوود ‌........ چی بگم از پله ها بالا رفتم در اتاقم رو باز کردم و وارد اتاقم شدم رسول: سرم تو کارم بود سرم بهتر بود! حرف های سعید خیلی رم تاثیر گذاشته بود ولی من نمی خواستم با کسی که جای داداشمه خوب باشم نمی تونستم خوب باشم نه اصلا نمی شد ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: مهدی💔🥺 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722