2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_حله کلمه ی خطرناکیه!!
+چرا
_پس از کلی توضیح
+خب حله
_😂😭
#گاندو
#محمد
#رسول
#داوود
https://eitaa.com/Admin_Gando
❤️🩹گاندوییها❤️🩹
دنبال کانالی هستی که در کنار رمان،کلی فعالیت گاندویی و مذهبی داشته باشه؟؟
پس چرا هنوز عضو این کانال نشدی؟)
بدو تا پاکش نکردم عضو شو که قراره اتفاقات خوبی رخ بده😎
تازه کلی رضایت هم از اعضا دارن فقط کافیه بیای تو کانال و جستوجو رو بزنی و تایپ کنی #رضایت
https://eitaa.com/Admin_Gando
https://eitaa.com/Admin_Gando
معدن ادیت و کلیپ و بک گراند های گاندویی اینجا هست:))
زود ،تند،سریع عضو شو که...🤭
https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از •¹²⁸•
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۴۲
رسول: محمد.
داداش چرا به من نمیگی چیشده!
محمد: رسول جان داداشم برادر من چند دیقه هم نه.....
چند ثانیه تحمل کنی بهت میگم...
رسول: محمد بخدا دارم سکته میکنم خب زود تر بهم بگو😭
محمد: عهه!
ببین رسول من نمیدونم چطور بهت بگم ولی باید بگم دیگه...
اون چیزی که می خوام بهت بگم اینکه من مطمئنم تو داداشم هستی هاا
فقط...
رسول: فق.ط چی؟؟
محمد: فقط ببین بریم ازمایشگاه!!
رسول: ینی چی الان محمد؟؟
محمد: مطمین تر بشیم بهتره!
رسول: الان ینی پاشیم بریم ازمایشگاه؟؟
محمد: اره داداش اره استاد رسول
رسول: بریم.🥺
محمد: بریم.....
اول به اتاق اقای عبدی رفتم و مرخصی چند ساعته گرفتم..
و بد هم با رسول از سایت بیرون اومدیم...
رسول: از دست محمد ناراحت بودم ..
خب ینی چی که بریم ازمایشگاه.
ینی اعتماد و باور نداره که من داداشم؟؟
یا شایدم فک می کنه من دروغ میگم.
ولی...ولی محمد که منو میشناسه...
من دروغگو نیستم🥺
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: چیشد؟؟
پ ن: الان ینی بریم ازمایشگاه؟؟
پ ن: محمد باورش نداره ینی؟؟
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۴۳
محمد: رسول جان!
من کی گفتم تو دروغ میگی؟؟
من نگفتم داداش من،من نگفتم استاد رسول.
من فقط گفتم برا اطمینان.
بعدشم داداشم چرا اینجوری میکنی!
چرا خودتو داری داغون میکنی!
اونم فقط برا یه حرف!
که معلوم نیست راسته یا نه!
رسول: محمد!
نه نه!!
اقا محمد البته!
شما داری میگی که اون عکس من پیدا کردم!
شما داری میگی که من دروغگو ام دیگه!
فقط اقا چرا اینجوری حرف میزنید!
چرا نمیگی رسول بهت شک دارم!
محمد: بسه رسول!😡
نمی خوام بشنوم این حرفای الکی رو!
یه کلمه بهت گفتم میریم آزمایشگاه بگو چشم!
هی من هیچی نمیگم هی دوباره حرف میزنه!
رسول فقط یه بار دیگه حرف بزنی!
البته حرف الکی و مسخره!
رسول: مگه دروغ میگممم😭
محمد: من که دیگه عصبی شده بودم و کنترل خودم رو از دست داده بودم..
دستم رو بالا بردم و توی صورت رسول فرود اوردم!
رسول: از این حرکت محمد تعجب کردم!
دستم رو اروم توی صورتم گزاشتم.
رسیده بودیم به ماشین!
ولی من...
لب زدم باورم نمیشه!
حالا شما فک کن من دروغ میگم ولی مگه خودت نگفتی داداشم هستی؟؟
دیگه بغض راه گلومو گرفته بود!
ولی لب زدم..
پس چرا دست روم بلند کردی؟؟
پس چرا زدی تو صورت داداشت💔
اشکام رو پاک کردم و از کنار محمد دور شدم!
اصن چرا باید اینجور بشه!
چرا باید محمد اون عکس رو ببینه و این اتفاق ها بیوفته!
محمد: م.ن چیکار کردم؟؟
م.ن ز.دم تو صورتش؟؟
ولی چرا زدم!
ازم دور شد.
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: من کی گفتم دروغ گفتی!
پ ن: البته اقا محمد!
پ ن: بسه رسول😡