eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها پارت ۲۹ کنار داوود بودم که اروم اروم چشاش رو باز کرد سریع بلند شدم و گفتم خوبی داوود داوود: چشام رو اروم باز کردم که سعید کنارم بود تا دید چشام رو باز کردم به سمتم اومد داوود: خوبم داداش سعید: خداروشکر..... سِرُمش داشت تموم میشد لب زدم من برم ایهان رو صدا کنم بیاد داوود:........... لبم به خاطر بخیه یه کم درد داشتولی بهش اهمیت ندادم...... ایهان: روی صندلی پشت میزم نشسته بودم به رسول که رفتارش اخلاقش و...... تغیر کرده بود فکر می کردم که سعید اومد لب زدم جانم سعید سعید: سرم داوود تموم شده خودشم بهوش اومده ایهان: عه چه خوب بیا بربم پیشش ایهان: به سمت داوود رفتیم! سرمش تموم تموم شده بود سریع به سمتش رفتم و اول سرم رو بستم و بد در اوردمش...... ـ ایهان: داوود خوبی؟ داوود: ایهان سریع به سمتم اومد و سرم رو از دستم در اورد و بد لب زد خوبی!! در جوابش گفتم خوبم فقط نمیدونم مگه من تیر خوردم که این قدر میگید خوبی یا نه😂 ایهان:............ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: داوود شیطون شده 😂 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳٠ خب بده نگرانتیم ایاا؟؟ سعید: کاش....... داوود بده میپرسیمم ایهان: 😂 داوود: اقایون من اشتباه کردم لطف کنقد ببخشید این اشتباه بنده رو ایهان: داداش دیگه نکن سعید: دفعه بد ببخششی در کار نیست داوود: چشم😂 حالا من می تونم بلند شم برم اقا ایهان ایهان: اره می تونی بری داوود: بد از گفتن این حرف بلند شدم و نشستم از روی تخت اومدم پایین...... سعید: می تونی بیای داوود؟؟ داوود: ارع سعید: پس بیا بریم..... از ایهان خداحافظی کردیم و از بهداری خارج شدیم به سایت که رسیدیم همه تو کارسون بودن به جز رسول که اصن پشت میزش نبود همون لحظه فرشید اومد سمتون فرشید: پشت میزم نشسته بودم ولی به جای کار کردن فکرم درگیر بود ینی اگه من دست رسول رو نمی گرفتم دوباره میزد تو صورت داوود اصن سعید چطور ـ..... همون لحظه سرم رو اوردم بالا دیدم سعید داوود دارن میان سریع به سمتشون رفتم فرشید: داوود خوبی داوود: خوبم داداش سعید: فرشید رسول کو؟؟ فرشید: هنوز تو اتاق اقا محمده سعید: ............ داوود: سعید چرا گفتی گناه داره! سعید: می خواستم حرفی بزنم که فرشید گفت فرشید:.......... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: فرشید می خواد چی بگه😁😂 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳۱ فرشید:تو گناه نداری بردار من اون دفعه ......... داوود: داداش میشه دیگه نگو اون دفعه هم زد نزاشتی بگیم و....... سعید: من که دیگه هیچی نمیگم رسول: آب اتاق آقا محمد بیرون اومدم نگاهی به پایین انداختم بچه ها جمع شده بودن دور این پسره از پله ها پایین رفتم‌...... سعید: خب بسه دیگه بریم سر کارمون رسول: اره دیگه برید شما ها فقط امشب هستید ولی من....... فرشید: رسول چیزی شده؟؟؟ رسول: بله! به لطف اقا سعید فردا شبم شیفتم ینی توبیخ شدم سعید: رسول جوری میگی به لطف اقا سعید انگار کاری نکردی....... خواستم بقیه حرفم رو بزنم که رسول گف رسول: سعید بسه تمومش کن اینو گفتم و به سمت میزم رفتم فرشید: سعید فیلا ولش کن حرفی نزن که پشیمون بشی اعصبانیه از دستت سعید: نه چیزی نمیگم فیلا فرشید: فقط دعواشون نشه! داوود: نمیدونم چرا ولی دلم نمی خواست ناراحتی رسول رو ببینم سعید: بنظرتون بریم سر کارمون ؟؟ راوی: بد از گفتن این حرف سعید لبخندی زدند و به سمت میز هایشان حرکت کردند...‌.. ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: تو گناه نداری پ ن: به لطف اقا سعید.... https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳۲ نیم ساعتی بود مشغول کار بودم درد لبم بهتر شده بود. نگاهی به بچه ها کردم همه سرشون تو کارشون بود به جز رسول که سرش روی میز بود بلند شدم و خواستم خودم به سمتش برم که پشیمون شدم و به سمت سعید رفتم صداش کردم :سعید سعید: تو خودم بودم خودم اینجا بودم فکرم پیش رسول ، رسولی که کلا عوض شده با صدایی که شنیدم از افکارم بیرون اومدم سرم رو بلند کروم و نگاهی بهش کردم داوود بود ! لب زدم : بله داوود داوود: سعید رسول رو نگاه کن سرش رو میزه خودم خواستم برم نرفتم گفتم الان دوباره‌.‌‌‌‌..... سعید: نگاهی به رسول کردم سرش روی میز بود بلند شدم و رو به داوود لب زدم ممنون که گفتی و سریع به سمتش رفتم داوود: لبخندی زدم سعید سریع به سمت رسول رف منم به سمت میزم رفتم و به رسول سعید نگاه می کردم البته صداشونو نمیشنیدم رسول: سرم درد گرفته بود از حرص ، حرص اینکه سعید بخاطر این پسره تازه وارد منو فروخت حرص اینکه داوود گف چیزی نشده اقا حرص اینکه چیزی نگفت و فقط دستش رو گزاشت روی صورتش ........ تو فکر بودم که کسی دستش رو روی شونم گزاشت سرم رو بالا اوردم و نگاهی بهش کردم سعید بود با دیدنش دوباره سرم رو روی میر گزاشتم سعید: رسول چیزی شده حالت خوبه رسول: تازه میگی خوبی اصن مگه برات مهمه که باشم یا نه سعید: معلومه که مهمه ! رسول اصن داداش رسول........ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: سرش روی میز بود https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳۳ رسول اصن داداش رسول بخدا حرصم گرفته بود از اینکه اون دفعه هم زدی هیچی نگفت از اینکه ابن دفعه هم نمی خواست بگه! اصن خودت جای من بودی چیکار میکردی؟؟ رسول: سعید راس میگفت داوود بارم می خواست چیزی نگه رو به سعید لب زدم باشه سعید راست میگی داداش میگم تو قرص سر درد نداری؟؟ سعید: براچی می خوای؟؟؟ *سرم درد میکنه! سعید:چرا وایسا الان میارم به سمت میزم رفتم و از داخل کشو قرص و برداشتم و به‌سمت رسول رفتم بیا داداش * مرسی قرص و از سعید گرفتم و با آب خوردم سعید:من دیگه برم * برو داداش سعید: به سمت میزم رفتم که داوود گف داوود: چیشده؟؟ سعید:چیزی نیس سرش درد می کرد داوود: اها اگه اون قرص که بردی برابر درد بود نیم ساعت دیگه خوب میشه سعید:آره داوود:........ سعید که رفت مشغول کارم شدم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳۴ سعید که رفت مشغول کارم شدم محمد: فکرم مشغول داوود بود اینکه حالش خوبه الان یا نه همین موجب شد که برم پایین از اتاق بیرون اومدم و به سمت پله ها رو رفتم از پله ها پایین رفتم و به سمت داوود رفتم سرش تو کامپیوتر بود نگاهی به همه ی بچه ها کردم اونا هم سرشون تو کارشون بود دستم رو روی شونش گذاشتم که سریع برگشت و با دیدن من بلند شد داوود: نیم ساعتی بود که مشغول بودم با دستی که روی شونم نشست برگشتم و با دیدن اقا محمد سریع بلند شدم و سلامی کردم محمد: بشین داوود بهتری؟؟ داوود: بله آقا بهترم فقط‌........ محمد: فقط چی داوود؟؟ داوود: چیز مهمی نبود محمد: راس میگی داوود: بله آقا محمد:.......... داوود: کلی سوال تو ذهنم بود اینکه مهدی کی بوده چیجوری شهید شده یا اصن چرا شهید شده برا همین رو به بابا لب زدم آقا محمد؟ محمد:جانم داوود:میگم اقا مهدی کیه چیجوری شهید شد محمد:خب مهدی........... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: محمد نگرانه داوود بود https://abzarek.ir/service-p/msg/1919872
گاندویی ها پارت ۳۵ مهدی داداش رسوله،مهدی یکی از پرونده های چاسوسی مدیران بزرگ دبی رو گرفته بود چندباری بهش گفته بودن که دست برداره از کارش ولی مهدی گوش نکرد چند وقت بعدش که میخواسته بره به سمت داداگاهش مهدی ماشینش شروع میکنه به صدا دادن و سریع میزنه کنار تا پیاده میشه یکی از این ماشین های شهرداری از روی ماشین و مهدی رد میشه و متأسفانه مهدی شهید میشه😞 داوود:ای وای🥺😞 پس رسول ................ من میدونستم بخاطر داداشه که رفتارش خوب نیس ولی نمی دونستم داداش رسول این جوری شهید شده🥺 محمد: فقط داداش رسول نبود برای همه ی ما عزیز بود! داوود:........... محمد: من برم اتاقم کارم داشتی بیا داوود: چشم محمد: به سمت اتاقم رفتم فقط نمیدونم اگه عطیه گف لب داوود ‌........ چی بگم از پله ها بالا رفتم در اتاقم رو باز کردم و وارد اتاقم شدم رسول: سرم تو کارم بود سرم بهتر بود! حرف های سعید خیلی رم تاثیر گذاشته بود ولی من نمی خواستم با کسی که جای داداشمه خوب باشم نمی تونستم خوب باشم نه اصلا نمی شد ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: مهدی💔🥺 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳۶ (فردای ان روز ) حسابی خسته شده بودم دیشب که شیفت خودم بود امشب هم باید میموندم فردا شبم که بازم شیفت خودمه پس الان بهتره برم یه خورده استراحت که حداقل امشب هستم خسته نشم سوار موتورم شدم و از سایت خارج شدم به طرف خونه رفتم که با رسیدن من بابا هم رسید با کلید در رو باز کردم و وارد خونه شدم بابا روی مبل نشت و من رفتم تو آشپزخونه که آب بخورم عطیه:لبت چیشده داوودجان.. داوود: سلام مامان هیچی خوردم زمین.. عطیه:سلام این زخمی نیست که تو بخوری زمین راستشو بگو ببینم داوود:دعواکردم. عطیه:باکی؟؟ داوود:باهمکارم.. عطیه:محمد؟آقامحمد(بلند) محمد:جونم.. عطیه:من به شما بچه سالم دادم که شما اینجوری تحویل من بدی؟ محمد:چیزی نشده که عزیزم عطیه:چیزی نشده؟؟ محمد:ایشون یک مرد بزرگیه این چیزا برای چیزی نیست نه؟ عطیه:آقامحمد این بچه تا چندروز نمیاد که بفهمی بچه عطیه نباید اینجوری بشه.. من:مادرمن خوشگلم این حرفا چیه میزنی بیخیال.. عطیه:نع همین که گفتم. محمد:باشه هرچی عطیه خانم بگم از آشپزخونه زدم بیرون داشتم از آشپزخونه میرفتم بیرون که عطیه:محمد؟ محمد:جان عطیه:ببخشید بد حرف زدم محمد:خیلی هم عالی بود عطیه:خیلی... محمد:من بیشتر😂 رفتم بالا اتاق داوود.. من:خب آقا داوود قرار نیست نیای سرکار ولی تو خونه ماراتو انجام بده بگیر این پرونده هارو نکته‌های مهمشو سرنخ هاشو در بیار بنویس برام فردا میخوام ازت.. داوود:چشم هرچی شمابگید محمد:آفرین پسرخوب.. از اتاق زدم بیرون. محمد:عطیه‌جان من میخوابم بیدارم نکنی.. عطیه:شام بخور... محمد:نمیخواد خسته‌ام ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: عطیه حساس شده سر پسرش😂
گاندویی ها پارت ۳۷ تاصبح نشستم پرونده هایی که بابا داده بودو انجام دادم.. حدودای ساعت۵بود که اذان گفتن بلند شدم وضو گرفتمو ن خوندم محمد:سلام دارم میرم کاری نداری؟ من:چند لحظه صبر کن.. رفتم پرونده هارو آوردمو دادم به بابا بابا:ممنون.. من:کاری داشتید بگید.. بابا:باش میگم بهت خدافظ.. من:خدافظ.. بابا رفت.. رفتم توی اتاقمو خوابیدم روی تخت.. خسته بودم چشام بسته شد خواب بودم که با صدایی بیدار شدم.. صدای گوشیم بود روش نوشته بود رسول من:سلام.. رسول:سلام خواب بودید؟ من:اشکال نداره..جانم؟ رسول:عذرخواهم بابت دیروز من:فداسرت چیزی نبود رسول:خب الان اگه بهتری بیا سایت من:چشم..میام.. رسول:منتظرتیم من:ممنون‌. رسول:چاکریم خدافظ.. گوشیو قطع کرد پاشدم لباس پوشیدم مامان سرکار بود.. سعید مجبورم کرد برم از اون بچه پرو داوود عذرخواهی کنم.. زنگ زدم.. انگار از خداش بود که من بزنگم بهش😒 اینقدر ازش بدم میاد چندش.. داشتم باخودم حرف میزدم که دیدم دست یکی رفت روی شونم.. برگشتم دیدم آقامحمده.. من:عه سلام آقا شمایید؟ محمد:پس منتظر کی بودی؟. من:هیچی خوبید؟ محمد:برو خونه استراحت خسته‌ای رسول:نه آقا خسته نیستم محمد:باشه هرجور راحتی یکدفعه دیدم داوود سلام کرده اومد سمتمون.. محمد:شماکه گفتی نمیام.. داوود:دیگه با اجازتون اومدم.. سعید:خب رسول جان پاشو از جام با نفرت بلند شدم خنده الکی زدمو داوودو بغل کردم داوود:شرمنده دیگه اذیتت کردم.. با نفرت جواب دادم.. مشکلی نیست شماهم ببخش.. داوود:خداببخشه.. از بغلش در اومدم.. همه رفتن سرکاراشون.. وسایلامو جمع کردمو رفتم خونه.. وارد خونه شدم.. سلام عزیز خونه‌ای؟؟ عزیز:سلام دورت بگردم خسته نباشید قربونت برم ممنون‌‌ عزیز:خدانکنه بیا که برات چایی بریزم چشم الان میام.. عزیز:چشمت بی بلا رفتم بالا که یکی تو اتاق جیغ کشید واییییییییی خدالعنتت نکنه رومیسا قلبم ریخت تو حلقم رومیسا:حال کردی😂😂😂 زهرمار برو بیرون نبینمت رومیسا:وا بی عصاب من:میری بیرون یا بیام.. رومیسا از اتاق زد بیرون.. یک جورایی ناراحت شد عیب نداره بعدأ از دلش در میارم😂 ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: چه اتفاقی میوفته بنظرتون😂
گاندویی ها پارت۳۸ تو اداره نشسته بودم داشتم کار میکردم که دست یکی روی شونم نشست برگشتم نگاش کردم دیدم فرشیده من: سلام آقا فرشید چه عجب اومدی فرشید:سلام،قربونت برم خسته نباشید من:سلامت باشی خوبی؟خوش گذشت فرشید:فدات بشم بد نبود جات خالی من:خدانکنه،ولی حسابی دلمون برات تنگ شده بود فرشید:منم همینطور چه خبر؟ من:سلامتی خبرای خوب فرشید:رسول نیست؟ من:نه آشتی کردو رفت.. فرشید:به‌به چقدر خوب.. من:ولی از ته‌دل نبود.. فرشید:خوب میشه صبر داشته باش من:ایشاالله،چایی میخوری؟ فرشید:قربونت نه باید برم گفتم بیام حالتو بپرسم.. من:دمتگرم داداش برو مزاحم نشم فرشید:قربونت‌... فرشید از پیشم رفت.. تلفن زنگ خورد.. من:جان؟ بابا بود‌‌.. محمد:داوود بیا بالا من:چشم.. از جام بلند شدمو رفتم بالا.. وارد اتاقش شدم.. محمد:خب داوود اینو بگیر بزن تو سایت ببین میتونی ازش اطلاعاتی در بیاری یا نع؟ من:چشم.. محمد:امشبم شیفتیا هواست باشه من:بله میدونم..با اجازه.. محمد:برو.. لباسامو عوض کردمو رفتم پایین.. چایی خوردمو یک دوش گرفتمو خوابیدم‌.. با صدای هشدار گوشی بیدار شدم.. ساعت۸شب بود.. رفتم پایین.. من:عزیز؟؟ رومیسا:رفته بیرون.. من:ابجی خوشگل من چطوره؟ رومیسا:😒😐برو اونور.. من:ببخشید میبینی که اعصابم خورد میشه دست خودم نیست رومیسا:تو هیچوقت اعصاب نداشتی من:گفتم ببخشید دیگه.. رومیسا:قهرم باهات.. رفتم سمت رومیسا بغلش کردم.. سرمو گذاشتم روی شونش بوسه ریزی به شونش زدمو ازش جدا شدم.. من:لوس نشو گشنمه.. رومیسا:چهار روز دیگه جلو زنت اینکارو کنی اون مثل من نیست ولت میکنه من:باشه حالا بزار چهار روز دیگه بشه ........ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: جلو زنش😂
گاندویی ها پارت ۳۹ مشغول کارم بودم که یهو یاد یه چیزی افتادم رسول باید امشب هم شیفت می موند ولی الان خونه بود گوشی رو برداشتم و سریع شماره رسول رو گرفتم بد چند دقیقه برداشت داشتم با رومیسا حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد نگاهی به گوشی کردم دیدم اقا محمده لب زدم رومیسا یه لحظه چیزی نگو رومیسا: بی ادب من: گوشی رو جواب دادم سلام اقا محمد: سلام استاد رسول کجایی من: خونم اقا چطور مگه؟؟ محمد: پاشو بیا سایت کارت دارم من: چیکار؟؟ محمد: رسولللل! من: چشم اقا نیم ساعت دیگه اونجام محمد: منتظرتم خدافظ من: خدافظ گوشی رو قطع کردم تو فکر بودم اقا محمد چیکارم داشت! چرا گف برم سایت! با صدای رومیسا از فکر در اومدم بله؟؟ رومیسا: کجایی دو ساعته دارم صدات می کنم من: ببخشید رومیسا من برم برگردم خواستی بخوابی بخواب شاید شب دیر بیام یا شاید اصلا نیام رومیسا: عه کجا تو که هنوز چیزی نخوردی بمون یه چیزی بخور بد برو من: نه دیرم میشه اونجا می خورم یه چیزی فیلا خدافظ رومیسا: برو بسلامت داداش خدافظ من: از خونه اومدم بیرون سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت سایت بد چند دقیقه رسیدم وارد سایت شدم و به طرف اتاق اقا محمد رفتم در زدم وارد شدم........... تو اتاق بودم که در زده شد و رسول اومد تو اتاق رسول: سلام اقا من: سلام استاد بیا بشین رسول: جانم اقا من: احیانا شما امشب شیفت نیستی؟؟ رسول: نه اقا دیشب شیفت بودم من: بله دیشب که شیفت بودی ولی احیانا امشب توبیخ نشده بودی؟ رسول: وقتی اقا محمد گف توبیخ تازه یادم افتاد که توبیخ شده بودم.😫 لب زدم اخ اقا محمد یادم رفته بود من: منم یادم رفته بود یهو یادم افتاد الانم برو سر کارت رسول: اروم گفتم: خداا کاش یادتون نمی افتاد😩 من: چیزی گفتی استاد؟؟ رسول: نع اقا من: پس برو رسول: با اجازع از اتاق اقا محمد بیرون اومدم که دوباره................... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: کاش یادتون نمی افتاد😫🤣🤣🤣🤣
پارت بعدی شب🌱