eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: نه داداش. بریم.... سوار ماشین شدیم و راه افتادیم رسول: اوم..ــ. محمد ینی اقا محمد میشه از این قضیه بچها چیزی ندونن؟؟ محمد: راستش خودمم خواستم همین رو بهت بگم. فیلا چیزی ندونن بهتره؛ حالا بعدا که همه چی معلوم شد بهشون میگیم. رسول: اره. محمد: رسیدیم سایت. از ماشین پیاده شدیم و وارد سایت شدیم. نگاهی به ساعت کردم ۳:۱٠ بود جلسه ساعت ۳:۳٠ بود. رو به رسول لب زدم برو بشین. به بچه ها بگو ساعت ۳:۳٠ بیان اتاق اقای عبدی! رسول: چشم. محمد: به سمت اتاق اقای عبدی رفتم. در زدم و وارد اتاق شدم. سلام اقا. *سلام. بشین محمد. محمد: بفرمایید.. عه... راستش اقا من رفتم ولی گفتن که فردا برم. ببخشید.... *خب. میتونی بری... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: ببخشید کم هستش
•پارت‌دلی‌شهادت‌استادرسول•🥀🖤 فرشید:رسول استاد جان بیدار شو رسول:باصدای فرشید که مثل خروس بی محل بود چشمام رو نیمه باز کردم و گفتم: فرشید بزار بخوابم خب اخه تو چه کاری بامن داری اخه اَههه فرشید:نمیخواست بیدار شه انگاری🚶🏻‍♂ دستام و گذاشتم رو شونه هاش و محکم تکون دادم که یهو مثل سیخ از جاش بلند شد و نگاهی خشم آلود بهم انداخت. رسول:چته تو روانییی،چشم دیدن نداری من بخوابم😤 فرشید:وا خب به من چه اصلاً منم میرم به آقا محمد میگم رسول بیدار نشده جلسه رو شروع کنیم. همین که خواستم بلند شم با سرعتی فروان از جاش بلند شد و.. رسول:یعنی چی ساعت چنده مگه؟؟ فرشید:ساعت ۵عصره آقا رسول رسول:ساعت پنجههههه🤦💔 وای قرار شد داوود من و ساعت ۳بیدار کنه چرا بیدارم نکرد اَههه فرشید:بس کن بابا بیا بریم که همه منتظر تو بودیم تا بیدار شی رسول:باشه ای گفتم و با عجله از نماز خونه خارج شدیم به سمت اتاق آقای عبدی رفتیم در زدیم با صدای بفرمایید آقای عبدی وارد شدیم بله انگاری واقعا همه منتظر من بودن😅😁 محمد:به به استاد رسول بلاخره افتخار دادین و تشریف آوردین رسول:با نگاهی که توش فوش بود به داوود انداختم که قیافه مظلومی به خودش گرفت.😂 در جواب آقا محمد گفتم:داوود قرار بود من و بیدار کنه ولی انگاری یادش رفت😒🔪 آقای‌عبدی:خب محمد جان جلسه رو شروع کن محمد:چشم حتما. خب بسم الله الرحمن الرحیم همه تون میدونید که الان شرایط امنیتی کشور در خطر افتاده و ما باید بیشتر حواسمون رو جمع کنیم به هرحال... حالا که این پرونده رو شروع کردیم باید تا پایانش محکم و استوار بایستیم. ما یه مأموریت بهمون خورده که اگر اون اطلاعاتی که میخواییم روپیدا کنیم نه تنها روند پرونده بهتر و سریع تر جلو میره بلکه میتونیم پرونده و کامل و تماماً به پایان میرسه. بعد از توضیح کامل پرونده و روند مأموریت ی که در پیش داشتیم جلسه رو به پایان رسوندم. سعید:آقا محمد برای مأموریت چه کسیُ همراه خودتون میبرید؟؟ محمد:خود شما و استاد رو سعید:من و رسول همزمان و با تعجب گفتیم ما رو؟! محمد:بله هردو شما رو شوخی بسه دیگه برید آماده شید که فردا حرکت داریم رسول:بعد از گفتم با اجازه‌ی همزمان من و سعید از اتاق اومدیم بیرون به سمت نماز خونه رفتیم تا وسایل هایی مورد نیازمون توی این چند روز روآماده کنیم یه استراحت کنیم و فرداش حرکت کنیم. بعد از جمع کردن لباسامون و وسایلمون انگاری سعید خسته تر از این حرفا بود که بدون هیچ حرفی خوابید کلاً بچه ساکتی بود🥲 منم که خوابم نمیبرد وضو هم که داشتم تصمیم گرفتم برم نماز بخونم بلکه آروم شم: ) نمازم و خوندم ولی دلم نمیخواست سرم و از روی مهر بردارم آرامش داشت مثل آغوش مامانم❤️‍🩹🫂 دلم گرفته بود از همه دلم دردودل میخواست ولی کسی نبود برای شنیدن کسی نبود برای بودنه کنارم کسی نبود برای شنیدن حرفام🚶 تو گلوم بغض بود و چشمام بارونی فکرم پیشش بود پیش کشی که در اوج اعتماد بهم خیانت کرد کی فکرش و میکرد بره کی فکرش و میکرد یه فرد که انقدر معصوم و مظلوم بود بشه...💔 تنها که میشدم یادش میفتادم سعی کردم بغضمو قورت بدم و بخوابم؛) سجادم رو جمع کردم کنار سعید بخواب رفتم..! فردا... سعید:دیگه وقت رفتن بود با رد شدن از زیر قران و بغل کردن بچه ها سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم هنوز از پنجره چشمم به بچه ها بود ایستاده بودن و به اتوبوسی که ما سوار بودیم نگاه میکردن بعد از دور شدن چشمم و چرخوندم و نگاهی به رسول که انگاری حالش نبود انداختم صداش زدم رسول رسول:جان داداش سعید:خوبی داداش؟ رسول:اره خوبم:) سعید:مطمئنی خوبی یا نمیخوای بگی؟ رسول:خوب که نه،ولینگرانم میترسم توی این مأموریت یا تو یا آقامحمد رو از دست بدم میترسم از این💔. سعید:بابا چیزی خاصی که نیست تهش شهادته تهش رسیدن به آرزویی هست که هم من دارم هم آقا محمد مطمئنم خودتم داری پس بزار برا هر کی اتفاق افتاد بیفته شهادت برای من یعنی ته خوشبختی=)
چندروزبعد... (مکان:سوله جاسوسی) محمد:رسول رسول رسول:از بیسیم صدای آقا محمد میومد بله آقا محمد:کارت کی تموم میشه؟ باید عجله کنیم رسول:حدود یک ساعت دیگه محمد:حله نگاهی به سعید که مضطرب کنارم بود انداختم و گفتم من میرم پیش رسول تو حواست باشه خواستن بیان داخل سرگرمشون کن سعید:چشم آقا محمد:خیلی آروم و بدون صدا داشتم میرفتم داخل سوله که احساس کردم کسی پشت سرمه و داره حرکت میکنه چرخیدم ولی کسی نبود به راهم ادامه دادم که یهو چیزی با ضرب خورد به سرم و چشمام سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم.! سعید:به گروه پشتیبای تماس گرفتم و گفتم:بچه ها تا چند دقیقه دیگه اینجا باشید دیگه تا الان آقا محمد پیش رسول بود باید حمله رو شروع میکردم..! به همراه بچه ها که همراهم بودن سمت سوله رفتیم که یهو با چند نفر که رو پوش سیاه داشتن رو به رو شدیم دلم ریخت دلم پیش رسول بود با کلی ضربه و درگیری رد شدم ولی هنوز بچه ها درگیر بودن باهاشون نگاهی به دستم که احساس کردم خیس شده کردم زخمی بود ولی اهمیت نداشت با سرعت داشتم اتاق هایی که اونجا بودن رو درشون و باز میکردم و دنبال رسول بودم که یهو با صدای بووووووممممم سرجام میخکوب شدم😱🥺. به سمت صدا رفتم که به یکی از اتاق ها رسیدم هنگام ورود یه نفر جلوم سبز شد با تمام قدرت پرتش کردم سمت دیوار و به سمت رسولی که تیر خورده بود رفتم..! ولی انگاری یه نفر نبود چند نفر بودن دستام از پشت گرفته شد و دونفر رسول رو دوره کرده بودن با لگد میزدن و تنها صدایی که از گلوم بیرون میومد اسم رسول بود رسووللللللل🥺💔 میزدن با لگد میزدن اخه نامردا چجوری دلتون میاد محمد:با صداهایی که از بیرون میومد چشمام رو باز کردم سمت در اتاق رفتم با اینکه سرم بدجوری درد میکرد ولی با ضرب به در زدم ولی باز نشد که نشد ولی صدای آشنایی به گوشم رسید که داشت التماس میکرد و میگفت: سعید:نزنید تو رو به عباس نزنید اون طاقت نداره نزنیددد💔 نزنید بخدا لگد نزنید هر چی بخوایید بهتون میدیم نزنیدششش🥺💔 محمد:صدای سعید بود یعنی چی شده؟ یعنی چه اتفاقی افتاده اینجوری داشد التماس میکرد؟ سعید:با دیدن بطری که محتوای بی‌رنگ همانند آب داخلش بود فهمیدم اسیده و حالا به حرکتش به سمت رسول فهمیدم قراره چیکار کنن🚶💔 دستش رو بالا گرفت و رو صورتش ریخت سوخت قلب من و صورت رسول با هم سوخت فریاد من و رسول باهم شد و رسول دیگه صداش در نیومد دیگه رسول تموم شد) :💔 اصلحش رو آورد بالا و هر هفتاش رو توی تن بیجون رسول خالی کرد بچه ها گروه پشتیبانی رسیدن و اون چند نفر و دستگیر کردن و بردن بیرون تا بعدش بیان رسول رو ببریم حالا من موندم و جسمی که جونی درش نبود رسول🥺 چشمات و باز کن میدونی مادرت منتظرته ؛ خواهرات منتظرن یادته شب خداحافظی مادرت بهم گفت بچم و سالم بیار میخوام دومادش کنم💔 حالا من چی بگم به مادری که چسم انتظاره🚶 رسول نخواب داداش رفیق نیمه راه نباش نزار من تنها بشم میون این همه آدم غریب.. من و تنها نزار؛ من که داداشی غیر از تو نداشتم پاشو جان من💔 دیگه رسول رو نمیشد شناخت صورتش سوخته بود و تنش غرق خون بود سرم و گذاشتم رو سینش و خاطراتمون رو مرور کردم.. اخه چجوری میتونی از پیشم بری اخه منم ببر💔 علیرضا:سعید سرت و بردار میخواییم ببریمش سعید:نهههه اون برج آرزوهای مادرشه خراب نکنید برج آرزوهای مادری که چشم انتظاره بردنش و منم از سوله خارج شدم گذاشتنش داخل آمبولانس و منم نابود شده روی زمین نشستم:) خسته از همه جا و رفتن رسول یعنی داغون شدن منی که بهش وابسته شده بودم کی میتونه به مادر چشم انتظارش خبر بده💔. •پایان•
39.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم ی کلیپ با حال و هوای پارت! ساخت رفیق گلم🫀💘
خدا پناهتون باشه 😊❤️
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ +ببین محمد فیلا در مورد اینکه چرا مرخصی گرفتی اینقدر عجله داشتی چیزی ازت نمی پرسم. ولی بد جلسه حتما ازت میپرسم! محمد: چشم آقا رسول: نگاهی به ساعت کردم۱۵:۲۵ دقیقه بود. بلند شدم و به سمت بچها رفتم.. دستم رو، روی شونه ی داوود گزاشتم و لب زدم بچه ها پاشید بریم اتاق اقای عبدی جلسه داریم. داوود: نمیدونی جلسه برای چی هس؟؟ رسول: اممم... راستش بگم نه! پاشید دیگه الان دیر میشه. ارش سعید فرشید امیر پاشید دیگه! ارش: پاشید بچها.. الان رسول هممون رو میکشه😂 رسول: مسخره😏 من میگم بریم که دیر بشه هممون توبیخیم! داوود سعید فرشید امیر بیاید. ارش: ناراحت شد امیر؟؟ امیر: ن بابا ارش: اخه این دفعه دیگه اسمم رو نگفت! امیر: ن بابا به سمت اتاق اقای عبدی حرکت کردیم. در زدیم و وارد شدیم. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: ایا دعوا در راه است؟؟ 😂✨