8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردم ازار😭😂
+ولی رفاقتشون🥲
بابات داره چهرت رو یادش میره🤣
بنده خدا😑🤣
#گاندو
#رسول
#داوود
#مدیر
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۵۸
محمد: بسه دیگه ارش..
یه بار دیگه هر حرف بزنی.....😤
ارش:آقا...
محمد: هیسسسسس
هیچی نگو ارش!
رسول: بلند شدم و لب زدم....
آقا محمد راست میگه!
حق با ارش هستش....
اگه اجازه بدید من بد این پرونده برم..
و حتی اگه اجازه بدید همین الان هم میتونم برم آقا.
محمد: چی داری میگیی؟؟
رسول دیونه شدی پسر؟؟
اصن نه تو نه من دیونه شدم که بزارم تو بری؟؟
استاد رسول حق رفتن نداری!
بعدشم..
مثلا شما دو تا رفیق هستین..
بد اقا ارش درسته اینجوری دل رفیقتو بشکونی؟؟🥲
رسول: آقا محمد جدی راست میگم..
نه برا حرف ها ارش نه..
اقا محمد من خودم این چند وقت خیلی حواس پرت شدم..
اصن نمیشهه!
آقا نمیتونم.
نمیتونم بمونم اینجا ولی هیچ کاری نکنم.
نمیشه کههه!
ارش: .....
محمد: رسول؟؟
نمیگم نه...
حتما دلیل داره..
که یکی از دلیلاشم خودم میدونم...
ارش: اقا اجازه میدید من برم؟؟
محمد: بله..
ولی اقا ارش..
فک میکنم بهت گفتم که دعوا، سیلی، یا....
چه توبیخی داره؟؟
اگه یادت هس که هیچی...
فقط میگم توبیخی..
ولی اگه نه...
باید بگم که...
شما بد از اینکه شیفتت تموم شد...
یه شیفت هم به اضافه میمونی!
ارش: آقا محمددد
ترو خدااا بخدا من امشبم شیفتمم.
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: اتفاق های جالبی در راه است🪴😭
هدایت شده از •¹²⁸•
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۵۹
محمد: حرف نباشه!
حالا میتونی بری..
ارش: نگاه نفرت امیزی به رسول کردم.
چشم آقا.
محمد: ارش که رف نگاهی به رسول کردم..
و لب زدم اصن معلوم هست تو چی میگی؟؟
رسول تو خودت خوب میدونی من وقتی کسی بیاد بهم بگه بزار برم نمیزارم بره!
رسول تو بخاطر های ارش داری اینجوری حرف میزنی فک کردی با رفتنت همچی درست میشه؟؟
نه استاد رسول نه.
اول این که من نمیزارم تو بری!
دوم این که مگه الکیه!؟
این همه بودی تو سایت..
چه کار هایی که نکردی...
و.....
بد الکی میخوای بزاری بری.
مگه من میزارم...
سوم اینکه من بزارم اقای عبدی نمیزاره...
رسول: اخه آقا...
یه جوری باهام حرف زد...
که فک کردم من الکی الکی اومدم تو این سایت!
محمد: ن استاد دیگه از این فکرا نکن.
دستت رو بردار یه لحظه...
رسول: دستم رو اروم از روی لبم برداشتم..
محمد: نگا نگا..
برو دهنتو بشور..
دیگه هم به این چیزا فک نکن.
مثلا تو استادمونی هااا.
دیگه نبینم از این حرفاا
رسول: اخه اق...
محمد: یه بار دیگه بگی اخه آقا تو هم توبیخ میکنماا.
برو دهنتو بشور و برو سر کارت
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: بتونم شب هم میدم.
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
پارت_۶٠
رسول: چشم آقا
از اتاق محمد بیرون اومدم..
به سمت نماز خونه رفتم...
بد از شستن صورتم به سمت میزم حرکت کردم..
نشستم و کارم رو شروع کردم..
اصلا حوصله نداشتم..
از یه طرف حرف های این پسره ارش..
از یه طرف محمد و...
اصن من از رقیه خبر دارم؟؟
من چه برادری ام؟؟؟
واقعا!
حق داره الان از دستم ناراحت باشه!!
میرم پیشش بد از کارم.
شروع کردم به کار کردن...
ارش: نگاهی به این پسره کردم..
ازش بدم نمیومد..
ولی اون باعث شد من توبیخ بشم..
خب مقصر خودمم بودم!
محمد: چند ساعتی بود که از دعوای ارش و رسول میگذره..
از اتاق بیرون اومدم..
و به سمت پایین رفتم...
کنار داوود موندم و لب زدم چخبر!
داوود: عه آقا...
محمد: بشین داوود بشین..
داوود:میخواستم حرفی بزنم که رسول
گف...
رسول: ایوللللللللل😉
محمد: ایولل؟؟
ایول ینی چی اقا رسول؟؟
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: ایوللل😂🪴