بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۷۲
محمد: سریع بلند شدم و زود تر سروش و خواهرش لب زدم..
حالش چطوره؟؟
دکتر: اوم....
راستش عملش خوب بوده..
ولی بخاطر اینکه حین عمل ایست قلبی داشتن و ما ما شک برشون گردوندیم..
متاسفانه رفتن کما..
محمد: چ.ی 🥺
دکتر: متاسفم.
دعا کنید بهوش بیاد.
رقیه: باورم نمیشه!
ینی چییییی😭
ینی چی داداشم رف تو کماا🥺💔
محمد: هیچ کدوم حالمون خوب نبود..
من و سروش..
خواهرش هم که از ما بدتر..
یهو یاد داوود افتادم..
به سمت سروش رفتم..
سروش: جانم آقا محمد.
محمد: ببین سروش جان من باید برم.
ینی مجبورم که برم..
یه کاری برام پیش اومده..
میرم ولی زودی برمیگردم..
سروش: بفرمایید.
آقا محمد دیگه لازم نیس بیاید هر چی شد خودم بهتون زنگ میزنم.
محمد: نه نه میام حتماا.
سروش: ممنون.
محمد: فیلا.
از بیمارستان زدم بیرون..
از یه طرف نگرانی بابت رسول..
بابت حالش..
از یه طرف نگرانی برای داوود
نمیدونستم..
میترسیدم..
میتزسیدم حرفای اون مرده که راسته یا نه..
که خدا خدا میکردم حرفاش اشتباه باشه.
و داوود الان سایت باشه و فقط شارژ گوشیش تموم شده باشه
رسیدم سایت.
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: کماا😂😈
پ ن: داوود سایت یا ن؟؟
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۷۳
وارد سایت شدم..
به سمت میز داوود رفتم..
ولی نبود..
دیگه ترس نداشتم...
فرا تر از ترس بود...
ولی هنوزم یه خورده امید داشتم..
به سمت سعید رفتم.
+سلام آقا.
محمد: سلام.
سعید از داوود خبر نداری؟؟
+آقا راستش نه..
ینی حدود سه ساعت پیش که شما رفتین اونم رف..
محمد: یا خداا😢
+آقا محمد چیزی شده؟؟
محمد: دعا کن چیزی نشده باشه
+آقا شما که نگرانم کردید
لطفا بگید
چیشدههه🥺
محمد: ببین سعید رسول تصادف کرده.
منم الان بیمارستان بودم.
یه پیام اومد رو گوشیم.
که فهمیدم تصادف رسول عمدی بوده.
و اینکه در مورد داوود نگف پیش اونه..
ولی از نوع حرف زدنش معلوم بود.
+چیییی
آقا رسول؟؟چراا باید تصادف میکردددـ
آقا الان حالش خوبه دیگه؟؟
بهوش اومده؟؟
محمد: چی بگم؛))
ن نتها بهوش نیومده بلکه.... 💔
+نهههه
نگو که رسول رفته ک.م.ا
محمد: رف.ته.
دکترش میگف بخاطر شک هایی که بهش دادن رفته کما.
وگرنه عملش خوب بوده
+اقا الان چی میشه؟!
داوود از اون طرف اینجوری و ما الان حتی یه خبرم ازش نداریم😭
بدونیم حالش خوبه یا ن
این از رسول که... 🥺💔
اقا اصن چرا باید این بلا ها سر ما بیادد..
اقا چرا باید این اتفاق ها برا رسول و داوود بیوفتههه😫
محمد: سعید اروم باش
بخدا من حالم الان بد تر از تو نباشه بهتر از تو نیستم...
ولی اینو باید بدونی تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمی افته.
+بله آقا درست میگید🥺
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داوود
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۷۴
داوود: تو سایت نشسته بودم..
که پیامی اومد روی گوشیم..
پیام رو باز کردم و مشغول خوندنش شدم..
{متن پیام}
ببین اقای دهقان فداکار..😏
اگه جون داداش رسولت برات مهمه زودی بیا به این ادرس..
وگرنه ممکنه که تا اخر عمرت نتونی ببینیش.
البته الانم تضمین نمیکنم اگه بیای میتونی ببینیش..
فقط میتونم بگم..
اگه بیای جونش در امانه!
راستیی..
اگه کسی با خبر بشه هم خودتو هم داداشت رو میفرستم اون دنیاا😒
پس به نفع خودته هیچکس از این پیام خبر دار نشه.
اینم ادرس......
یادت نره باید خودت تنها بیای.
منتظرتم دهقان فداکار😏
{پایان متن}
داوود: بد از خوندن اون پیام بدنم بی حس شده بود..
ینی چی رسولل؟؟
داداش من؟؟
میترسیدمم نگران داداشم بودم..
نگاهی به میز مرکزی کردم.
رسول نبود...
همین باعث شد بدون فک کردن پاشم و به همون ادرس برم..
سوار موتور شدم و راه افتادم
امیدوارم اون نامردا هیچ بلایی سرش نیورده باشن..
من بدون رسول نمیتونم زندگی کنم...
رسول تنها رفیقم نیس..
بلکه داداشمه..
دوستمه..
و...
بالاخره به مقصد رسیدم..
پیاده شدم و کمی جلو رفتم..
خبری از کسی نبود..
اروم برگشتم که به سمت موتورم برم و منتظر بمونم که..
شخصی از پشت دستمالی روی بینی م گزاشت..
هر چقدر سعی کردم نجات پیدا کنم از دستش نشد..
و در اخر سیاهی....
ناشناس: هعی ارشیا برو موتورش رو بیار..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: بلی..
این بود قضیه ی داوود