eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ داوود: تو سایت نشسته بودم.. که پیامی اومد روی گوشیم.. پیام رو باز کردم و مشغول خوندنش شدم.. {متن پیام} ببین اقای دهقان فداکار..😏 اگه جون داداش رسولت برات مهمه زودی بیا به این ادرس.. وگرنه ممکنه که تا اخر عمرت نتونی ببینیش. البته الانم تضمین نمیکنم اگه بیای میتونی ببینیش.. فقط میتونم بگم.. اگه بیای جونش در امانه! راستیی.. اگه کسی با خبر بشه هم خودتو هم داداشت رو میفرستم اون دنیاا😒 پس به نفع خودته هیچکس از این پیام خبر دار نشه. اینم ادرس...... یادت نره باید خودت تنها بیای. منتظرتم دهقان فداکار😏 {پایان متن} داوود: بد از خوندن اون پیام بدنم بی حس شده بود.. ینی چی رسولل؟؟ داداش من؟؟ میترسیدمم نگران داداشم بودم.. نگاهی به میز مرکزی کردم. رسول نبود... همین باعث شد بدون فک کردن پاشم و به همون ادرس برم.. سوار موتور شدم و راه افتادم امیدوارم اون نامردا هیچ بلایی سرش نیورده باشن.. من بدون رسول نمیتونم زندگی کنم... رسول تنها رفیقم نیس.. بلکه داداشمه.. دوستمه.. و... بالاخره به مقصد رسیدم.. پیاده شدم و کمی جلو رفتم.. خبری از کسی نبود.. اروم برگشتم که به سمت موتورم برم و منتظر بمونم که.. شخصی از پشت دستمالی روی بینی م گزاشت.. هر چقدر سعی کردم نجات پیدا کنم از دستش نشد.. و در اخر سیاهی.... ناشناس: هعی ارشیا برو موتورش رو بیار.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: بلی.. این بود قضیه ی داوود
هیچکس به اندازه کسی که همش آنلاینه، احساس تنهایی نمی‌کنه...
یکی باشه اینقدر باهاش حرف بزنی🥲🤍
یکی باشه اینقدر باهاش حرف بزنی😂
آمار یه خورده بره بالاتر اینو میزارم♥️🥲 واقعا سه تا بکگراند به این قشنگیی🪴🤍 🪴
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ ارشیا: امید چیکار کنم الان این موتور رو بزارم کجااا. امید: ارشیا هر کاری میخوای بکنی بکن فقط سریع تر الان هر کی این موتور اینجا ببینه شک نمیکنه؟؟ میکنه دیگه..سریع.. ارشیا: باشه. فقط امید تو هم اینو ور دار زود تر ببر...اینجا نباشه بهتره... امید: اره.. من میرم تو هم دنبال من بیا.. (مکان گروگان گیری) داوود: چشام رو اروم باز کردم.. من کجا بودم؟؟اینجا کجاست اصن؟؟ سرم خیلی درد میکرد.. چشامو اروم بستم.. با چیزی که به ذهنم اومد سریع چشامو باز کردم... رسولللللل. اره یادمه..یادم اومد یکی به من پیام داده بود و در مورد رسول نوشته بود.. نگاهی به دور و اطرافم کردم.. رسول نبوددـ نکنه اتفاقی براش افتاده... نکنه.... بلند فریاد زدم.. کجایید نامرداااا جوری بلند داد زده بودم که گلوم درد گرفته بود.. در اون اتاق یا بگم سوله باز شد.. فردی سمتم اومد. ـ ارشیا: به به. میبینم که اقا داوودم بهوش اومده. از داداش رسولت خبر داریی؟؟ داوود: خفه شو... یه بار دیگه با اون زبون کثیفت اسمشو به زبون بیاری من میدونم تو!! کجاست داداشم؟؟ ارشیا: عهه... 😂 فک کردم فقط بلدی بگی داداش! اوم..داداشت دیگه داره میمیره. 😂😞 متاسفم داوود: خفه شوووووو(با داد) نمیدونم چیشد.. ولی گرمی خون رو توی دهنم حس کردم. ارشیا: من که از اینکه کسی بهم بگه خفه شو بدم میومد.. زدم تو دهنش.. لب زدم. حالا معلوم شد کی خفه شده.. همون لحظه امید وارد اون اتاق شد.. داوود: سرم گرفتم بالا.. معلومه..دیدی نمی.. خواستم ادامه ی حرفم رو بزنم که.. ای.ن این اینجا چیکار میکردـ. (منظورش امیده) •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: زد تو صورتش.. 🥺💔 پ ن: اینم یزید شدن سر داوود برا اوناییی که می خواستن. پ ن: بنظرتون داوود چرا تعجب کرده؟؟
بفرمایید
بریم برای فعالیت❌😍