گاندویی ها
پارت ۴۳
#رسول
درو باز کردم دیدم داووده این اینجا چیکار می کرد چرا اصن.....
من به اقا محمد گفتم یکی رو بفرسته ولی اینو نگفتم
داوود:سلام. خوبی
من: تو چرا اومدی باز میخوای خوابت ببره که سوژه رو گم کنی 😒
داوود: اولن که جواب سلام واجبه
دومن من نمی خواستم بیام به اجبار اقا محمد الان اینجام
من:ههه.......
بیا تو ولی بدون شب باید برگردی.....
داوود: میام تو و شبم بر نمی گردم....
من: مگه دسته خودته که بر نگردی؟
داوود: بله دست خودمه......
#محمد
رسول تنها نمی تونست کاری کنه
ینی در حقیقت خسته میشد
گوشیم رو برداشتم که زنگ بزنم بهش بگم چند روری صبر کنه تا ببینم چی کار می کنم
شمارشو گرفتم......
#رسول
با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم به دورم نگاه کردم کسی نبود ینی همش یه خواب بوذه و داوود.......
به خودم اومدم دبدم هنوز گوشیم رو جواب ندادم
نگاهی بهس کردم دبدم اقا محمده سریع جواب دادم
من: سلام اقا
محمد: سلام چرا اینقدر دیر جواب دادی
من: ببخشید اقا
محمد: رسول یه چند روزی صبر کن ببینم چی میسه بد بکی رو می فرستم کمکت
من: چسم اقا فقط این پسره رو نفرستید
محمد: رسوووللل
من اگه لازم ببیی بدونم اونم می فرستم
من: ببخشید اقا
محمد: فیلا هم برو
خدافط
من: خدافظ
دلم نمی خواست داوود بیاد
اصن چرا من باید این خواب رو ببینم
نکنه اقا محمد بفرستش بیاد
اگه بیاد که من نمیزازم کاری بکنه و می فرستمش بره.....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: خواب بوده
پ ن: این پسره
گاندویی ها
پارت ۴۴
#رسول
اگه بیاد که من نمیزارم کاری بکنه می فرستمش بره
من نمی تونم با اون کار کنم حتی یه لحظه
بلند شدم و رفتم تو اشپز خونه باید یه چیزی می خوردم و می رفتم ببینم سوژه کجا میره
(خب ببینید رسول خونش جلوی خونه ی سوژه هس و اگه سوژه بره بیرون متوجه میشه)
#داوود
از خواب بلند شدم نگاهی به ساعت کردم با اینکه بابا گفته بود یه چند روزی سایت نرم ولی نمی تونستم از اتاق بیرون اومدم و به سمت اشپز خونه رفتم دیدم مامان داخل اشپز خونس
من: سلام مامان
عطیه: سلام عزیزم
صبحت بخیر
من: صبح شما هم بخیر☺️
مامان بابا کجاست
عطیه: بابات سایته دیگه
من: پس منم برم
عطیه: اول یه چیزی بخور بد برو
من: نه دیگه برم مامان
عطیه: گفتم اول یه چیزی بخور بد برو داوود!
من: چ.. شم
به اجبار مامان دو لقمه غذا خوردم و بلند شدم
مامان من برم دیگه
خدافظ!
عطیه: خدافط مامان
من: از خونه بیرون اومدم به سمت سایت حرکت کردم
به سایت رسیدم.......
موتورم رو پارک کردم و داخل رفتم.......
از پله ها بالا رفتم و در اتاق بابا رو زدم......
#محمد
تو اتاقم بودم که در اتاق زده شد و داوود وارد اتاق شد
داوود: سلام اقا
من: سلام اقا داوود
احیانا شما ذهن منو خوندی
داوود: بله؟؟
من: 😂😂
می خواستم زنگ بزنم بگم بیای سایت که خودت اومدی برا همین گفتم
داوود: اهوم
خب با...
ینی اقا کاری با من داشتید؟
من: اگه بخوای همین جوری حرف بزنی لو میریاا😂
بله کارت داشتم
داوود: جانم اقاـ..
من: خب اقا داوود شما.......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: ذهن منو خوندی
پ ن: لو میریاا
پ ن: محمد چیکارش داشت؟؟
گاندویی ها
پارت ۴۵
#محمد
خب اقا داوود شما چرا اون روز خوابت برد؟؟
داوود: چیییی م.. ن من
من: از من منش خندم گرفته بود ولی خندم رو جمع کردم و گفتم بله شما
داوود: عهه خب من ببینید از اون.......
داشتم حرف میزدم که در با وحشت باز شد و سعید داخل شد
من: چخبره سعید..... 😡
#سعید
علی از دیسب پشت مانیتور بود بخاطر همین بهش گفتم بره خونه خودم می موونم اخ اگه رسول بود چقدر حرص می خورد😂
............... .
داشتم موقیعت سوژه رو چک می کردم که دیدم داره به سمت فرودگاه میره
وای نه!
سریع زنگ زدم به امید
(رفیقس توی فرودگاه)
من: الو امید
امید: به به اقا سعید چه عجب
من: امید داداس فیلا ول کن اینا رو ببین احمد سلطانی پرواز داره
امید: باسه وایسا یه لحطه
............
اره برا ۱ ساعت دیگس
من: وای نه
امید من برم زنگ مبزنم بهت
امید: برو😐
من: سریع به سمت اتاق اقا محمد رفتم با شدت درو باز کردم
محمد: چخبرته سعید😡
من: اقا سوژه از کشور خارج شد
محمد: چییییی
من: ینی یه ساعت دیگه پرواز داره
محمد: باش
تو برو سرکارت داوود با من بیا فرودگاه
داوود: چ.. س.. م
.. ................
محمد: رسیدیم فرودگاه
سلام اقا امید
امید: سلام اقا محمد
داوود: سلام
امید: خب اقا بلیت برا کی می خواید
محمد: برا یه نیم ساغت دیگه با وازه تر بگم همون موفعی. که احمد سلطانی پرواز داره
و یکی از اون کیف ها هم بیار
امید: چشم یه لحظه صبر کنید
داوود: بابا شما قراره برید؟؟
محمد: نه شما قراره برید
داوود: میشه نرم
محمد: نه
امید:بفمایید این کیف
اینم بلیت
محمد: ممنون
بفرما اقا داوود
داوود: اقا کیف چیع؟؟
محمد: لوازم شخصی
امید:اقا داوود بدو هاا
از پرواز جا موندی
محمد: داوود بغل کردم و گفتم مراقب خودت باش بابا (اروم)
داوود: چشم بابا
از بغل بابا بیرون اومدم و رفتم.....
بد از چند دقبقه سوار هواپیما سدم......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: داوود رفت....
گاندویی ها
پارت۴۶
#داوود
رسیدم ترکیه..
رفتم سمت خونه ای که رسول بود
در زدم..
بعدازچند دقیقه در باز شد..
داوود:سلام
رسول:سلام..
وای بازم این🤦
مجبور شدم بغلش کنم چون به آقامحمد قول دادم باهاش رفیق بشم
..منو ببخش
داوود:شرمنده تقصیر من بود..
..نه بابا بیا تو دم در چرا وایسادی
اومد داخل..
داوود:خب باید چیکار کنم؟
..میتونی پای سیستم بشینی تا من برم سر کار دیگم..
داوود:آره حتمأ
..دمتگرم..
رفتم سمت اتاق که گوشیم زنگ خورد..
رومیسا بود..
رومیسا:سلام داداش خوبی؟
..سلام قربونت برم توخوبی؟عزیزخوبه؟
رومیسا:ممنون سلام میرسونه
..چه خبر؟
رومیسا:سلامتی دلم برات تنگ شده
..شرمندتم اینقدر سرم شلوغه وقت نمیکنم موهامو شونه بزنم..
رومیسا:فدای سرت..
..کجایی؟
رومیسا:بیمارستان
..خسته نباشید
رومیسا:ممنون داداش یک بنده خدایی اومده..
..خب؟
رومیسا:راستش خواستگاری کرده..
..به.به مبارکه
رومیسا:عههه😡گوش بده به حرفم
..خب باشه عصبی نشو بگو
رومیسا:همکارمه میخوام بیای..
همون لحظه بود که
داوود صدام زد
داوود:رسول سوژه حرکت کرد..
..آبجی بهت زنگ میزنم خدافظ..
گوشیو قطع کردم
رفتم سر سوژه..
#محمد
سایت بودم..
گوشیم زنگ خورد..
من:جان؟
عطیه بود..
عطیه:سلام..
من:بهبه امسال دوست پارسال آشنا
عطیه:مسخره
من:ببخشید،خوبی؟
عطیه:ممنون توخوبی؟
من:به خوبی شما خوبم
عطیه:شام میای خونه؟
من:من آره ولی داوود نه نمیاپ
عطیه:باشه خدافظ..
گوشیو قطع کردم
احساس کردم عطیه باهام سرد رفتارکرد..
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
پ.ن:دو نقطه های کوچیک(..)یعنی رسول داره حرف میزنه
پ.ن:به نظرتچن عطیه سرد رفتار کرد؟
#گاندویی ها
#پارت_۴۷
#داوود
با رسول زدیم بیرون..
رفتم دنبال سوژه..
گوشیم صدا داد..
دیدم یکی پیام داده
دنیا بود..
رفتم تو پیامش..
دیدم نوشته داوود میشه زودتر بیای؟
پیام دادم بهش گفتم:چرا کاری داری؟
همون موقع جواب داد وقتی تو نیستی خیلی تنهام..
پیام دادم میام زودتر میام..
رسول:ببین بشین همینجا برم تو یک سرک بشم بیام..
من:میخوای منم بیام؟
رسول:نه نمیخواد..
زنگ زدم به بابا..
بابا:بهبه آقاداوود سلام..
من:سلام خسته نباشید
بابا:همچنین..
من:بابا سوژه حرکت کرده اومدیم دنبالش رسول رفت ببینه چه خبره چیکار کنیم؟
بابا:دنبالش کنید مقصدی که میخواد بره رو بهم بگو
من:چشم..
گوشیو قطع کردم..
#محمد
رفتم پایین..
رفتم سمت علی سایبری..
من:علی جان تلفنای سوژه رسولو داری دیگه؟
علی:بله،همین الان میخواستم بیام بالا بهتون بگم سوژه یک شکایی کرده به اینکه تحت نظر هستش و میخواد پرواز کنه به کشور دیگهای که مشخص نیست..
محمد:یعنی فهمیده تحت نظره؟
علی:به نظر من ردیاب بزنیم به ماشینش بهتره از اینکه بریم دنبالش
محمد:آخه یک ماشین که نداره چندتا داره ولی فکر خوبیه..
علی:آقا؟
محمد:بله..
علی:من حس میکنم یکی هست که همهی کارای مارو بهش میگه..
محمد:کی؟
علی:از بچه های خودمون یا از نیروهای دیگه..
محمد:نه من به بچه ها اعتماد دارم
علی:مشکوکه این قضیه..
محمد:تو به کی شک داری؟
علی:شک ندارم فقط فکر میکنم یا این داوود باشه یا اینکه اون نیرویی که جدید اومدن تو گروه مسعود شاید باشه..
محمد:داوود که نه من بهش اعتماد دارم ولی نیروی جدید مسعودو نمیشناسم.. ببین علی فردا با مسعود حرف بزن که یکجا قرار بزاره به جز اینجا که بیاد من باهاش حرف بزنم
علی:چشم..
محمد:امشب که شیفت نیستی؟
علی:نه آقا..
محمد:پس زودتر برو خونه مادرتم تنهاس..
علی:چشم..ممنون
محمد:خدافظ..
علی:خدافظ..
محمد:بچه ها خسته نباشید
بچه ها:ممنون..
رفتم بالا..
کاپشنمو برداشتمو رفتم سمت ماشین..
ساعت۸شب بود..
#عطیه
امشب شبی بود که یادم قدیما افتاده بودم..
سالگرد ازدواج منو محمد
۱۰سال گذشت..
ولی ما هرسال به یادمون بود به جز پارسال که محمد مأموریت بود..
امیدوارم امسال یادش باشه..
دنیا:مامان..؟
من:جان؟
دنیا:من میرم امشب کار برام پیش اومده..
من:باشه برو زود برگرد..
دنیا:منتظرم نباشی خدافظ..
من:خدافظ..
پ.ن:به نظرت دنیا کجا رفت؟؟
گاندویی ها
پارت ۴۸
#محمد
رفتم خونه..
وارد شدم..
من:سلام کسی نیست؟
عطیه:سلام خسته نباشید
من:شماهم خسته نباشید زیبا
عطیه:خوبی؟
من:عالییی
عطیه:خداروشکر..
رفتم سمت ظرفشویی
دستامو شستم..
نشستم روی مبل که عطیه برای چایی آورد..
من:دستت دردنکنه..
عطیه:نوش جان..
من:خوبی؟
عطیه:به خوبی شما خوب..
من:دیدییییی امسالم تو یادت رفته
عطیه:چیو؟
من:اهههه عطیه چرا آخه😂
من:چیو خب؟
من:۱۰ساله که کنارمی با بدی هام ساختی تو همه چی کنارم بودی اون وقتایی که کنارت نبودم تو خوشی هات تو غمات ولی بدون عاشقتم..
عطیه:مرسی که هستی با وجود تو من شدم عطیه خانم..
من:دوستت دارم..
عطیه:منم دوست دارم..
همون موقع بود که گوشیم زنگ خورد
من:ببخشید یادم رفته بود خاموشش کنم.😂
عطیه:دیونه😂
گوشیو جواب دادم..
رسول بود..
من:بله..
رسول:آقا شناساییمون کردن..
من:یاخدا چه جوری؟
رسول:داشت میرفت فرودگاه دنبالش بودیم که بادیگارداش گیرمون انداختن
من:الان کجایید؟؟
رسول:خداروشکر ماسک داشتیم چهرمونو ندید فقط فهمید کسی دنبالشه ماهم ردیابو وصل کردیمو اومدیم خونه..
من:خب ببین امشب بلیط میگیرید میاید ایران که کلی کار داریم..
رسول:چشم..
گوشیو قطع کردم..
زنگ زدم فرشید..
فرشید:جان آقا؟
من:فرشید گوش بده میری سایت تا صبح که رسولو داوود بیان سر سیستم تلفن احمدسلطانی میشینی هروقت بچه ها اومدن بهشون میگی بشینن سر سیستم..
فرشید:چشم آقا..
گوشیو قطع کردمو گذاشتمش توی جیبم..
دستی به موهام کشیدمو رفتم پایین
یکدفعه دیدم روی میز کلی شمع و چیز میز چیده شده..
من:ای عطیهی کلک تو یادت بود؟
عطیه:نباشه..
نشستیم روی صندلی..
شعمو روشن کردوگذاشت روی کیک
فوتش کردیم..
من:ایشاالله تا صد سال دیگه کنار هم فوتش کنیم😉
چشمکی زدم برای عطیه
عطیه:ایشاالله..
#داوود
بلیطو گرفتیمو رفتیم سوار هواپیما شدیم..
رسول اعصابش خیلی خورد بود که لو رفتیم..
من:داداش خوبی؟
رسول:😔این همه سختی بکش بعدش همه چی خراب بشه..
من:میدونم خسته شدی ولی توکل به خدا درست میشه
رسول اشک تو چشاش جمع شده بود که سرشو گذاشت روی شونم..
چشامو بستم که یکم بخوابم..
#محمد
وقت هدیه رسید..
من:بفرمایید..
عطیه:چرا زحمت کشیدی
من:زحمت نیست رحمته بازش کن
عطیه کادوشو باز کرد..
یک روسری زیبا و یک انگشتر عقیق
عطیه:وای محمد خیلی قشنگن..
من:مبارک باشه..
عطیه:بفرمایید
من:اووو ببین عطیه خانوم چیکار کرده
کادو رو باز کردم..
یک پیرهن زیبا سبزتلخ..
من:خیلی خوشگله ممنون..
عطیه:مبارکت باشه..
بعداز شامو کیکو اینجور چیزا خسته و کوفته رفتم تو اتاق خوابیدم..
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب به مناسبت سالگرد ازدواجشون
یک کلیپ خدمت شما😁
دوست داری یک کانال داشته باشی که آرامشی برای روحت باشه؟
کانالی پر از احادیث از معصومین ✨
آیات انگیزشی قرآن کریم✨
تلنگر✨
مداحی و روضه ✨
مخصوص تمام افراد مذهبی😉
#♡الــلّــهــم عــجّــل لــولــیــڪ الــفــرج♡
https://eitaa.com/harim_eshgh313
گاندویی ها
پارت ۴۹
#داوود
با صدا زدن های یه نفر از خواب بیدار شدم.
رسول بود!
نگاهی به دورم کردم
تو حال خودم نبودم
ما اینجا چیکار می کردیم
رو به رسول لب زدم
رسول ما اینجا چیکار می کنیم
مگه تو هواپیما نبودبم؟؟
#رسول
داوود خواب بود و منم
پای دوربینا بودم
از حرف های صبا احمد معلوم بود
می خوان برن جایی
باید می فهمیدم می خوان کجا برن
همین جور که به صداشون گوش می کردم
صدای کسی به گوشم خورد
داوود بود
به سمتش رفتمـ......
تو خواب حرف میزد
داوود: نه نه
اخه چرا چرا باید این جوری بشه
بابا محمد بفهمه چی!!
من: وقتی گف بابا محمد یه لحظه شوکه شدم
منظورش که اقا محمد نبود؟؟
اروم صداش زدم
داوود!
داداش!
داوود بیدار شو!
داری خواب میبینی!
هرکاری می کردم بیدار نمی شد!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
پ ن: بابا محمد؟؟؟ 😳