هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
|پـیـٰانو⋮ᴘɪᴀɴᴏ⋮
رمان پیانو درباره ماهان هامون و علیها مشکات هردو سلبریتی و خواننده های مذهبی هستن که دل میبندند
به آیتک راد دختر یکی از آقازده های کشور🥲🤏🏻
ولی غافل از اینکه آیتک به ظاهر مذهبی و با نقشه به هردوشون نزدیک شده و قصد داره اون دوتا رو رسوا کنه و چهره مذهبی هارو خراب کنه😱💔
بیا ببین چه رقابت عشقی هست بین ماهان و علیها🥴🤍!
https://eitaa.com/joinchat/2836268072C24210e2b22
سلااام
چطورید؟؟
احوالتان؟؟؟
پارت که ساعت پنج میدم..
و....
فعالیت هم الان و بد پارت و..
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
رمان پیانو که ایتا رو ترکونده خوندی 🤯 ؟
[ https://eitaa.com/joinchat/2836268072C24210e2b22 ]
• خواننده مذهبی که عاشق یه دختر بیبندبار میشه🫢🫀 .
• دختره با نقشه خودش رو با علیها نزدیک میکنه تا.. 😳‼️ .
• ولی غیرتی شدن پسر عاشق پیشه مون سر عشقش😎😂 .
• ولی حرفای عاشقانه علیها به آیتک 🗣💕 .
• با چه سختی بهم میرسن ولی روز عقد شون شون . . 🥺😔
https://eitaa.com/joinchat/2836268072C24210e2b22
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
آیتک دختری که با نقشه به علیها مشکات خواننده مذهبی و معروف کشور نزدیک میشه تا اون عاشق خودش بکنه.. 🥲🤏🏻
که غافل از بازی سرنوشت عاشق یه پسر جذابِ مذهبی میشه 💛🕊
این دختر بی توجه به رفتار سرد و خشک پسرِ مغرور مآ هر روز علاقه اش به اون بیشتر میشه🥲❤️🩹'
و اما علیها همون پسریه که به خودش قول داده هیچ وقت عاشق نشه ولی ..
لعنتی رمآنش خیلی جذاابه🥺😂 >>
https://eitaa.com/joinchat/2836268072C24210e2b22
این تبلیغ نیست ❗️
کانالدار عزیز ..
اگه محتوای کانالت برات مهمه این پیام برای شماست🤌🏼:
از حجم زیاد بنرهای گسترده ها خسته شدی ؟ جذب بالای صد تو یه روز میخوای ؟ بیا عشقم دوای کارت پیش منه😌🔥🩹
https://eitaa.com/joinchat/2606498505C1cec0cfc93
✅ #اولین_تبادلات_ساعتی_مذهبی
✅ #جذب_تضمینی
✅ #سابقه_سهساله_تبادلات_ادمینی
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۸۹
محمد: دیروز که سروش اومد و گفت که قبول کرده خیلی خوشحال بودم..
می ترسیدم....از اینکه خواهر برادرم نباشن!
باید چیکار می کردم اون موقع؟؟
نتها خودم بلکه رسول و رقیه خانمم....
چند ساعت قبل رسول رو منتقل کردن بیمارستانی که سروش توش بود....
همه ی فکرم شده بود رسول!
از داوود هیچ خبری نداشتم و این موضوع بیشتر از هر چیزی اعصابم رو خورد میکرد..
باید میرفتم سایت..
البته بد از اینکه آزمایش دادم..
همون لحظه سروش اومد...
سروش: آقا محمد اگه اجازه بدین من برم خونه بیام.
محمد: برو
سروش: به سمت خونه حرکت کردم.
تو این دو روزی که رسول بیمارستان هست وضیعتش هیچ تغییری نکرده...
داوود: نمیدونم...
نمی دونستم باید چیکار کنم!
از یه طرف دلم نمی خواست اطلاعات بدم...
از یه طرف....
امید: بابا ترو خدا بزا من برم با این دو کلمه حرف بزنم.
احمد: مگه من باهاش حرف نزدم.....
تو نمی خوای باهاش حرف بزنی!!
تو میخوای بگیری بزنیش!!
حالا چرا چون می خوای حرصی که داری رو خالی کنی رو اون!!
حق نداری بری!!
ینی من کلید های اون سوله رو بهت نمیدم!!
امید: بابا آره راس میگی!!
بزار برم..
احمد: میگم خفه شو!
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: چی چی میشه!!