eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها رسیدم خونه با کلید درو باز کردم وارد خونه شدم بد از چند تقه به در وارد شدم و لب زدم کسی خونه نیس😁 صدای عطیه از تو اشپز خونه میومد که می گف محمد من اینجام نگران بودم! داوود چرا جواب نمیداد! نکنه خدایی نکرده اتفاقی براش افتاده نکنه چیزیش شده!! خدایا من داوودم رو از خودت می خوام خدایا من بدون داوود نمی تونم نمی تونم طاقت بیارم خدایاا 🥺 تصمیم گرفتم دوباره بهش زنگ بزنم شمارشو گرفتم....... جواب نمیداد! نگرانیم دو برابر شد داوود تو که میدونی من بدون تو طاقت ندارم داوود مامان لطفا جوابمو بده داوود مامان قربونت بشم دیونه شده بودم با خودم حرف میزدم!! همون لحظه صدای محمد اومد لب زدم محمد اینجام محمد: سلام عطیه بانو من: سلام محمد😭 محمد: عطیه!! چته چرا گریه می کنی من: محمد داوود جوابمو نمیده محمد نگرانشم محمد🥺 محمد: عطیه جان نگران نباش حتما کار داشته عطیه: نمی تونم محمد محمد چقدر گفتم داوود نفرس بره چقدر گفتم نزار چقدر گفتم یکی دیگه رو بفرس محمد، محمد اتفاقی براش بیوفته نمی بخشمت....... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: داوود؟؟؟؟
خب خب می خواستم پنج تا بدم ولی پارت بد خود استرسه😈 پس پارت بد امار ۲٠٠ 😈
گاندویی ها محمد اتفاقی براش بیوفته نمی بخشمت محمد: عطیه چه اتفاقی نترس حالش خوبه مطمئن باش کار داشته وگرنه جوابت رو میداد من:دیگه من گفتم........... تو این فکر بودم که چه کاری بکنم.... تو فکر بودم که چشم خورد به مامور پلیس که اون گوشه وایساده بود خواستم به طرفش برم که یادم افتاد اونا دنبالمن و می فهمیدند ولی بیخیال رفتم سمتش بد از سلام شروع کردم توضیح دادن قضیه......... (توضیح دادن قضیه) من: بد از کلی توضیح بهش متوجه شد که اونا مامورا و ایرانی هستن نفس عمیقی کشیدم که بالاخره از دستشون راحت شدم من پشت سر احمد بودم داوود پشت سر صبا......... همین جور داشتم می رفتم که یه لحظه وایساد......... یه لحظه شک کردم چرا وایساد بیخیال شدم و رفتم تو گوشی همون طور دنبالشون بودم که وایساد نگاهی به رسول کردم دیذم اونم وایساده پس این ینی احمد هم مونده ولی چرا اینقدر هماهنگ؟؟ شک کرده بودم خواستم به سمت رسول برم که چند نفر جلومو گرفتن! با دیدن من به طرفم اومد که جلوشو گرفتن........ دستامو از پشت گرفتن و چیزی رو، روی صورتم بستن که دیگه چیزی نمیدیدم با دیدن داوود که جلوشو گرفته بودن خواستم به سمتش برم که دستی روی شونم نشست.)) و تا به خودم بیام ضربه ای به سرم خورد و خاموشی. ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: 😂😈
فال گاندویی😉🫐 بر اساس رنگ لباست👗 ابی: داوود قرمز: محمد مشکی: رسول زرد: سعید بنفش: امیر نارنجی: علی سایر: عبدی بر اساس در صد شارژ باتریت📲 ۱٠تا۲٠:تو اتاق ۲٠تا۳٠:جلو بابات ۳٠تا۴٠:تو پذیرایی ۴۰تا۵۰:جلو مهمونا ۵٠تا۶٠: تو عروسی غیره: کنار خانواده بر اساس میوه ای که دوس داری🫐 موز: میگه دوست دارم سیب:میگه ازت بدم میاد توت فرنگی: میگه برو اون ور پرتقال: پیشنهاد بازی تو گاندو رو میده غیره: میگه میای بازی کنیم😂
گاندویی ها از سرکار وارد خونه شدم.. من:سلام.. رفتم سمت اتاقم.. عطیه:وایسا ببینم.. پشتم به مامان بود گفتم بله.. عطیه:برگرد ببینم؟ من:مامان خیلی خستم.. عطیه:برگرد.. برگشتم سمت مامان.. عطیه:ای وای صورتت چیشده؟ من:هیچی.. عطیه:یعنی چی هیچی بیا بشین ببینم نشستیم روی مبل.. عطیه:بگو ببینم چیشده؟کجا بودی؟ من:بهشت زهرا بودم.. عطیه:خب؟ من:داشتم برمیگشتم که تصادف کردم.. عطیه:تو بهشت زهرا چیکار میکردی؟ من:دلم واسه مامانم تنگ شده بود🥺خاله فردا تولدشه😭😭😭 عطیه:الهی فدات بشم گریه نکن. دنیا رو گرفتم بغلم.. من:چندساله که من ندارمش😭😭 عطیه:الهی فدات بشم خوشگلم دنیا رفت توی اتاقش بخوابه.. محمد اومد.. محمد:چه عجب اومده؟ من:تصادف کرده محمد:باکی؟باچی؟چرا؟ عطیه:نفس بکش😂رفته سر خاک آبجی فاطمه تصادف کرده محمد:چه جوری؟ عطیه:نمیدونم نگفت.. محمد:ای بابا😔 عطیه:محمدجان؟ محمد:جانم؟ عطیه:فردا تولدآبجیمه وقتشو داری بریم سر خاکش؟ محمد:آره چراکه نه میریم.. عطیه:ممنون😔 محمد:نگران نباش خودم میرم باهاش حرف میزنم عطیه:نمیدونم برات چه جوری جبران کنم.. محمد:جبران شدس.. عطیه:داوود چه خبر؟ محمد:اوممم خوبه عالییی کارش درست بشه خودش زنگ میزنه.. چشم باز کردم دیدم توی یک جایی هستم که نه پنجره داره نه چیز دیگه‌ای فقط یک در دیده میشد.. دیدم یکی به پشت روی زمین افتاده خواستم پاشم که دیدم بسته شدم به صندلی‌.. در باز شد.. یکی وارد شد.. مردی جوون باموهای طلایی و چشم رنگی‌ بود.. اومد سمت اونی که به پشت خوابیده بود.. با پاش زد بهش.. صورتش مشخص شد دیدم داوود.. من:تو کییییی هستیییی؟داوود(باداد) مرد:ببند دهنتو داد نکش.. من:دستامو باز کن.. مرد اومد سمتم دستامو باز کرد.. پاهام سست شده بود به سختی رفتم سمت داوود.. نبضش میزد.. مرد اومد سمتم.. یکی زد توی صورتم.. مرد:اسمتو بگووو.. یکی دیگه زد توی صورتم.. من:رسوللللللللل رسوللل.. مرد:شغلت چیه؟؟؟ من:توی اداره آب کار میکنم مرد:چرا دروغ میگی حیون.. یکی زد توی صورتم.. من:راست میگممم.. مرد:اسم رئیست چیه؟؟ من:نمیدونم من تاحالا ندیدمش.. اومدسمتم با پاش زد به سینه‌م درد زیادی توی سینه‌م گرفت.. پرت شدم به صورت درازکش روی زمین.. اومد سمت دستم.. پاشو گذاشت روی دستم.. مرد:یک فرصت بهت میدم بعدأ میام ولی توی این زمان همه چیو مینویسی روی این کاغذ.. پاشو از روی دستم برداشت.. من:آهههههههههههههه😫 مرد:از این دردا زیاد میکشی این چندوقت.. رفت بیرون.. با درد زیاد رفتم سمت داوود.. صداش زدم تکونش دادم ولی هیچی به هیچی.. ترسیدم که مرده باشه..😭😭 دل تو دلم نبود.. زنگ زدم به سعید.. من:سلام خبری نشد؟؟ سعید:سلام نه آقا😔گوشیاشون که خاموشه هیچ خبری نداریم ازشون.. من:به علی سایبری بگو شاید بتونه یک ردی ازشون بگیره.. سعید:چشم.. من:کاری نداری؟ سعید:ممنون آقا.. گوشیو قطع کردم.. برگشتم سمت در که دیدم عطیه پشتمه.. عطیه:داوود چیشده؟ ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ.ن:دنیا بچه عطیه و محمد نیست😱 پ.ن:بچه خواهر عطیه‌س پ.ن:چرا داوود بیهوشه😔
گاندویی ها داوود چیشده؟؟ محمد: هیچی می خواستی چی بشه؟ 🙂 من: محمد خودم شنیدم فقط یه کلمه بگو چه بلایی سر بچم اومده محمد یا میگی یا خودم میفهمم محمد: عطیه جان اروم باش...... میگم ولی قول بده نگران نشی و نترسی چون اتفاقی نیوفتاده باشه؟؟ من: محمدد بگوووو محمد: ببین داوود گوشیش خاموشه و همون همکارش هم که همراهشه هم گوشیش خاموشه و این باعث نگرانی ما شده من: چ.. .یـ. ـی.. ن... ی... چ.... ی محمد: عطیه جان اروم باش نگران نباش انشاالله اتفاقی نیوفتاده من: چ.. ه.... ا... ت... ف... ا.... ق...ی..... م.... م.... ک... ن... ه ـ.. ا... ف... ت... ا.... د... ه.... بــ.... ا.... شـ... ه محمد: بهتره که نگم این طوری بیشتر نگران میشی من: ب.. گ.... و.. وو محمد: ببین نمیگم حتماا هاا نه احتمال اینکه شناسایی شده باشن هس با این حرفم عطیه چشاش پر اشک شد.... من: چییی🥺 م.. محمد بهت گفته بودم گفته بودم اگه اتفاقی برای بچم بیوفته هیج وقت.... محمد: عطیه داشت همین طوز حرف میزد که...... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: چیشد؟؟
سلام رفقا🌹 من یه دوست جدید هستم🥰 قراره با فعالیت هایی که انجام میدیم کلی حال کنیم و کیف دنیا رو ببریم😍 راستی یادم رفت بگم کی باهم میتونیم باشیم☺️😊 هر روز هفته میتونیم باهم خوش میگذرونیم 💙 هرجا دیدید هست 😎😎 یعنی منم هستم 😉😉 دوستون دارم 😘😘
گاندویی ها بد از پنج دقیقه بالاخره امبولانس رسید دنیا همراه عطیه رفت و منم با ماشین پشت سرشون راه افتادم نگران داوود بودم اگه خدایی نکرده بلایی سرش بیاد جواب عطیه رو چی بدم به دنیا چی بگم اصن اگه الان دنیا ازم بپرسه چرا عطیه حالش این طوری شده چی بگم دنیا داوود خیلی بهم وابسته ان درسته خواهر برادر واقعی هم نیستن ولی از بچگی با هم بزرگ شدن و بهم وابستن......... بالاخره رسیدم بیمارستان اینقدر تو فکر بودم نفهمیدم کی رسیدم از ماشین پیاده شدم و فورا به سمت بیمارستان رفتم می خواستم به سمت پذیرش برم که چشم خورد به دنیا سریع به سمتش دویدم بد از اینکه امبولانس اومد همراه مامان رفتم بابا هم گفت با ماشین پشت سرمون میاد اخه چرا مامان این جور شد. چرا حالش بد شد. مگه چیشده بود ذهنم درگیر بود که بابا رو دیدم به سمتم دوید و جویای حال مامان شد محمد: دنیا چیشد؟؟ من: فیلا هیچی. بابا چیشده چرا مامان این جوری شده بابا چیشدهه محمد: چیزی نشده دنیا من: اگه چیزی نشده چرا حال مامان اینه اگه چیزی نشده چرا خودتون اینقدر حالتون بده چرا بهم نمیگید چیشده بابا محمد: دنیا جان عزیزم میگم بهت ولی فیلا نه! من: بابا لطفا همین الان بگوو بخدا دارم میمیرم از استرس چه اتفاقی افتاده که حال مامان اینه چیشده کع انقدر حال شما رو بد کرده چیشده که به من نمیگید جون من بهم بگید چیشده نکنه برا داوود اتفاقی افتاده؟؟(با بغض) محمد: بابا گفتم میگم بهت دخترم اروم باش من: همین الان بگید بابا لطفا! محمد: هوفف خب ببین قول بده اروم باشی دنیا بابا......... می خواستم حرف بزنم که همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد با دنیا به سمتش رفتیم................ لب زدم: ببخشید خانم دکتر حال همسرم چطوره چرا این طور شده؟؟ بد از معاینه این خانمه به پرستارا گفتم یه سرم براش وصل کنن و خودم بیرون رفتم که دو نفر اومدن جلوم مرده(منظورش محمده) جویای حال همسرش شد لب زدم: حالش خوبه فقط شوک بهش وارد شده الانم گفتم سرم بزنن براش سرمش تموم شد می تونید ببریتش خونه محمد: ممنون من: کاری نکردم وظیفم بود بد از حرفای دکتر خیالم راحت شد حال عطیه خوبه رو به دنیا لب زدم دنیا بابا بیا بشین تا سرم عطیه تموم بشه بریم.......... دنیا: چشم بابا بگید دیگه چیشده من: ببین دنیا گوشی داوود خاموشه و همبن طور گوشی همکارش و اینکه گوشی هردوشون خاموشه نگرانی مارو زیاد کرده دنیا: چیییی🥺 چراا اخه بابا من: نمیدونم بابا 🙂🥺 دنیا: بابا..... 😭 من: بابا دورت بگردم اروم باش انشاالله چیزی نیس دنیا: نمی تونم...... 😭 من: می تونی قربونت بشم انشاالله هر چه زود تر گوشیش رو روشن میکنه و مارو از نگرانی در میاره دنیا: انشاالله ............ ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: گریه ی دنیا....... پ ن: گوشیش رو، روشن می کنه....
گاندویی ها نیم ساعتی گذشت سرم عطیه تموم شده بود...... به کمک دنیا سوار ماشین شد رو به من لب زد چشام رو اروم باز کردم سرم گیج می رف اصن من چرا اینجام...... همون لحظه پرستار و بد دنیا وارد اتاق شدند پرستاره سرم رو از دستم در اورد و رفت به کمک دنیا از تخت پایین اومدم و به سمت خروجی حرکت کردم رو به دنیا لب زدم: دنیا بابات کجاست دنیا:رفت ماشین رو بیاره من:........ چند دیقه ای نگذشت که محمد رسید به کمک دنیا سوار ماشین شدم تا سوار شدم رو به محمد لب زدم محمد پیداش کردی!؟ محمد:عطیه جان عزیزم ی چند روز صبر کن...... من:محمدد محمد:اروم باش قول میدم پیداش کنم من:قول دادیاا محمد:قول دادم بد این حرفم دیگه حرفی زده نشد بد از رسوندن عطیه و دنیا خودم به سمت سایت حرکت کردم "دو روز بد" دستم خون زیادی ازش رفته بود داوود بهوش نیومد‌ه بود هیچ خبری از هیچکس نبود‌‌.. نشسته بودم کنار داوود که در باز شد همون مردی که پاشو گذاشت روی دستم وارد شد با یک خانوم.. مرد:خب بنال؟ من:باور کنید من چیزی نمیدونم.. زن:من که میدونم تو توی دسته‌ی عملیاتی هکر خیلی خوبی هستی خب پس بگو اسم رئیست چیه؟ من:ما اصلأ رئیس نداریم هرکی اونجا یک کاریو انجام میده.. مرد:پس کی بهتون دستور میده؟ من:هیچکس.برای ما توی کاغذ مینویسن که چیکار کنیم و ما اون کارهارو انجام میدیم.. مرد:دروغ نگو اینقدرررر.. زن:اون کیه؟؟ مرد:همون پسره که گفتم مقاومت کرد منم پرتش کردم سرش خورد به میله های در.. زن:مُرده؟؟ مرد:نه نفس میکشه فقط بیهوشه من:ازتون خواهش میکنم ببرینش دکتر حالش خوب نیست لطفأ.. مرد:ببند دهنتو اون از منو توهم بهتره زن:اسمش چیه؟ من:داوود اسمش داووده.. زن:بگو بیارنش بالا که پزشک بیاد ببینتش.. مرد:آخه...... زن:هیس فقط بیارش.. زن:توهم تا فردا وقت داری که اسم رئیستو بگی نگی اون دنیا رو میبینی.. زنو مرد رفتن بیرون بعدازچند دقیقه یکی اومد داوود رو برد.. و دیگری هم برای من غذا آورد....... نمی تونستم به همین راحتی بخورم درسته تو این دو روز چیزی نخوردم و حسابی گشنمه ولی نمی تونستم می ترسیدم از اینکه بلایی سر داوود بیارن........ نمی دونستم چیکار کنم...... یاد خواب اون روز داوود افتادم شناسایی شدنمون..... چه تعبیری داشت اصن.......... اون روز داشت میگفت بابا محمد اگه،اگه....... تو فکر بودم که در با شدت باز شد و کسی وارد اتاق شد همون مرده بود جلو اومد منم بلند شدم رو بهش لب زدم داداشم کجاس چیکارش کردید؟؟ با این حرفم پرتم کرد عقب جوری که روی زمین افتادم جلو اومد و پاشو ذوی دستم گزاشت از شدت درد فریاد اخمم بلند شد با صدای بوق گوشی حدس زدم داره به کسی زنگ میزنه....... رسیده بودم سایت به سمت فرشید که پشت میر مرکزی نشسته بود رفتم من:چیشد؟ فرشید: سلام آقا راستش چند دقیقه پیش یکی به سعید زنگ زد.. من:چی گفت؟ فرشید:چیز خاصی نگفت فقط صدای آه و ناله میومد.. من:یاخدا،صدای کی؟ فرشید:بیشتر شبیه صدای درد کشیدن بود که فکر کنم رسول بود... من:از کجا تماس گرفتن فرشید:معلوم نشد هرکاری کردیم نتونستیم بهش وصل بشیم سعید:اقا محمد من:جانم سعید: اقا رسول داوود شناسایی شدن. من: چییی😳 سعید: اقا ینی همون ذوز که گوشی هر جفتشون خاموش بوده شناسایی شدن و....... ولی ما تازه متوجه شدیم ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: داوود!! پ ن: زنگ زد به سعید پ ن: شناسایی شدن
گاندویی ها بد از حرف سعید انگار یه پارچ اب سرد روم خالی کردن ینی چی الان چطور به عطیه بگم ینی الان حالشون خوبه؟؟؟ رو به سعید لب زدم سعید برو علی رو صدا کن ببنید می تونید ردی چیزی ازشون پیدا کنید هر چیزی شد خبرم کن سعید: چشم اقا من: به سمت اتاقم رفتم از وقتی که فهمبدم حالم اصلا خوب نبود باید به اقای عبدی هم می گفتم به سمت اتاقش رفتم........ بد از چند تقه به در وارد شدم و سلامی کردم سلام اقا عبدی: سلام محمد خوبی؟؟ _اقا راستش........ عبدی: محمد درست حرف بزن چرا این جوری حرف میزنی 😠 _اقا بچه ها شناسایی شدن و الان هم معلوم نیس کجان عبدی:چییی تو از کجا متوجه شدی؟؟ _سعید گفت ینی در واقعیت چند روز پیش این اتفاق افتاده و امروز شخصی به سعید زنگ میزنه صدایی جز اه ناله نمیاد ........ و در اخر هم متوجه میشیم که شناسایی شدن عبدی: محمد به بچها بگو ببینم می تونن رد شمار، رو بزنن _گفتم علی بیاد ببینم چیکار می کنه اقا..... عبدی: انشاالله جانم _اقا من الان چیکار کنم؟؟ م. من چطور به مادرش بگم؟ اقا وقتی گفتم گوشی داوود خاموشه حالش بد شد الان دیگه چی میشه؟ اقا اصن به خواهر رسول چی بگم چطور بهش بگم داداشت رو گرفتن عبدی: محمد جان! اون بنده خدا ها حال خودتو ببینه که کلا فک کنن اتفاقی افتاده که نمی خوای بهشون بگی اروم باش یه خورده بهشون بگو! نمیدونم چطور چون خودمم شوکه شدم اول برو خونه رسول به خواهرش بگو چون ممکنه زنگ بزنه بهش و، وقتی جواب نده نگران بشه و خدایی نکرده اتفاقی بیوفته بد برو خونه خودتون به همسرت بگو ولی خودت قبلش باید اروم باشی که زیاد نترسن _چ.. چشم اقا عبدی: خب برو دیگه _چشم از اتاق اقای عبدی بیرون اومدم اخه چطور بگم بهشون.؟؟ خدایا خودت کمکم کن! عبدی: هنوز باورم نمیشه شناسایی شدن............ ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: ینی واکنششون چیه؟