گاندویی ها
#Part_۶۱
#محمد
بد از پنج دقیقه بالاخره امبولانس رسید
دنیا همراه عطیه رفت و منم با ماشین پشت سرشون راه افتادم
نگران داوود بودم اگه خدایی نکرده بلایی سرش بیاد جواب عطیه رو چی بدم به دنیا چی بگم اصن اگه الان دنیا ازم بپرسه چرا عطیه حالش این طوری شده چی بگم دنیا داوود خیلی بهم وابسته ان درسته خواهر برادر واقعی هم نیستن ولی از بچگی با هم بزرگ شدن و بهم وابستن.........
بالاخره رسیدم بیمارستان اینقدر تو فکر بودم نفهمیدم کی رسیدم
از ماشین پیاده شدم و فورا به سمت بیمارستان رفتم
می خواستم به سمت پذیرش برم که چشم خورد به دنیا سریع به سمتش دویدم
#دنیا
بد از اینکه امبولانس اومد همراه مامان رفتم بابا هم گفت با ماشین پشت سرمون میاد
اخه چرا مامان این جور شد.
چرا حالش بد شد.
مگه چیشده بود ذهنم درگیر بود که بابا رو دیدم به سمتم دوید و جویای حال مامان شد
محمد: دنیا چیشد؟؟
من: فیلا هیچی. بابا چیشده چرا مامان این جوری شده بابا چیشدهه
محمد: چیزی نشده دنیا
من: اگه چیزی نشده چرا حال مامان اینه اگه چیزی نشده چرا خودتون اینقدر حالتون بده
چرا بهم نمیگید چیشده بابا
محمد: دنیا جان عزیزم میگم بهت ولی فیلا نه!
من: بابا لطفا همین الان بگوو بخدا دارم میمیرم از استرس چه اتفاقی افتاده که حال مامان اینه چیشده کع انقدر حال شما رو بد کرده چیشده که به من نمیگید جون من بهم بگید چیشده نکنه برا داوود اتفاقی افتاده؟؟(با بغض)
محمد: بابا گفتم میگم بهت دخترم اروم باش
من: همین الان بگید بابا لطفا!
محمد: هوفف
خب ببین قول بده اروم باشی دنیا بابا.........
می خواستم حرف بزنم که همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد
با دنیا به سمتش رفتیم................
لب زدم: ببخشید خانم دکتر حال همسرم چطوره چرا این طور شده؟؟
#دکتر
بد از معاینه این خانمه به پرستارا گفتم یه سرم براش وصل کنن و خودم بیرون رفتم که دو نفر اومدن جلوم مرده(منظورش محمده) جویای حال همسرش شد لب زدم: حالش خوبه فقط شوک بهش وارد شده الانم گفتم سرم بزنن براش سرمش تموم شد می تونید ببریتش خونه
محمد: ممنون
من: کاری نکردم وظیفم بود
#محمد
بد از حرفای دکتر خیالم راحت شد حال عطیه خوبه رو به دنیا لب زدم دنیا بابا بیا بشین تا سرم عطیه تموم بشه بریم..........
دنیا: چشم
بابا بگید دیگه چیشده
من: ببین دنیا گوشی داوود خاموشه و همبن طور گوشی همکارش و اینکه گوشی هردوشون خاموشه نگرانی مارو زیاد کرده
دنیا: چیییی🥺
چراا اخه بابا
من: نمیدونم بابا 🙂🥺
دنیا: بابا..... 😭
من: بابا دورت بگردم اروم باش انشاالله چیزی نیس
دنیا: نمی تونم...... 😭
من: می تونی قربونت بشم
انشاالله هر چه زود تر گوشیش رو روشن میکنه و مارو از نگرانی در میاره
دنیا: انشاالله ............
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: گریه ی دنیا.......
پ ن: گوشیش رو، روشن می کنه....
گاندویی ها
#Part_۶۲
#محمد
نیم ساعتی گذشت سرم عطیه تموم شده بود......
به کمک دنیا سوار ماشین شد
رو به من لب زد
#عطیه
چشام رو اروم باز کردم سرم گیج می رف اصن من چرا اینجام......
همون لحظه پرستار و بد دنیا وارد اتاق شدند
پرستاره سرم رو از دستم در اورد و رفت به کمک دنیا از تخت پایین اومدم
و به سمت خروجی حرکت کردم رو به دنیا لب زدم: دنیا بابات کجاست
دنیا:رفت ماشین رو بیاره
من:........
چند دیقه ای نگذشت که محمد رسید به کمک دنیا سوار ماشین شدم
تا سوار شدم رو به محمد لب زدم محمد پیداش کردی!؟
محمد:عطیه جان عزیزم ی چند روز صبر کن......
من:محمدد
محمد:اروم باش قول میدم پیداش کنم
من:قول دادیاا
محمد:قول دادم
بد این حرفم دیگه حرفی زده نشد
بد از رسوندن عطیه و دنیا خودم به سمت سایت حرکت کردم
#رسول
"دو روز بد"
دستم خون زیادی ازش رفته بود
داوود بهوش نیومده بود
هیچ خبری از هیچکس نبود..
نشسته بودم کنار داوود که در باز شد
همون مردی که پاشو گذاشت روی دستم وارد شد با یک خانوم..
مرد:خب بنال؟
من:باور کنید من چیزی نمیدونم..
زن:من که میدونم تو توی دستهی عملیاتی هکر خیلی خوبی هستی خب پس بگو اسم رئیست چیه؟
من:ما اصلأ رئیس نداریم هرکی اونجا یک کاریو انجام میده..
مرد:پس کی بهتون دستور میده؟
من:هیچکس.برای ما توی کاغذ مینویسن که چیکار کنیم و ما اون کارهارو انجام میدیم..
مرد:دروغ نگو اینقدرررر..
زن:اون کیه؟؟
مرد:همون پسره که گفتم مقاومت کرد منم پرتش کردم سرش خورد به میله های در..
زن:مُرده؟؟
مرد:نه نفس میکشه فقط بیهوشه
من:ازتون خواهش میکنم ببرینش دکتر حالش خوب نیست لطفأ..
مرد:ببند دهنتو اون از منو توهم بهتره
زن:اسمش چیه؟
من:داوود اسمش داووده..
زن:بگو بیارنش بالا که پزشک بیاد ببینتش..
مرد:آخه......
زن:هیس فقط بیارش..
زن:توهم تا فردا وقت داری که اسم رئیستو بگی نگی اون دنیا رو میبینی..
زنو مرد رفتن بیرون
بعدازچند دقیقه یکی اومد داوود رو برد..
و دیگری هم برای من غذا آورد.......
نمی تونستم به همین راحتی بخورم درسته تو این دو روز چیزی نخوردم و حسابی گشنمه ولی نمی تونستم
می ترسیدم از اینکه بلایی سر داوود بیارن........
نمی دونستم چیکار کنم......
یاد خواب اون روز داوود افتادم
شناسایی شدنمون.....
چه تعبیری داشت
اصن..........
اون روز داشت میگفت بابا محمد اگه،اگه.......
تو فکر بودم که در با شدت باز شد و کسی وارد اتاق شد همون مرده بود
جلو اومد منم بلند شدم رو بهش لب زدم داداشم کجاس
چیکارش کردید؟؟
با این حرفم پرتم کرد عقب جوری که روی زمین افتادم
جلو اومد و پاشو ذوی دستم گزاشت از شدت درد فریاد اخمم بلند شد
با صدای بوق گوشی حدس زدم داره به کسی زنگ میزنه.......
#محمد
رسیده بودم سایت به سمت فرشید که پشت میر مرکزی نشسته بود رفتم
من:چیشد؟
فرشید: سلام آقا
راستش چند دقیقه پیش یکی به سعید زنگ زد..
من:چی گفت؟
فرشید:چیز خاصی نگفت فقط صدای آه و ناله میومد..
من:یاخدا،صدای کی؟
فرشید:بیشتر شبیه صدای درد کشیدن بود که فکر کنم رسول بود...
من:از کجا تماس گرفتن
فرشید:معلوم نشد هرکاری کردیم نتونستیم بهش وصل بشیم
سعید:اقا محمد
من:جانم
سعید: اقا رسول داوود شناسایی شدن.
من: چییی😳
سعید: اقا ینی همون ذوز که گوشی هر جفتشون خاموش بوده شناسایی شدن و.......
ولی ما تازه متوجه شدیم
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: داوود!!
پ ن: زنگ زد به سعید
پ ن: شناسایی شدن
گاندویی ها
#Part_۶۳
#محمد
بد از حرف سعید انگار یه پارچ اب سرد روم خالی کردن ینی چی الان چطور به عطیه بگم ینی الان حالشون خوبه؟؟؟
رو به سعید لب زدم سعید برو علی رو صدا کن ببنید می تونید ردی چیزی ازشون پیدا کنید هر چیزی شد خبرم کن
سعید: چشم اقا
من: به سمت اتاقم رفتم از وقتی که فهمبدم حالم اصلا خوب نبود باید به اقای عبدی هم می گفتم به سمت اتاقش رفتم........
بد از چند تقه به در وارد شدم و سلامی کردم
سلام اقا
عبدی: سلام
محمد خوبی؟؟
_اقا راستش........
عبدی: محمد درست حرف بزن چرا این جوری حرف میزنی 😠
_اقا بچه ها شناسایی شدن و الان هم معلوم نیس کجان
عبدی:چییی
تو از کجا متوجه شدی؟؟
_سعید گفت ینی در واقعیت چند روز پیش این اتفاق افتاده و امروز شخصی به سعید زنگ میزنه صدایی جز اه ناله نمیاد ........
و در اخر هم متوجه میشیم که شناسایی شدن
عبدی: محمد به بچها بگو ببینم می تونن رد شمار، رو بزنن
_گفتم علی بیاد ببینم چیکار می کنه
اقا.....
عبدی: انشاالله
جانم
_اقا من الان چیکار کنم؟؟
م. من چطور به مادرش بگم؟
اقا وقتی گفتم گوشی داوود خاموشه حالش بد شد الان دیگه چی میشه؟
اقا اصن به خواهر رسول چی بگم
چطور بهش بگم داداشت رو گرفتن
عبدی: محمد جان!
اون بنده خدا ها حال خودتو ببینه که کلا فک کنن اتفاقی افتاده که نمی خوای بهشون بگی
اروم باش یه خورده
بهشون بگو!
نمیدونم چطور چون خودمم شوکه شدم
اول برو خونه رسول به خواهرش بگو چون ممکنه زنگ بزنه بهش و، وقتی جواب نده نگران بشه و خدایی نکرده اتفاقی بیوفته
بد برو خونه خودتون به همسرت بگو
ولی خودت قبلش باید اروم باشی که زیاد نترسن
_چ.. چشم اقا
عبدی: خب برو دیگه
_چشم
از اتاق اقای عبدی بیرون اومدم اخه چطور بگم بهشون.؟؟
خدایا خودت کمکم کن!
عبدی: هنوز باورم نمیشه شناسایی شدن............
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: ینی واکنششون چیه؟
گاندویی ها
#Part_۶۴
#محمد
از اتاق اقای عبدی بیرون اومدم اخه چطور بگم بهشون؟؟
چطور به عطیه بگم چطور به خواهر رسول بگم
از پله ها پایین رفتم و به سمت میز مرکزی رفتم علی سعید پشتش نشسته بودن.
تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم بهشون خبر بدم اول برم ببینم خبری شده یا نه
دستم رو، روی شونه ی علی گزاشتم که برگشت می خواست بلند بشه که نزاشتم
بشین علی!
فقط بگو چیشد تونستی ردی یا هر چیز دیگه ای پیدا کنی؟؟
علی: چی بگم اقا، خطی که زنگ زده به سعید خاموشه و همین باعث شده نتونتم کاری کنم.
من: ببینم نمی تونی ردیابشون رو، روشن کنی؟
علی: چی بگم...........
من: می تونی یا نه؟
علی: راستش نه!
من:هوفففف
خیله خب!
مراقب باشید من میرم اگه اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنید
علی: چشم اقا
من: از کنار سعید و علی رد شدم
از سایت خارج شدم و سوار ماشین شدم به طرف خونه ی رسول حرکت کردم نمی تونستم چی بگم چطور بهش بگم خواهر رسول یه طرف عطیه یه طرف
تو فکر بودم که گوشیم زنگ خورد نگاهی به اسمش کردم
صدرا بود!
زدم کنار و جوابشو دادم: سلام اقا صدرا
صدرا: سلام داداش خوبید چخبر!؟
من: ممنون خوبیم شما خوبید همسرت خوبه؟؟
چه عجب یادی از ما کردی!؟
صدرا: داداش بخدا سرم شلوغه اونم خوبه سلام میرسونه
من«باشع شما کار داشتی!
جانم داداش کاری داشتی
صدرا: راستش داداش زنگ زدم داوود خاموش بود نگرانش شدم گفتم ببینم چرا خاموشه
من: وقتی اسم داوود رو اورد یه لحظه نفسم رف.
لب زدم پس با داوود کار داشتی که به من زنگ زدی وگرنه نمی زدی!
نگرانش نباش اونم مشغول کارشه گوشیشم نمیدونم چرا حالا رفتم سایت بهش میگم
صدرا: نه داداش😂
باشه داداش پس بهش بگو زنگ بزنه بهم
من: باشه داداش کار نداری قربونت؟؟
صدرا: نه داداش سلام برسون خدافظ
من: خدافظ!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: صدراا😁
گاندویی ها
Part_۶۵
#محمد
گوشی رو قطع کردم و به راهم ادامه دادم به این یکی چطور بگم!
نمیدونم چقدر گذشت مه بالاخره رسیدم از ماشین پیاده شدم و به طرف خونشون پا برداشتم نفس عمیقی کشیدم و ایفون رو زدم
#رومیسا
دلم برا رسول تنگ شده بود خیلیی هم تنگ شده بود هر چقدر بهش زنگ می زدم گوشیش خاموش بود نگرانش بودم!
شماره ای هم از همکاراش نداشتم که بخوام به اونا زنگ بزنم و ازشون بپرسم بیخیال اینکه دوباره یادش رفته گوشیش رو برنه شارژ روی مبل نشستم و تلوزیون رو روشن کردم که زنگ خونه زده!
پاشدم رفتم که درو باز کنم ولی این کی بود تا حالا ندیده بودمش گوشی رو برداشتم و لب زدم بله بفرمایید؟؟
محمد: سلام خانم محمدی
من: سلام شما؟؟
محمد: همکار برادرتون رسول هستم اگه میشه چند دقیقه تشریف بیارید پایین
من: وقتی گفت رسول نفسم رفت نکنه اتفاقی براش افتاده که همکارش اومده اینجا ترسیده بودم لب زدم بفرمایید بالا.......
چادرمو سر کردم و در رو باز کردم
محمد: وارد خونشون شدم از اسانسور بالا رفتم و وارد خونشون شدم
سرم رو پایین انداختم و دوباره سلامی کردم
من: سلام بفرمایید داخل
محمد: روی مبل نشستم پنج دقیقه اس گذشت که سینی چایی جلوم قرار گرفت و صدای اروم بفرمایید خواهر رسول......
چایی رو برداشتم و تشکری کردم....
تازه یادم افتاد نگفتم که اسمم چیه لب زدم ببخشید فراموش کردم محمد حسینی هستم همکار برادرتون
من: ببخشید اقای حسینی راستش من نگران برادرم هستم هر چقدر بهش زنگ میزنم خاموشه
ببخشید اتفاقی افتاده چیزی شده خودش کجاست؟؟
محمد: عههه
راستش خانم محمدی برادرتون همراه یکی از بچه های سایت چند روز پیش از کشور خارج شدن ینی در واقع برای مراقبت از سوژه ها رفتن.....
من:بله اینو خبر دارم ینی خودش بهم گفته بود چند روز پیش که بهش زنگ زدم و بد اون دیگه هرچقدر زنگ میزذم جواب نمیداد!
محمد: خب پس تا اینجا خبر دارید
ببنید راستش برادرتون و یکی از بچها که همراش بوده شناسایی شدن و الان کسی نمیدونه کجا هستن
من: چ. چییی؟؟ 🥺
ی. نی چیی الان داداشم کجاس🥺💔
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: به این چی بگم!
پ ن: داداشم کجاس🥺💔
رسول
نشسته بودم پای سیستم و داشتم
کارامو انجام میدادم که دستی
نشست روی شونم فکر کردم
بازم این پسره ،داووده با
اعصبانیت برگشتم سمتش
چرا دست از سرم برنمیداری
اخه(با داد)
سرم که بالا گرفتم با چهره
آقا محمد مواجه شدم
ای وایی توبیخ که
سحله اخراجم میکنه😬
محمد :این چه طرز صحبته آقا رسول
رسول: ببخشید آقا معذرت میخوام
فکر کردم بازاین پسره داووده
محمد:من نمیفهمم داوود چکار کرده
که اینجوری باهاش رفتار میکنی
آروم زیر لب گفتم : جای داداشم اومده
محمد: رسول جان اگه داوود هم
نمیومد باز یکی دیگه میومد
کار مهدی که نباید عقب بیفته
به خدا که مهدی هم راضی
به این کار نیست خواهش میکنم
یکم روی رفتارت با داوود دقت کن
یه وقت کاری نکنی که نشه جبران کرد
با حرف ها ی آقا محمد بیشتر
شرمنده شدم گفتم : شرمنده آقا ببخشید
محمد : نگفتم که شرمنده شی
گفتم که کاری نکنی که پیشمون شی که
اونموقع پشیمونی سودی نداره استاد
من:چشم
محمد : خسته نباشی به کارت برس
من: ممنون چشم آقا
--------------
داوود: داشتم میرفتم اداره که حس
کردم یکی دنبالمه سریع شماره رسول
رو گرفتم
رسول:بله
من: ببین رسول من دارم میام سمت سایت
حس کردم یکی دنبالمه توی دوربین نگاه کن
ببین
رسول: باشه
چند دقیقه بعد
_ببین یه پراید نقرهای با پلاک*
دنبالته بهش ضد بزن
+باشه
کل شهرو دور زدم تا بالاخره گمم کرد منم رفتم اداره به محض اینکه اینکه رسیدم رفتم
اتاق آقا محمد در زدم
آقا محمد: بیا تو داوود
رفتم داخل :سلام آقا
_سلام داوود جان گمت کرد ؟
+بله آقا
_خیلی خب خسته نباشی برو به کارت برس
+ممنون،چشم آقا
رفتم پایین میخواستم برم سمت سیستم رسول که دیدم نیست عجیبه رسول هیچوقت این موقه روز نمیره
رفتم سمت سعید _سلام سعید +سلام داوود جان خوبی؟_ممنون،سعید میگم رسول کجاست ؟+ کار واجبی برای پیش اومد رفت _آهان باشه ، رفتم سمت میزم تا کار هامو
انحام بدم که یه پیام از یه شماره ناشناس
برام اومد بازش کردم با خوندش حس کردم
جونی توی پاهام نیست
پیام : اگه جون رسول برات مهمه تنها بیا به این ادرس**** تاکید میکنم تنها وگرنه جنازه اش برات میفرستم آقا پلیسه 😈
رفتم سمت سعید بهش گفتم من باید بدم کار مهمی دارم اگه تا دوروز دیگه نیومدم از طریق ردیابی که علی سایبری بهم وصل کردی پیگیری کن منتظر واکنش سعید وایستادم و رفتم سمت پارکینگ و مو تورم رو روشن کردم و رفتم سمت آدرس وقتی رسید یه بیابون بود از موتور پیاده شدم خواستم برم نزدیک تر که یه چوب خورد تو سرم و خاموشی مطلق
چشمامو باز کرد تو یه اتاق سرد و تاریک بودم و یک نفر خونی افتاده بود جلوم بهش خیره شدم فهمیدم رسوله بمیرم الهی کل صورتش خونی بود
چند بارصداش کردم ولی دریغ از یه جواب یهو یکی اومد تو اتاق و گفت : آقا پلیسه اطلاعات بدی آزادت میکنم من: نه بابا زرنگی من هیچوقت به تو اطلاعات نمیدن فهمیدی خیلی عصبی شده بود که یه تیر تو دستم خالی کردم دوست داشتم از درد جیغ بکشم و خودمو کنترل کردم رسول بهوش اومده بود
وقتی اونا رفتن بیرون روشو کرد سمت من و گفت: چرا اومدی _ چون جون رفیقم تو خطر بود +من رفیق تو نیستم فهمیدی؟_ اره ولی حرفت واسم مهم نیست + خیلی لحبازی _ شبیه خودت
الان دوروز ه که اینجاییم و هیچی به هیچی
محمد
وقتی فهمیدم رسول و داوود رو گرفتن خیلی عصبی شده بودم رو به علی گفتم از طریق ردیاب تونستی ردشون رو بزنی
علی:یه لحظه آقا
فهمیدمممم
من: چیشد؟
+آقا توی یه سوله ان اطراف تهران
روبه به بقیه بچه ها گفتم :آماده شید برای عملیات
همه : چشم
همه مسلح شده بودن برای عملیات رفتیم تو با اولین صدای تیراندازی همشون فرار کردم فقط تونستم ۳ نفر رو بگیریم
رفتم سمت اتاقی که رسول و داوود بودن بت صحنه ای دیدم جون از پام رفتن داوود خونی روی زمین افتاد بود رسول هم پاش خونی بود نشسته بود بالا سر سر داوود (یه نکته : قبل از اینکه تیم عملیات برسن اونا میخواستن رسول رو بکشن که داوود خودشو پرت میکنه جلو گلوله و تیر میخوره به کتفش)
آمبولانس اومد و داوود و رسول رو بردن بیمارستان منم باهاشون رفتم به بچه ها هم گفتم وایستادم محل و پاکسازی کنن بعد بیان بیمارستان
داوود و رسول رو بردن اتاق عمل بعد از دوساعت دکتر رسول اومد بیرون رفتم جلو حالمو که دید خودش به حرف اومد و گفت : حالش خوبه فقط پاش گچ گرفتیم انتقالش دادیم بخش میتونید برید پیشش اتاق ۱۱۳
ممنونی گفتم و رفتم پیش رسول
من:سلام استاد ما چطوره _سلام خوبم آقا داوود حالش خوبه ؟کجاست؟
من:اونم خوبه هنوز عملش تموم نشده
رفتم بیرون دکتر داوود اومد بیرون رفتم سمتش :حالش خوبه دکتر
+شما باهاش نسبتی داری ؟
_پدرشم
حال پسرتون خوبه انتقالش دادیم بخش اتاقی ۱۲۰
_خدارشکر
رفتم توی اتاقش در زدم و وارد شدم
+اتاق دهقان فدکار _س.ل.ا.م ب.ا.ب.ا +سلام عزیزم خوبی پسرم
_بله خوبم +خب خداروشکر
_رسول حالش خوبه +بله اونم خوبه