گاندویی ها
#Part_۶۴
#محمد
از اتاق اقای عبدی بیرون اومدم اخه چطور بگم بهشون؟؟
چطور به عطیه بگم چطور به خواهر رسول بگم
از پله ها پایین رفتم و به سمت میز مرکزی رفتم علی سعید پشتش نشسته بودن.
تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم بهشون خبر بدم اول برم ببینم خبری شده یا نه
دستم رو، روی شونه ی علی گزاشتم که برگشت می خواست بلند بشه که نزاشتم
بشین علی!
فقط بگو چیشد تونستی ردی یا هر چیز دیگه ای پیدا کنی؟؟
علی: چی بگم اقا، خطی که زنگ زده به سعید خاموشه و همین باعث شده نتونتم کاری کنم.
من: ببینم نمی تونی ردیابشون رو، روشن کنی؟
علی: چی بگم...........
من: می تونی یا نه؟
علی: راستش نه!
من:هوفففف
خیله خب!
مراقب باشید من میرم اگه اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنید
علی: چشم اقا
من: از کنار سعید و علی رد شدم
از سایت خارج شدم و سوار ماشین شدم به طرف خونه ی رسول حرکت کردم نمی تونستم چی بگم چطور بهش بگم خواهر رسول یه طرف عطیه یه طرف
تو فکر بودم که گوشیم زنگ خورد نگاهی به اسمش کردم
صدرا بود!
زدم کنار و جوابشو دادم: سلام اقا صدرا
صدرا: سلام داداش خوبید چخبر!؟
من: ممنون خوبیم شما خوبید همسرت خوبه؟؟
چه عجب یادی از ما کردی!؟
صدرا: داداش بخدا سرم شلوغه اونم خوبه سلام میرسونه
من«باشع شما کار داشتی!
جانم داداش کاری داشتی
صدرا: راستش داداش زنگ زدم داوود خاموش بود نگرانش شدم گفتم ببینم چرا خاموشه
من: وقتی اسم داوود رو اورد یه لحظه نفسم رف.
لب زدم پس با داوود کار داشتی که به من زنگ زدی وگرنه نمی زدی!
نگرانش نباش اونم مشغول کارشه گوشیشم نمیدونم چرا حالا رفتم سایت بهش میگم
صدرا: نه داداش😂
باشه داداش پس بهش بگو زنگ بزنه بهم
من: باشه داداش کار نداری قربونت؟؟
صدرا: نه داداش سلام برسون خدافظ
من: خدافظ!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: صدراا😁
گاندویی ها
Part_۶۵
#محمد
گوشی رو قطع کردم و به راهم ادامه دادم به این یکی چطور بگم!
نمیدونم چقدر گذشت مه بالاخره رسیدم از ماشین پیاده شدم و به طرف خونشون پا برداشتم نفس عمیقی کشیدم و ایفون رو زدم
#رومیسا
دلم برا رسول تنگ شده بود خیلیی هم تنگ شده بود هر چقدر بهش زنگ می زدم گوشیش خاموش بود نگرانش بودم!
شماره ای هم از همکاراش نداشتم که بخوام به اونا زنگ بزنم و ازشون بپرسم بیخیال اینکه دوباره یادش رفته گوشیش رو برنه شارژ روی مبل نشستم و تلوزیون رو روشن کردم که زنگ خونه زده!
پاشدم رفتم که درو باز کنم ولی این کی بود تا حالا ندیده بودمش گوشی رو برداشتم و لب زدم بله بفرمایید؟؟
محمد: سلام خانم محمدی
من: سلام شما؟؟
محمد: همکار برادرتون رسول هستم اگه میشه چند دقیقه تشریف بیارید پایین
من: وقتی گفت رسول نفسم رفت نکنه اتفاقی براش افتاده که همکارش اومده اینجا ترسیده بودم لب زدم بفرمایید بالا.......
چادرمو سر کردم و در رو باز کردم
محمد: وارد خونشون شدم از اسانسور بالا رفتم و وارد خونشون شدم
سرم رو پایین انداختم و دوباره سلامی کردم
من: سلام بفرمایید داخل
محمد: روی مبل نشستم پنج دقیقه اس گذشت که سینی چایی جلوم قرار گرفت و صدای اروم بفرمایید خواهر رسول......
چایی رو برداشتم و تشکری کردم....
تازه یادم افتاد نگفتم که اسمم چیه لب زدم ببخشید فراموش کردم محمد حسینی هستم همکار برادرتون
من: ببخشید اقای حسینی راستش من نگران برادرم هستم هر چقدر بهش زنگ میزنم خاموشه
ببخشید اتفاقی افتاده چیزی شده خودش کجاست؟؟
محمد: عههه
راستش خانم محمدی برادرتون همراه یکی از بچه های سایت چند روز پیش از کشور خارج شدن ینی در واقع برای مراقبت از سوژه ها رفتن.....
من:بله اینو خبر دارم ینی خودش بهم گفته بود چند روز پیش که بهش زنگ زدم و بد اون دیگه هرچقدر زنگ میزذم جواب نمیداد!
محمد: خب پس تا اینجا خبر دارید
ببنید راستش برادرتون و یکی از بچها که همراش بوده شناسایی شدن و الان کسی نمیدونه کجا هستن
من: چ. چییی؟؟ 🥺
ی. نی چیی الان داداشم کجاس🥺💔
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: به این چی بگم!
پ ن: داداشم کجاس🥺💔
رسول
نشسته بودم پای سیستم و داشتم
کارامو انجام میدادم که دستی
نشست روی شونم فکر کردم
بازم این پسره ،داووده با
اعصبانیت برگشتم سمتش
چرا دست از سرم برنمیداری
اخه(با داد)
سرم که بالا گرفتم با چهره
آقا محمد مواجه شدم
ای وایی توبیخ که
سحله اخراجم میکنه😬
محمد :این چه طرز صحبته آقا رسول
رسول: ببخشید آقا معذرت میخوام
فکر کردم بازاین پسره داووده
محمد:من نمیفهمم داوود چکار کرده
که اینجوری باهاش رفتار میکنی
آروم زیر لب گفتم : جای داداشم اومده
محمد: رسول جان اگه داوود هم
نمیومد باز یکی دیگه میومد
کار مهدی که نباید عقب بیفته
به خدا که مهدی هم راضی
به این کار نیست خواهش میکنم
یکم روی رفتارت با داوود دقت کن
یه وقت کاری نکنی که نشه جبران کرد
با حرف ها ی آقا محمد بیشتر
شرمنده شدم گفتم : شرمنده آقا ببخشید
محمد : نگفتم که شرمنده شی
گفتم که کاری نکنی که پیشمون شی که
اونموقع پشیمونی سودی نداره استاد
من:چشم
محمد : خسته نباشی به کارت برس
من: ممنون چشم آقا
--------------
داوود: داشتم میرفتم اداره که حس
کردم یکی دنبالمه سریع شماره رسول
رو گرفتم
رسول:بله
من: ببین رسول من دارم میام سمت سایت
حس کردم یکی دنبالمه توی دوربین نگاه کن
ببین
رسول: باشه
چند دقیقه بعد
_ببین یه پراید نقرهای با پلاک*
دنبالته بهش ضد بزن
+باشه
کل شهرو دور زدم تا بالاخره گمم کرد منم رفتم اداره به محض اینکه اینکه رسیدم رفتم
اتاق آقا محمد در زدم
آقا محمد: بیا تو داوود
رفتم داخل :سلام آقا
_سلام داوود جان گمت کرد ؟
+بله آقا
_خیلی خب خسته نباشی برو به کارت برس
+ممنون،چشم آقا
رفتم پایین میخواستم برم سمت سیستم رسول که دیدم نیست عجیبه رسول هیچوقت این موقه روز نمیره
رفتم سمت سعید _سلام سعید +سلام داوود جان خوبی؟_ممنون،سعید میگم رسول کجاست ؟+ کار واجبی برای پیش اومد رفت _آهان باشه ، رفتم سمت میزم تا کار هامو
انحام بدم که یه پیام از یه شماره ناشناس
برام اومد بازش کردم با خوندش حس کردم
جونی توی پاهام نیست
پیام : اگه جون رسول برات مهمه تنها بیا به این ادرس**** تاکید میکنم تنها وگرنه جنازه اش برات میفرستم آقا پلیسه 😈
رفتم سمت سعید بهش گفتم من باید بدم کار مهمی دارم اگه تا دوروز دیگه نیومدم از طریق ردیابی که علی سایبری بهم وصل کردی پیگیری کن منتظر واکنش سعید وایستادم و رفتم سمت پارکینگ و مو تورم رو روشن کردم و رفتم سمت آدرس وقتی رسید یه بیابون بود از موتور پیاده شدم خواستم برم نزدیک تر که یه چوب خورد تو سرم و خاموشی مطلق
چشمامو باز کرد تو یه اتاق سرد و تاریک بودم و یک نفر خونی افتاده بود جلوم بهش خیره شدم فهمیدم رسوله بمیرم الهی کل صورتش خونی بود
چند بارصداش کردم ولی دریغ از یه جواب یهو یکی اومد تو اتاق و گفت : آقا پلیسه اطلاعات بدی آزادت میکنم من: نه بابا زرنگی من هیچوقت به تو اطلاعات نمیدن فهمیدی خیلی عصبی شده بود که یه تیر تو دستم خالی کردم دوست داشتم از درد جیغ بکشم و خودمو کنترل کردم رسول بهوش اومده بود
وقتی اونا رفتن بیرون روشو کرد سمت من و گفت: چرا اومدی _ چون جون رفیقم تو خطر بود +من رفیق تو نیستم فهمیدی؟_ اره ولی حرفت واسم مهم نیست + خیلی لحبازی _ شبیه خودت
الان دوروز ه که اینجاییم و هیچی به هیچی
محمد
وقتی فهمیدم رسول و داوود رو گرفتن خیلی عصبی شده بودم رو به علی گفتم از طریق ردیاب تونستی ردشون رو بزنی
علی:یه لحظه آقا
فهمیدمممم
من: چیشد؟
+آقا توی یه سوله ان اطراف تهران
روبه به بقیه بچه ها گفتم :آماده شید برای عملیات
همه : چشم
همه مسلح شده بودن برای عملیات رفتیم تو با اولین صدای تیراندازی همشون فرار کردم فقط تونستم ۳ نفر رو بگیریم
رفتم سمت اتاقی که رسول و داوود بودن بت صحنه ای دیدم جون از پام رفتن داوود خونی روی زمین افتاد بود رسول هم پاش خونی بود نشسته بود بالا سر سر داوود (یه نکته : قبل از اینکه تیم عملیات برسن اونا میخواستن رسول رو بکشن که داوود خودشو پرت میکنه جلو گلوله و تیر میخوره به کتفش)
آمبولانس اومد و داوود و رسول رو بردن بیمارستان منم باهاشون رفتم به بچه ها هم گفتم وایستادم محل و پاکسازی کنن بعد بیان بیمارستان
داوود و رسول رو بردن اتاق عمل بعد از دوساعت دکتر رسول اومد بیرون رفتم جلو حالمو که دید خودش به حرف اومد و گفت : حالش خوبه فقط پاش گچ گرفتیم انتقالش دادیم بخش میتونید برید پیشش اتاق ۱۱۳
ممنونی گفتم و رفتم پیش رسول
من:سلام استاد ما چطوره _سلام خوبم آقا داوود حالش خوبه ؟کجاست؟
من:اونم خوبه هنوز عملش تموم نشده
رفتم بیرون دکتر داوود اومد بیرون رفتم سمتش :حالش خوبه دکتر
+شما باهاش نسبتی داری ؟
_پدرشم
حال پسرتون خوبه انتقالش دادیم بخش اتاقی ۱۲۰
_خدارشکر
رفتم توی اتاقش در زدم و وارد شدم
+اتاق دهقان فدکار _س.ل.ا.م ب.ا.ب.ا +سلام عزیزم خوبی پسرم
_بله خوبم +خب خداروشکر
_رسول حالش خوبه +بله اونم خوبه
گاندویی ها
#Part_۶۶
#رومیسا
ی. نی الان داداشم کجاس🥺💔
حالش خوبه؟؟ 😭
محمد: خانم محمدی اروم باشید
مطمئن باشید حال رسول خوبه من الانم بهتون گفتم که اگه زنگ زدید و گوشیش خاموش بود نگران نشید
من الان ول میدم پیداش کنیم
من: قول میدید پیداش کنید🥺
محمد: گفتم که قول میدم
من: پس.....
شروع کردم نوشتن شمارم روی کافذ جلو دستم...۹۱۶•
بفرمایید این شماره ی منه لطفا هر چی شد خبر کنید
محمد: چشم حتما
بلند شدم و لب زدم با اجازه هر چی شد خبرتون میکنم
من: چاییتون.....
محمد: نه ممنون
با اجازه........
از خونه اومدم بیرون خب خداروشکر تونستم به این یکی بگم موندم چطور به عطیه از اون طرف دنیا عزیز......
صدرا هم که کارم سختهه....
رومیسا: وقتی اقای حسینی رفت بغضم گرفت داداشم کجاست اگه اتفاقی براش بیوفته من چیکار کنم بدون داداشم 😭🥺
خدایاا خودت رسول رو بهم برگردون خودت مراقبش باش که بلایی سرش نیادد 😭
#محمد
سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم خدایا کمک کن به این یکیم بتونم بگم...........
به خواهر رسول گفتم قول میدم پیداش کنم الان باید به عطیه هم همینو بگم ولی اکه نتونم چی اگه نتونتم به قولم عمل کنم چی؟؟؟
خدایاا خودت کمک کن بتونم به قولم عمل کنم کمک کن بتونیم پیداشون کنیم مراقبشون باش........
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: رومیسا........
گاندویی ها
#Part_۶۷
#محمد
بالاخره رسیدم خونه....
از ماشین پیاده شدم و درو باز کردم وارد حیاط شدم نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم سمت خونه از پله ها بالا رفتم و درو باز کردم و وارد خونه شدم عطیه خانم؟
#عطیه
حوصله هیچ کاری نداشتم می ترسیدم بلایی سر بچم بیاد اگه اتفاقی بیوفته چی اگه دیگه نتونم ببینمش چی تو فکر بودم که کسی صدام کرد محمد بود!
لب زدم اینجام (رو مبل) محمد
محمد: سلام عطیه خانم
من: سلام اقا محمد چخبر از داوود چخبر چیشد تونستی پیداش کنی
محمد: عطیه جان یه دیقه نفس بگیر بزار از راه برسم بد
من: پس من برم یه چایی بریزم برات بیام
محمد: نهه
عطیه بیا بشین کارت دارم!
من: اتفاقی افتاده
محمد: میگم!
ببین عطیه نگران نشی قول میدم پیداش کنم
من: چیشده محمددد(باداد)
محمد: داوود رو گرفتن!
نمیدونم کجاست!
چیکار میکنه. حالش خوبه یانه!
فقط میگم پیداش می کنم!
من: چییی
م. حمد تو گفتی حالش خوبه بد الان میگی نمیدونی حالش خوبه یا نه م. حمد پیداش کردی کردی نکردی هیچ وقت حلالت نمی کنم!
اینو گفتم و بلند شدم رفتم تو اتاق....
محمد: عطیه.......
خدا......
بلند شدم و از خونه زدم بیرون به سمت سایت راه افتادم
اعصابم خورد شده بود حسابی!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: چی بگم؟؟
گاندویی ها
#Part_۶۸
#رسول
بد از اون تماس با نوع حرف زدنش متوجه شدم که سعیده و، وقتی جواب داد کسی که کنارش بود اومد سمتم و تا جون داشتم کتکم زدن
اون مرد می خواست بره درد داشتم ولی لب زدم د.ا.د.ا. ش.م.ک. ج. ا. س.ت
ناشناس: هه
نگرانش نباش حالش خوبه فقط ممکنه یه خورده اوف شده باشه😂
من: خ. ف. ه. ش. و. ـ
د. ا. د. ا. ش. م. ک. ج. ا. س. ت
ناشناس: میارمش پیشت داداشت رو😂😂
من: از دست این مرده کفری شده بودم از داوود خبر نداشتم نمی دونستم چه بلایی سرش اومده نگرانش بود می خواستم چیزی بگم که اون مرده رفت بیرون
بزور یه خورده تکون خوردم و تکیه دادم به ستون سرم رو بهش چسبوندم و لب زدم خدایا خودت کمکمون کن.......
نمیدونم چقدر گذشت که در باز شد و اون مرده دوباره داخل شد
دو نفر پشت سرش بودن که.....
اون... اون داوود بود اره خودش بود ولی چرا هنوز بیهوش بود
سریع بلند شدم که دردی توی بدنم پیچید بیخیال بهش ایستادم که همون مردع جلو اومد و گف
ناشناس: بیا اینم داداشت😒
من: چرا بهوش نیومده
ناشناس:...........
من: اون دو نفر جلو اومدند و می خواستن پرتش کنن که سریع گرفتمش
داشتند می رفتن که با فریاد لب زدم با تو ام چرا هنوز بهوش نیومده؟؟؟ 😡
ناشناس:.........
خفه شو!
اینو گفتم و از اون سوله خارج شدم صدای فریادش رو میشنیدم ولی اهمیت بهش ندادم 😏.......
هر اتفاقی افتاد خبرم کن!
فقط اگه سر صدا کرد بهش اهمیت نده!
*اقا پس چطور بهتون خبر بدیم اگخ اتفاقی افتاد؟؟
ناشناس: خب چقدر.....
از تو این دریچه دیگه!
فقط مراقب باشید اینا اعصبانی بشن اقا (منظورش احمده) بدبختمون می کنه
*چشم اقا
من: داوود داداش بیدارش شو! 🥺
چشاتو باز کن داوود
با فریاد لب زدم اخه نامردا حالش بدههه😭😡
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: داوود چرا بهوش نیومده هنوز؟