eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت نهم داوود  سوار ماشین بودیم و داشتیم می رفتیم سمت سایت من و یکی از نیرو های سایت ، آقای فرامرزی و دوتا از نیروی های خانم که عقب نشسته بودن. تلفنم زنگ خورد ،وقتی نگاهش کردم شماره سایت بود ، وصلش کردم ، رسول  بود که ازم موقعیت خواست ، بهش گفتم که تا نیم ساعت دیگه میرسیم سایت ... وارد پارکینگ سایت شدیم قبل از پیاده شدن به همشون خسته نباشید گفتم و به سمت سایت حرکت کردم ، وقتی رسیدم ، رسول با دیدنم سمتم اومد . بهم دست داد و بعد یه بغل کوتاه قبل از اینکه حرفی بزنم گفت : آقا محمد گفت وقتی اومدی بری اتاقش  . گفتم : باشه میرم الان ، تو گزارش رو تحویل دادی ؟! به میزش اشاره کرد بعد گفت : نه ، می نویسم میارمش، سری تکون دادم و رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم چشماش بسته بود که با دیدنم اشاره کرد برم تو . رفتم داخل سلام کردم ، جوابم  رو داد پرسید : خب داوود چی شد چیکار کردی ؟ صدام رو صاف کردم گفتم : آقا مسئول چک کردنش خانم رستگار بود ، بهم گفت که دختر اصلا اهل تهران نبوده و اهل سیستان و بلوچستان بوده ، بیست و هفت سالش بوده مجرد بوده و سابقه طلاق داشته ، تکیه اش رو از صندلی برداشت : اونوقت علت قتل ؟ سریع  گفتم: آقا هنوز مشخص نیست ولی به احتمال زیاد سم بوده.. سری تکون  داد: باشه یه گزارش ازش برام بنویس .. چشمی گفتم و از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت میزم .. محمد بعد از بیرون رفتن داوود  به سیستم نگاه کردم،  پرینتی که به رسول گفته بودم رو به سیستمم فرستاده بود .. مشغول چک کردنش شدم  ،،،، که از یه ایمیل ناشناس یه پیامک روی سیستم   بالا اومد ، آروم بازش کردم که نوشته بود "" داری پاتو جلو تر از حدت می زاری می خوای نیرو هات جلوت یکی یکی جون بدن "" با خوندنش ابروهام توی هم گره خوردن، ، نمی تونستیم ردش رو بزنیم چون مطمئن بوده که فرستاده ،، هر کی هم هست میدونه من فرمانده تیمم.. تلفن رو برداشتم که به رسول زنگ بزنم اما پشیمون شدم و به علی زنگ زدم .. وقتی اومد توی اتاقم جدی گفتم : یه ایمیل فرستادم رو سیستمت،  می خوام تمام سیعت رو کنی ردش رو بزنی یا حداقل یه چیزی ازش دراری.. سری تکون داد خواست بره بیرون که گفتم : علی ، نمی خوام کسی از بچه های تیم فعلا چیزی بدونه اگه می خواستم که به رسول می سپردم ، متوجه ای که؟ آروم گفت : چشم آقا محمد خیالتون راحت . سری تکون دادم ، از اتاق بیرون رفت ،، عصبی بودم شاید هم نگران . به صندلی تکیه دادم چشمام رو  بستم و دستم رو به پیشونیم زدم ....  •••••••••••••••••••••••••  پ ن : دختر اهل سیستان و بلوچستان بوده .. پ ن : داری پا تو جلو تر از حدت میزاری .... پ ن : می خوای نیروهات جلوت جون بدن ؟)..
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ درایندنیاودربرزخودرآخرت . . دمبهدمذکرلبمجزیاعـلیچیزینیست❤️‍🔥!:) ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نصیحت آقای عبدی به آقا محمد: هیچ وقت از هیچی انقدر مطمئن نباش! https://eitaa.com/Admin_Gando
کی از شارلوت و شریف رو مخ تره؟ آفرین ایشون... https://eitaa.com/Admin_Gando
میخواستم یه کلیپ یزیدی از شهادت آقا محمد بزارم... خدا گفت بشین سر جات، این ممبرا گناه دارن! داغ دلشون رو تازه نکن.. پ ن: کلیپه نمیاد😭😂
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت دهم فرشید به اطرافم نگاه کردم،  داوود و رسول حرف می زدن  به پشت سرم که نگاه کردم ، سعید به سمتم میومد  .. با لبخند کنارم نشست بعد از احوال پرسی گفت : آقا فرشید خیلی وقته جای همیشگی نرفتیم،  این روزا تحویل نمیگیری .... خندیدم : این چه حرفیه شما ، یه چند وقتیه تو خودتی با ما نمیای . چشماش رو ریز کرد : نشد دیگه حرفای خودم رو به خودم نزن. دستام رو بالا بردم : من به نفع شما کنار میکشم ،، می خوای بعد سایت بریم ؟! سری تکون داد: اره خوبه یه دوساعت دیگه بریم .. برای تایید حرفش گفتم : باشه ... فقط به  رسول و داوود نگیم . چند ثانیه نگاهشون کرد : نه ،، نه این بار خودمون تنها بریم. باشه ای گفتم .. ** بعد از خداحافظی با بچه های سایت به سمت پارکینگ رفتیم ، رفتم سمت ماشین  که با صدای سعید برگشتم ،، که گفت : ماشین خودت چرا ، بییا با ماشین من  میریم دیگه .. سوالی گفتم : پس‌ ، فردا با چی‌بیام سر کار؟؟! همونطور که به سمت ماشین میرفت گفت: خودم فردا میام دنبالت.. دیگه حرفی نزدم و سوار ماشینش شدم .. چند دقیقه ای از حرکت گذشته بود که گفت : اخ اخ .. فرشید سر راه بریم خونه من این لباسام رو عوض کنم. با شنیدن اسم خونه از رفتن پشیمون شدم سریع گفتم : چرا عوض کنی ، مشکلش چیه؟ شونه ای بلا انداخت :  داوود حواسش نبود   چاییش ریخت رو لباسم . بعد ارومتر گفت : البته اگه راست گفته باشه و حواسش نبوده باشه .. چاره ای نداشتم باید میرفتم دم خونشون ، سعید اگه حرفی میزد منصرف نمی شد. چند دقیقه گذشت که دم خونه شون نگه داشت ، سوییچ رو داخل قفل چرخوند و گفت : پیاده شو .. سریع گفتم: نه .... نه مزاحم نمیشم ، برو سریع لباس عوض کن بیا .. نگام کرد: این چه حرفیه از کی تا حالا غریبه شدی ؟؟ آروم گفتم : نه سعید،  بابای شما خیلی از من خوشش نمیاد،  همینجا می مونم .. خندید بعد دستش رو گذاشت رو شونم : کی این حرفو زده ؟! ، درضمن کسی خونه نیست ، همه امشب مهمونین.. سری تکون دادم ، آروم پیاده شدم .. داخل حیاط که شدم گفتم : من رو همین تخت تو حیاط می شینم .. باشه ای گفت و رفت داخل،  چند ثانیه گذشت ، که صدای سعید رو  شنیدم : اع ، فائزه تو اینجایی ، نرفتی مهمونی ؟! با شنیدن اسم فائزه اتفاقات دو سال پیش جلوی چشام گذشت ، لعنتی به خودم گفتم که اومدم پایین .. بلند شدم که برم تو ماشین ، که چشمم خورد به آیهان که آروم و نشسته از پله ها پایین می اومد  ، لبخند تلخی رو لبام نشست .. اروم گفتم : سلام ، آقا آیهان . با دیدنم آروم خندید و به سمتم اومد ، با مهربونی بغلش کردم.. به قیافش خندم گرفت دور دهنش ماستی شده بود .. با خنیدن من آروم سرش رو زد به شونم که باعث شد لباس منم ماستی شه .. داشتم باهاش حرف می زدم ، که با صدای ضعیفی نگاهم رفت سمت پله ها ، وای فائزه بود .... با دیدنم جا خورد آروم سلام کرد  ، سرم رو انداختم پایین جوابش رو دادم. سمتم اومد دستاش رو سمت آیهان گرفت اروم    گفت : آیهان بیا مامان .. آیهان با دیدن فائزه رفت بغلش ، که خیلی سرد گفت : ببخشید لباستون رو کثیف کرد .. به چشماش نگاه کردم قرمز بود ، انگار گریه کرده بود . سریع گفتم: نه .. نه اشکال نداره.. سریع همونطور که چادرش پشتش کشیده میشد سمت خونه رفت .. سریع سمت ماشین رفتم ، بغضم گرفته بود .. توی ماشین نشستم چند دقیقه بعد سعید اومد نشست   ماشین آروم گفت :  ببخشید دیر شد .. دیگه چیزی نگفت ،.. انگار از چیزی ناراحت شده بود ... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : بابات از من خوشش نمیاد ...) پ ن : اسم فائزه ، اتفاقات دوسال پیش..
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ #رویار۱ پارت دهم فرشید به اطرافم نگاه کردم، 
بابت تاخیر عذرخواهم ... یه اتفاقاتی اوفتاد، ناخوش بودم .... حالا موافقید برای جبران یه پارت دیگه بفرستم ..؟؟ بلکه نظرات هم بیشتر شه ..) https://daigo.ir/secret/31654746856