کی از شارلوت و شریف رو مخ تره؟
آفرین ایشون...
#غلامرضا_رحمانی
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
میخواستم یه کلیپ یزیدی از شهادت آقا محمد بزارم...
خدا گفت بشین سر جات، این ممبرا گناه دارن!
داغ دلشون رو تازه نکن..
پ ن: کلیپه نمیاد😭😂
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
#رویار۱
پارت دهم
فرشید
به اطرافم نگاه کردم، داوود و رسول حرف می زدن
به پشت سرم که نگاه کردم ، سعید به سمتم میومد ..
با لبخند کنارم نشست بعد از احوال پرسی
گفت : آقا فرشید خیلی وقته جای همیشگی نرفتیم، این روزا تحویل نمیگیری ....
خندیدم : این چه حرفیه شما ، یه چند وقتیه تو خودتی با ما نمیای .
چشماش رو ریز کرد : نشد دیگه حرفای خودم رو به خودم نزن.
دستام رو بالا بردم : من به نفع شما کنار میکشم ،، می خوای بعد سایت بریم ؟!
سری تکون داد: اره خوبه یه دوساعت دیگه بریم ..
برای تایید حرفش گفتم : باشه ... فقط به رسول و داوود نگیم .
چند ثانیه نگاهشون کرد : نه ،، نه این بار خودمون تنها بریم.
باشه ای گفتم ..
**
بعد از خداحافظی با بچه های سایت به سمت پارکینگ رفتیم ، رفتم سمت ماشین که با صدای سعید برگشتم ،، که گفت : ماشین خودت چرا ، بییا با ماشین من میریم دیگه ..
سوالی گفتم : پس ، فردا با چیبیام سر کار؟؟!
همونطور که به سمت ماشین میرفت گفت: خودم فردا میام دنبالت..
دیگه حرفی نزدم و سوار ماشینش شدم ..
چند دقیقه ای از حرکت گذشته بود که گفت : اخ اخ .. فرشید سر راه بریم خونه من این لباسام رو عوض کنم.
با شنیدن اسم خونه از رفتن پشیمون شدم
سریع گفتم : چرا عوض کنی ، مشکلش چیه؟
شونه ای بلا انداخت : داوود حواسش نبود چاییش ریخت رو لباسم . بعد ارومتر گفت : البته اگه راست گفته باشه و حواسش نبوده باشه ..
چاره ای نداشتم باید میرفتم دم خونشون ، سعید اگه حرفی میزد منصرف نمی شد.
چند دقیقه گذشت که دم خونه شون نگه داشت ، سوییچ رو داخل قفل چرخوند و گفت : پیاده شو ..
سریع گفتم: نه .... نه مزاحم نمیشم ، برو سریع لباس عوض کن بیا ..
نگام کرد: این چه حرفیه از کی تا حالا غریبه شدی ؟؟
آروم گفتم : نه سعید، بابای شما خیلی از من خوشش نمیاد، همینجا می مونم ..
خندید بعد دستش رو گذاشت رو شونم : کی این حرفو زده ؟! ، درضمن کسی خونه نیست ، همه امشب مهمونین..
سری تکون دادم ، آروم پیاده شدم ..
داخل حیاط که شدم گفتم : من رو همین تخت تو حیاط می شینم ..
باشه ای گفت و رفت داخل، چند ثانیه گذشت ، که صدای سعید رو شنیدم : اع ، فائزه تو اینجایی ، نرفتی مهمونی ؟!
با شنیدن اسم فائزه اتفاقات دو سال پیش جلوی چشام گذشت ، لعنتی به خودم گفتم که اومدم پایین ..
بلند شدم که برم تو ماشین ، که چشمم خورد به آیهان که آروم و نشسته از پله ها پایین می اومد ، لبخند تلخی رو لبام نشست ..
اروم گفتم : سلام ، آقا آیهان .
با دیدنم آروم خندید و به سمتم اومد ، با مهربونی بغلش کردم..
به قیافش خندم گرفت دور دهنش ماستی شده بود ..
با خنیدن من آروم سرش رو زد به شونم که باعث شد لباس منم ماستی شه ..
داشتم باهاش حرف می زدم ، که با صدای ضعیفی نگاهم رفت سمت پله ها ، وای فائزه بود ....
با دیدنم جا خورد آروم سلام کرد ، سرم رو انداختم پایین جوابش رو دادم.
سمتم اومد دستاش رو سمت آیهان گرفت اروم گفت : آیهان بیا مامان ..
آیهان با دیدن فائزه رفت بغلش ، که خیلی سرد گفت : ببخشید لباستون رو کثیف کرد ..
به چشماش نگاه کردم قرمز بود ، انگار گریه کرده بود .
سریع گفتم: نه .. نه اشکال نداره..
سریع همونطور که چادرش پشتش کشیده میشد سمت خونه رفت ..
سریع سمت ماشین رفتم ، بغضم گرفته بود ..
توی ماشین نشستم چند دقیقه بعد سعید اومد نشست ماشین آروم گفت : ببخشید دیر شد ..
دیگه چیزی نگفت ،.. انگار از چیزی ناراحت شده بود ...
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : بابات از من خوشش نمیاد ...)
پ ن : اسم فائزه ، اتفاقات دوسال پیش..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ #رویار۱ پارت دهم فرشید به اطرافم نگاه کردم،
بابت تاخیر عذرخواهم ...
یه اتفاقاتی اوفتاد، ناخوش بودم ....
حالا موافقید برای جبران یه پارت دیگه بفرستم ..؟؟
بلکه نظرات هم بیشتر شه ..)
https://daigo.ir/secret/31654746856
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
#رویار۱
پارت یازدهم
رسول
داشتم با دقت جزئیات پرونده رو نگاه می کردم ، ساعت یک شب بود ، اینکه چرا از رفتن به خونه اینقد بیزار بودم خودمم نمی دونستم ..
چند دقیقه چشام رو بستم که احساس کردم کسی دستش رو رو شونم گذاشته . چشام رو باز کردم به بالا نگاه کردم با دیدن آقا محمد سریع بلند شدم .
با لبخند گفت : آقا رسول ، نمی خواستم بترسی ..
که سریع گفتم : نه نه اقا نترسیدم ، مکث کردم : چیزی شده؟
با همون لبخند گفت: من باید از شما بپرسم ، با کسی قهر کردی که چند روزه خونه نمیری ؟!
با حرفی که زد بغضم گرفت ، لبخند غمگینی زدم : نه آقا ، قهر چرا ، فقط کارام یکم طول میکشه ..
سری تکون داد .
بعد دستاش رو که پشتش قایم کرده بود، بیرون اورد ،و یه تراول ماگ مشکی رو میزم گذاشت ، وقتی دید دارم با تعجب نگاه می کنم خندید : از اونجایی که شما همش سرت توی این سیستمه ، چاییت سرد می شه ، از اینا .... چی بود اسمشون ؟؟
با ذوق گفتم : تراول ماگ ..
گفت : اها .. خلاصه از اینا گرفتم که دیگه چاییت سرد نشه .
با تمام وجود حس می کردم قلبم ذوق زده شده ، یکی این وسط پیدا شد که فکر منه ...
خواستم محکم بغلش کنم ...که خجالت کشیدم جاش
با خوشحالی شاید هم ذوق گفتم : آقا محمد چرا زحمت کشیدین ،، این خیلی قشنگه ،، خیلی خوبه.
با همون لبخند گفت: قابل استاد رسول ما رو نداره ..
با شنیدن استاد رسول یاد اون روز گزارش اوفتادم ، خجالت کشیدم با خنده سرم رو انداختم پایین..
که آروم دم گوشم گفت : ما راضی نیستیم اینقد خودتو اذیت کنی ، یکم استراحت کن ..
بعد بدون منتظر موندن جواب سمت اتاقش رفت ..
نشستم روی صندلی ، از اینکه حتی خانواده ای هم وجود نداره که قهر کنم باهاشون بغضم گرفت ..
اما با دیدن تراول ماگ لبخند پهنی رو لبام نشست ،، برش داشتم که نگاهش کنم ، احساس کردم سنگینه ، داخلش رو که نگاه کردم، دیدم چایی هم داخلش ریخته ،، حالم بهتر از این نمی شد ..
به صندلی تکیه دادم و اروم لبم رو به چایی نزدیک کردم...
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : تراول ماگ مشکی !!
پ ن : قابل استاد رسول ما رو نداره ) ..
پ ن : از اینکه خانواده ای وجود نداشت حتی برای قهر ...)!
⋞ أَلاَبِذِکْـرِاللّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُـوبُ ⋟
- تنہا با یادخـدا دل ها آرامـش می یابد . .
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
- https://eitaa.com/Admin_Gando
🏷 روز² ؛
از³⁶⁵روزشکرگذاریباخدا 🌚 ; ) )
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
_
وآنگاه که رانده شدم از تمام عالمیان ،
به زیر خیمه ی تو پناه آوردم❤️🩹.
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
_ وآنگاهکهراندهشدمازتمامعالمیان ، بهزیرخیمهیتوپناهآوردم❤️🩹. #عاشق_حسینــ¹²⁸ https://ei
نپرسید ز حالم چون فقط او داند ،
حال مجنـون