بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
#رویار۱
پارت یازدهم
رسول
داشتم با دقت جزئیات پرونده رو نگاه می کردم ، ساعت یک شب بود ، اینکه چرا از رفتن به خونه اینقد بیزار بودم خودمم نمی دونستم ..
چند دقیقه چشام رو بستم که احساس کردم کسی دستش رو رو شونم گذاشته . چشام رو باز کردم به بالا نگاه کردم با دیدن آقا محمد سریع بلند شدم .
با لبخند گفت : آقا رسول ، نمی خواستم بترسی ..
که سریع گفتم : نه نه اقا نترسیدم ، مکث کردم : چیزی شده؟
با همون لبخند گفت: من باید از شما بپرسم ، با کسی قهر کردی که چند روزه خونه نمیری ؟!
با حرفی که زد بغضم گرفت ، لبخند غمگینی زدم : نه آقا ، قهر چرا ، فقط کارام یکم طول میکشه ..
سری تکون داد .
بعد دستاش رو که پشتش قایم کرده بود، بیرون اورد ،و یه تراول ماگ مشکی رو میزم گذاشت ، وقتی دید دارم با تعجب نگاه می کنم خندید : از اونجایی که شما همش سرت توی این سیستمه ، چاییت سرد می شه ، از اینا .... چی بود اسمشون ؟؟
با ذوق گفتم : تراول ماگ ..
گفت : اها .. خلاصه از اینا گرفتم که دیگه چاییت سرد نشه .
با تمام وجود حس می کردم قلبم ذوق زده شده ، یکی این وسط پیدا شد که فکر منه ...
خواستم محکم بغلش کنم ...که خجالت کشیدم جاش
با خوشحالی شاید هم ذوق گفتم : آقا محمد چرا زحمت کشیدین ،، این خیلی قشنگه ،، خیلی خوبه.
با همون لبخند گفت: قابل استاد رسول ما رو نداره ..
با شنیدن استاد رسول یاد اون روز گزارش اوفتادم ، خجالت کشیدم با خنده سرم رو انداختم پایین..
که آروم دم گوشم گفت : ما راضی نیستیم اینقد خودتو اذیت کنی ، یکم استراحت کن ..
بعد بدون منتظر موندن جواب سمت اتاقش رفت ..
نشستم روی صندلی ، از اینکه حتی خانواده ای هم وجود نداره که قهر کنم باهاشون بغضم گرفت ..
اما با دیدن تراول ماگ لبخند پهنی رو لبام نشست ،، برش داشتم که نگاهش کنم ، احساس کردم سنگینه ، داخلش رو که نگاه کردم، دیدم چایی هم داخلش ریخته ،، حالم بهتر از این نمی شد ..
به صندلی تکیه دادم و اروم لبم رو به چایی نزدیک کردم...
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : تراول ماگ مشکی !!
پ ن : قابل استاد رسول ما رو نداره ) ..
پ ن : از اینکه خانواده ای وجود نداشت حتی برای قهر ...)!
⋞ أَلاَبِذِکْـرِاللّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُـوبُ ⋟
- تنہا با یادخـدا دل ها آرامـش می یابد . .
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
- https://eitaa.com/Admin_Gando
🏷 روز² ؛
از³⁶⁵روزشکرگذاریباخدا 🌚 ; ) )
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
_
وآنگاه که رانده شدم از تمام عالمیان ،
به زیر خیمه ی تو پناه آوردم❤️🩹.
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
_ وآنگاهکهراندهشدمازتمامعالمیان ، بهزیرخیمهیتوپناهآوردم❤️🩹. #عاشق_حسینــ¹²⁸ https://ei
نپرسید ز حالم چون فقط او داند ،
حال مجنـون