eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
_ وآنگاهکهراندهشدمازتمامعالمیان ، بهزیرخیمهیتوپناهآوردم❤️‍🩹. ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
اکسسوری ارزون و با کیفیت😌✨♥️: - https://eitaa.com/joinchat/1726677863C98cd1ac902
نه‌بیمارَم‌نه‌خوشحالَم‌نه‌از‌حالَم‌خبر‌دارم؛ گهی‌با‌جان،گهی‌با‌دِل،گهی‌از‌هردو‌بیزارم(: ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت دوازدهم محمد توی اتاق نشسته بودم ، که علی در زد و وارد اتاق شد ، سریع پرسیدم: خب علی چی‌ شد ؟ رسیدی به جایی ؟ آروم مکثی کرد: نه آقا متاسفانه به جایی نرسیدیم .. آقا به نظرتون کی رو شناسایی کردن .. عصبی به صندلیم تکیه دادم کلافه گفتم: نمی دونم ،   چیزی  نگفت آروم گفتم : باشه ، خسته نباشی علی‌.. با اجازه ای گفت و اروم رفت بیرون بلافاصه بعدش آقای عبدی اومد داخل به احترامش‌‌ بلند شدم بعد از سلام نشستیم گفت: چی شد ، علی‌به جایی رسید .. سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم: نه آقا متاسفانه به جایی نرسیدیم.. چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: حدس میزنی‌ کدوم از‌بچه ها رو شناسایی کردن .. کلافه بودم  از اینکه نمی دونستم‌ جون کدومشون در خطره . آروم گفتم : نمی دونم آقا ولی .... ولی شاید داوود شناسایی شده باشه .. با تردید گفت : چطور ؟! گفتم : توی آخرین ماموریت داوود  بود و چندتا نیروی دیگه ، امکان اینکه همون موقع شناسایی شده باشه زیاده .. بعد از چند ثانیه گفت : بهتره فعلا تا مطمئن نشدیم کسی خبر دار نشه که نگران شن .. نگران سرم‌رو تکون دادم که ادامه داد: احمدی چی شد .. گفتم : آقا تحت نظره ولی احتمال اینکه یکی از مجرم های پرونده باشه زیاده .. از جاش بلند شد که منم همراهش بلند شدم سریع تکون داد : به محض اینکه مجرم بودنش مشخص شد دستگیرش کنید .. چشمی‌گفتم که از اتاق بیرون رفت ، کلافه روی صندلی نشستم ، فقط دعا می کردم داوود نباشه ... رسول سرم تو سیستم بود که داوود کنارم نشست بهم سلام کردیم . که چشمش رفت سمت تراول ماگم بلندش کرد گفت : چه خوشگله، ، از این سلیقه ها نداشتی ؟ چشم غره ای نشونش دادم بعد با لبخند گفتم: آقا محمد برام خریده . خندید : اع مبارکه .. بعد درش رو باز کرد و کمی از‌نسکافه داخلش خورد . بعدش گفت : کی کارت تموم میشه؟! گفتم : چرا ؟ خونسرد گفت : هیچی می خوام بیام خونت ، البته اگه نمیری نماز خونه آروم گفتم: باشه الان کارم تموم شد میریم .. آروم همونطور که تراول ماگم دستش بود بلند شد گفت : باشه پس من تا این نسکافه رو  می خورم کارت رو کن .. بعد هم رفت سر میزش .. با خنده گفتم : چقد تو پرویی داوود .. شونه ای بالا انداخت خندید و چیزی نگفت. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : نه آقا متاسفانه به جایی نرسیدیم.. پ ن شاید داوود شناسایی شده )! پ ن : بهتره امشب توی عملیات نباشه))