ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
در محضر سلطان خراسان به یاد چنل های رهروانراهآرمان_ازتبارفاطمه۳۱۳_ پارادوکسمن_خواندنیها_گاندوی
ممنونم ازت🥺❤️
زیارتت هم قبووول🥺✨
فقط ۳۰ نفر عضو کانال ناشناس هستن ...
یعنی فقط ۳۰ نفر رمان رو می خونن ؟؟!...)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هفدهم
محمد
بیرون اتاق عمل وایساده بودم نگران حال داوود بودم ، نذاشتم بچه ها بیان و گفتم برن سایت..
عصبی بود از اینکه داوود حرف گوش نکرد ..
وایساده بودم که دیدم رسول میاد سمتم از دور معلوم بود گریه کرده .. از دستش عصبی بودم شاید هم نگران حال داوود
جلوم وایساد خواست حرفی بزنه که محکم زدم تو گوشش.
جا خورده بود قطره اشکی از چشماش پایین اومد، با عصبانیت گفتم " این به خاطر سرپیچی کردن از دستور مافوقت "
بعد هم ازش دور شدم رفتم سمت نماز خونه، یه گوشه نماز خونه نشستم و فقط دعا میکردم که عملش خوب پیش بره ،و اتفاقی براش نیوفته..
چند دقیقه که گذشت از کاری که کرده بودم پشیمون شدم، اونقدر پشیمون که بخاطر کارم به خودم لعنت فرستادم ..
بلند شدم از نماز خونه زدم بیرون رفتم سمت اتاق عمل، دیدم رسول یه گوشه رو زمین نشسته بود و زانو هاش رو بغل کرده بود و اشک می ریخت .،
نزدیک تر که رفتم دیدم یه طرف صورتش قرمز شده بود و رد انگشتام رو صورتش مونده بود ، گوشه لبش هم یه ذره کبود بود به خودم لعنت فرستادم ، جلوش وایسادم دستم رو دراز کردم سمتش آروم گفتم: رسول جان پاشو از رو زمین سرده، بشین رو صندلی،
چند ثانیه بعد خودم دستش رو گرفتم و بلند کردم، چند ثانیه نگاهم کرد و بعد محکم بغلم کرد، یه لبخند کمرنگ رو لبام نشست، منم محکم دستام رو دورش فشار دادم ، که با همون گریه گفت : آقا محمد، اتفاقی واسه داوود بیوفته مقصر منم چونگفت شما در خطری راضی شدم ..
گریه اش شدت گرفت ، آروم از خودم جداش کردم
با دلسوزی گفتم : این چه حرفیه میزنی رسول ، ان شاءالله تا چند ساعت دیگه میاد بیرون ..
بعد آروم رو صندلی نشوندمش خودمم کنارش نشستم .
حالش خوب نبود، دستاش می لرزید، دستش رو محکم گرفتم، خیلی سرد بود..
یاد فرزاد افتادم، وقتی بابا حالش بد شده بود و تو بیمارستان بود .
(گذشته)
دست فرزاد رو محکم گرفتم : فرزاد داداش نترس هیچی نیست ..
فایده نداشت ، بیقرار بود خیلی،، با گریه گفت : داداش مگه ندیدی حالش رو ؟ الان چند ساعته اون توعه ولی هیچ خبری نیست ..
گریه هاش شدت گرفت ، لباساش برای اینکه زیر بارون وایساده بود خیس شده بود ..
می دونستم سرماییه، کاپشنم رو در اوردم انداختم روش بعد محکم بغلش کردم..
آروم گفتم : برم برات یه چیزی بیارم بخوری فرزاد ؟
سریع گفت: نه .. نه داداش همینجا بمون .
محکم بغضم رو قورت دادم ، فرزاد پشتش به من گرم بود ، من قوی ترین آدم زندگیش بودم، ، آروم گفتم: باشه داداش ، باشه همینجا می مونم عزیزم...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : محکم زد تو گوش رسول ..)
پ ن : اینم برای سرپیچی از دستور مافوقت.
پ ن : رد انگشتام رو صورتش مونده بود ))
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هجدهم
محمد
روی صندلی های بیمارستان نشسته بودیم ، بچه ها برای اومدن اصرار کردن ولی نذاشتم بیان ..
به رسول نگاه کردم اصلا حال خوبی نداشت ، دیگه انگار اشک روی چشماش خشک شده بود.
چند لحظه بهش نگاه کردم که از روی صندلی بلند شد ، ببخشیدی گفت و سمت خروجی در رفت .. خواستم دنبالش برم که .. دوباره نشستم ..
سعید
بیست دقیقه بود که رسیده بودم خونه وسطای ظهر بود ،، آقا محمد گفته بود داوود هنوز از اتاق عمل بیرون نیومده ، نمی خواستم برم خونه اما فائزه اصرار کرد ...
روی تخت نشسته بودم که فائزه اومد تو آروم گفت : بیا ناهار .
بی هیچ حرفی رفتم پایین ، که چشمم خورد به بابا ، با دیدنم گفت : چه عجب چشم ما به جمالت روشن شد ، منظورش رو فهمیدم ، چیزی نگفتم و نشستم پشت میز ..
همه دور میز نشسته بودیم سکوت سنگین رو فقط آیهان می شکست ..
به مامان که خیلی آروم داشت غذا می خورد نگاه کردم که بابا دقیقا رو به روم نشسته بود گفت : سر سنگینی سعید ، نکنه خوشی زده زیر دلت ؟!.
سرم پایین بود : شاید بابا ، نمی دونم ...
خواست جوابم رو بده که فائزه با همون لحن لرزونش گفت : بابا ... من می خواستم به شما یه چیزی بگم ..
بابا نگاهش رو ازم گرفت به فائزه خیره شد ، می دونستم فائزه اگه نگاهش کنی استرسش دو برابر میشه ..
لرزش صداش بیشتر شد آروم لب زد : من ... بابا من ، بابا پرید وسط حرفش گفت: مهرداد چرا نیست ، کارش طول کشیده .
می دونستم از قصد این حرف رو زد خودم گفتم : قرار نیست همش اینجا باشه ..
با کنایه نگاهی به فائزه انداخت : پس چرا زنش اینجا نشسته ؟!
کلافه شدم به بابا نگاه کردم: که دیدم قطره اشکی از چشمای فائزه اوفتاد پایین همون لحظه آیهان که مدام بازیگوشی میکرد فائزه بلند داد زد : بس کنن آیهان ..
همین باعث بغض آیهان شد که دیگه کاری نکرد ..
فائزه نفس عمیقی کشید رو به بابا گفت : بابا منو .. مهرداد نمی تونیم .. همون لحظه بابا محکم گفت : خفه شو فائزه ..
فائزه با عصبانیت یا شاید بغض از جاش بلند شد و سمت اتاق رفت ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : نکنه خوشی زده زیر دلت ..
پ ن : می دونستم خیره شدن به فائزه استرسش رو بیشتر میکنه ..
#شما
برای ناشناس مگه چیزی زدی!؟
لینکشو بزار پس
....
بله بله
https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando
بفرمایید