بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و سوم
محمد
توی ماشین نشستم بودیم که آروم گفت : آقا ینی من فردا نمی تونم برم پیش داوود ؟
نگاهش کردم بعد گفتم : توی سایت بیشتر نیازت داریم ، ولی می تونی فردا بعد سایت بری پیش داوود..
به لباساش نگاه کردم زیر بارون خیس شده بود..
دوباره گفت : آقا دکترش نگفت کی به هوش میاد ؟!
گفتم : ان شاءالله که زود تر به هوش میاد ..
چیزی نگفت سرش رو به شیشه تکیه داد ..
برای اینکه حالش عوض شه گفتم : دیگه زیر گزارشت
نمی نویسی استاد رسول ..
آروم خندید و گفت: اگه می خواین بازم بنویسم .
با لبخند گفتم : بدم نمیاد توی سایت استاد داشته باشیم ..
با لبخند چشمی زیرلب گفت ،
بعد از پرسیدن آدرس دقیق جلوی خونشون نگه داشتم .
دستم رو گذاشتم رو شونش وگفتم : نگران نباش زود خوب میشه .
چشمی گفت خواست پیاده شه کهگفتم : سلام به خانواده برسون .
آروم سرش رو انداخت پایین چیزی نگفت خداحافظی کرد و رفت ..
با رفتنش انگار دنیا رو سرم آوار شد ، می دونستم حال داوود خوب نیست ، با رفتن رسول انگارخود واقعیم شدم ، انگار تازه فهمیدم داوود کجاست..
با ناراحتی فرمونم رو سمت سایت چرخوندم
رسول
از پله ها بالا رفتم ، در خونه رو که باز کردم رفتم تو ، یه راست رفتمسمت اتاقم کاپشنم رو در اوردم و با همون لباس های نم دار روی تخت دراز کشیدم.
دیگه هیچ اشکی برام نمونده بود ، چشمم به عکسای رو میز خورد ، یاد اتفاق دیشب اوفتادم ، قطره اشکی از گوشه چشمم پایین اوفتاد ..
می خواستم صبح ازش عذرخواهی کنم ولی .... ولی چقد زود دیر شد ...
به گوشیم نگاه کردم ، خاله سیمین یه پیام فرستاده بود بازش کردم که نوشته بود " آقا رسول حواست به داوود باشه هر چی شد بگو بهم " پوزخندی رو لبم نشست من حتی الان پیشش نبودم ولی نوشتم " چشم "
به دستم نگاه کردم، کبود شده بود ، درد می کرد ،
دوباره یه پیام برام اومد عمه بود نوشته بود " رسول جان بیداری عمه " نمی دونم چرا باز بغض کردم ، شاید نیاز داشتم یکی کنارم باشه اما هیچکس نبود ... چیزی ننوشتم گوشی رو گذاشتم رو میز چشام رو بستم .
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : توی سایت بیشتر نیازت داریم ..
پ ن : چرا دیگه نمی نویسی استاد رسول ..!
پ ن : شاید نیاز داشتم کسی پیشم باشه ...)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و چهارم
فرشید
دو روز بعد
توی پذیرایی دراز کشیدم که مامان توی آشپز خونه
گفت : ناهار چی درست کنم فرشید جان ..
گفتم : نمی دونم مامان ، من می خوام برم.
از اشپز خونه اومد بیرون چند قدم با فاصله از من نشست مشغول پاک کردن سبزی شد و بعد گفت : کجا تو که تازه اومدی..
گفتم : آره می خوام برم بیمارستان پیش همکارم .
سری تکون داد : اها ، راستی حالش چطوره ؟!
با ناراحتی گفتم : همونطور مثل دوروز پیش ، هیچ تغیری نکرده ..
آروم زیر لب براش دعا کرد ، بعد با ذوق بهم نگاه کرد : راستی فرشید جان یه چیزی
گفتم : چی مامان
گفت : مامان جان ملیحه خانم رو که میشناسی اون همسایه قبلی مون ؟!
گفتم : خبب؟!
پشتچشمی نازک کرد وگفت : ماشالا دخترش ستاره عجب خانومی شده ، همونی که باهاش بازی میکردی ، یادته ؟!
منظورش رو فهمیدم پکر گفتم : آره یادمه خب ؟!
گفت : خب زنگ بزنم به مامانش برا امر خیر ...
کلافه گفتم : نه مامان ، هر وقت موقع اش شد میگم ..
پکر گفت : اها ینی الان موقع اش نیست .؟
قاطع بلند شدم : نه خیر موقع اش نشده ،، ... میرم آماده شم برم..
خیلی سریع رفتم سمت اتاق، در رو بستم با حرفای مامان رفتم تو فکر .
( گذشته )
با ذوق وارد حیاط شدم بلند گفتم : مامان بیا ببین چطور شدم
مامان با ذوق اومد توی حیاط همونطور که قربون صدقه ام میرفت گفت : ماشالا ، عزیزم ماه شدی ، ایشالا کت و شلوار دامادیت.. با خنده سرم رو انداختم پایین اروم گفتم : ایشالا ..
بعد سریع گفتم: میرم به سعید پیام بدم ..
بعد رفتم سمت اتاق گوشیم رو در اوردم به سعید پیام دادم نوشتم" آقا سعید ما ساعت چند مزاحم شیم؟"
که صدای مامان منو از فکر اورد بیرون ..
محمد
پشت صندلی نشسته بودم که باز یه پیام ناشناس اومد روی سیستم بازش کردم نوشته بود " جای شکرش باقیه که داوود هنوز زندس مگه نه ؟ ولی خب شاید اینطور پیش نره.."
عصبی شدم
زنگ زدم رسول دوتا بوق خورد که جواب داد..
سریع گفت : جانم آقا.
پرسیدم: کجایی رسول ؟!
گفت : بیمارستان ، پیش داوود .
گفتم : باشه بیا سایت کارت دارم ..
چشمی گفت و قطع کرد
بعدش زنگ زدم به سعید تا جواب داد گفتم : سعید میخوام چهار چشمی حواستون به داوود باشه نمی خوام هیچ مورد مشکوکی وارد اتاق داوود شه اینارو به فرشید هم بگو ، با گفتن چشمی تلفن رو قطع کردم ، کلافه به صندلی تکیه دادم ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : زنگ بزنم برای امر خیر ..؟
پ ن : ایشالا دامادیت ..)
پ ن : جای شکرش باقیه که داوود زندس مگه نه ؟؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و پنجم
رسول
تا به سایت رسیدم رفتم اتاق آقا محمد.. در زدم رفتم تو ، محمد با دیدنم سلام کرد .
کنارش که وایسادم یه ایمیل ناشناس نشونم داد بعد
گفت : اینو میفرستم رو سیستمت، می خوام امارش رو برام دراری ..
پیام ناشناس رو که دیدم دستم ناخودآگاه مشت شد آروم گفتم: کسی که داوود رو به این حال انداخته اینه ؟!
سری تکون داد: می خوام حداقل یه آدرس تغریبی ازش پیدا کنی ،
سریع گفتم : چشم آقا.
توی همون حالت گفت : از داوود چه خبر ؟!
ناراحت گفتم: هیچی آقا هوشیاریش ثابت مونده ..
آروم سری تکون داد: باشه ، ایمیل رو میفرستم رو سیستمت برو روش کار کن ..
گفتم : چشم آقا.
بعد با اجازه ای گفتم رفتم سمت میزم ..
به میز داوود نگاه کردم خالی بود بغضم گرفت، نگاهم رو چرخوندم سمت مانیتور و با انگشت هام کیبورد رو لمس کردم.
سعید
روی صندلی بلند شدم کنار شیشه وایسادم با حرفای محمد فهمیده بودم یه خبرایی هست .. چند ثانیه به چهره مظلوم داوود خیره شدم ... که فرشید کنارم وایساد و گفت : داوود یه ثانیه ام سر جاش بند نبود ، الان ( لبخند تلخی زد ) سه روزه اینجا خوابیده .
آروم گفتم: خوبه که بعد این فداکاریا یه کم استراحت میکنه ..
سرش رو انداخت پایین اروم گفت : می دونی ، خانواده داوود خیلی وضع مالی خوبی ندارن ، الانم که داوود اینجا خوابیده ...
زاویه نگاهم رو از داوود به فرشید تغیر دادم با تعجب
گفتم : جدی ؟
سرش رو تکون داد: بین خودمون بمونه ،
آروم گفتم : ینی محمد نمی دونه ؟
با لبخند گفت : محمد همه چیزو میدونه مخصوصا اگه در مورد ما باشه ،..
سری تکون دادم و باز به چهره داوود که زیر ماسک تنفس گیر اوفتاده بود خیره شدم
آروم پرسیدم ،: آدرس خونه داوود رو داری؟!
پرسید : چطور ؟
گفتم : هیچی شاید نیاز شه یهو ..
سری تکون داد : برات میفرستم آدرس رو ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : کسی که داوود رو به این حال انداخته اینه ؟؟.
پ ن : خوبه بعد این فداکاری ها یکم استراحت میکنه ...)!
پ ن : وضع مالیشون خوب نیست ....!؛
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما فدای یه تار موی تو آقا🌱
#حضرت_عشق
https://eitaa.com/Admin_Gando/20490
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جبران نمیشوی...
https://eitaa.com/Admin_Gando/20490
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨میلاد با سعادت پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و ششمین اختر تابناک آسمان ولایت امام صادق علیه السلام مبارک باد.
🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/Admin_Gando
689K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو هرجای این جهان باشی
برات از دور میمیرم 🩵🩶
السلام علیک یا صاحب الزمان
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرگ در راه خدا، ذلت نیست ؛ عزت است
شهادت، شکست نیست ؛ پیروزی است : )
- مقاممعظمرهبری
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando