بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و چهارم
فرشید
دو روز بعد
توی پذیرایی دراز کشیدم که مامان توی آشپز خونه
گفت : ناهار چی درست کنم فرشید جان ..
گفتم : نمی دونم مامان ، من می خوام برم.
از اشپز خونه اومد بیرون چند قدم با فاصله از من نشست مشغول پاک کردن سبزی شد و بعد گفت : کجا تو که تازه اومدی..
گفتم : آره می خوام برم بیمارستان پیش همکارم .
سری تکون داد : اها ، راستی حالش چطوره ؟!
با ناراحتی گفتم : همونطور مثل دوروز پیش ، هیچ تغیری نکرده ..
آروم زیر لب براش دعا کرد ، بعد با ذوق بهم نگاه کرد : راستی فرشید جان یه چیزی
گفتم : چی مامان
گفت : مامان جان ملیحه خانم رو که میشناسی اون همسایه قبلی مون ؟!
گفتم : خبب؟!
پشتچشمی نازک کرد وگفت : ماشالا دخترش ستاره عجب خانومی شده ، همونی که باهاش بازی میکردی ، یادته ؟!
منظورش رو فهمیدم پکر گفتم : آره یادمه خب ؟!
گفت : خب زنگ بزنم به مامانش برا امر خیر ...
کلافه گفتم : نه مامان ، هر وقت موقع اش شد میگم ..
پکر گفت : اها ینی الان موقع اش نیست .؟
قاطع بلند شدم : نه خیر موقع اش نشده ،، ... میرم آماده شم برم..
خیلی سریع رفتم سمت اتاق، در رو بستم با حرفای مامان رفتم تو فکر .
( گذشته )
با ذوق وارد حیاط شدم بلند گفتم : مامان بیا ببین چطور شدم
مامان با ذوق اومد توی حیاط همونطور که قربون صدقه ام میرفت گفت : ماشالا ، عزیزم ماه شدی ، ایشالا کت و شلوار دامادیت.. با خنده سرم رو انداختم پایین اروم گفتم : ایشالا ..
بعد سریع گفتم: میرم به سعید پیام بدم ..
بعد رفتم سمت اتاق گوشیم رو در اوردم به سعید پیام دادم نوشتم" آقا سعید ما ساعت چند مزاحم شیم؟"
که صدای مامان منو از فکر اورد بیرون ..
محمد
پشت صندلی نشسته بودم که باز یه پیام ناشناس اومد روی سیستم بازش کردم نوشته بود " جای شکرش باقیه که داوود هنوز زندس مگه نه ؟ ولی خب شاید اینطور پیش نره.."
عصبی شدم
زنگ زدم رسول دوتا بوق خورد که جواب داد..
سریع گفت : جانم آقا.
پرسیدم: کجایی رسول ؟!
گفت : بیمارستان ، پیش داوود .
گفتم : باشه بیا سایت کارت دارم ..
چشمی گفت و قطع کرد
بعدش زنگ زدم به سعید تا جواب داد گفتم : سعید میخوام چهار چشمی حواستون به داوود باشه نمی خوام هیچ مورد مشکوکی وارد اتاق داوود شه اینارو به فرشید هم بگو ، با گفتن چشمی تلفن رو قطع کردم ، کلافه به صندلی تکیه دادم ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : زنگ بزنم برای امر خیر ..؟
پ ن : ایشالا دامادیت ..)
پ ن : جای شکرش باقیه که داوود زندس مگه نه ؟؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و پنجم
رسول
تا به سایت رسیدم رفتم اتاق آقا محمد.. در زدم رفتم تو ، محمد با دیدنم سلام کرد .
کنارش که وایسادم یه ایمیل ناشناس نشونم داد بعد
گفت : اینو میفرستم رو سیستمت، می خوام امارش رو برام دراری ..
پیام ناشناس رو که دیدم دستم ناخودآگاه مشت شد آروم گفتم: کسی که داوود رو به این حال انداخته اینه ؟!
سری تکون داد: می خوام حداقل یه آدرس تغریبی ازش پیدا کنی ،
سریع گفتم : چشم آقا.
توی همون حالت گفت : از داوود چه خبر ؟!
ناراحت گفتم: هیچی آقا هوشیاریش ثابت مونده ..
آروم سری تکون داد: باشه ، ایمیل رو میفرستم رو سیستمت برو روش کار کن ..
گفتم : چشم آقا.
بعد با اجازه ای گفتم رفتم سمت میزم ..
به میز داوود نگاه کردم خالی بود بغضم گرفت، نگاهم رو چرخوندم سمت مانیتور و با انگشت هام کیبورد رو لمس کردم.
سعید
روی صندلی بلند شدم کنار شیشه وایسادم با حرفای محمد فهمیده بودم یه خبرایی هست .. چند ثانیه به چهره مظلوم داوود خیره شدم ... که فرشید کنارم وایساد و گفت : داوود یه ثانیه ام سر جاش بند نبود ، الان ( لبخند تلخی زد ) سه روزه اینجا خوابیده .
آروم گفتم: خوبه که بعد این فداکاریا یه کم استراحت میکنه ..
سرش رو انداخت پایین اروم گفت : می دونی ، خانواده داوود خیلی وضع مالی خوبی ندارن ، الانم که داوود اینجا خوابیده ...
زاویه نگاهم رو از داوود به فرشید تغیر دادم با تعجب
گفتم : جدی ؟
سرش رو تکون داد: بین خودمون بمونه ،
آروم گفتم : ینی محمد نمی دونه ؟
با لبخند گفت : محمد همه چیزو میدونه مخصوصا اگه در مورد ما باشه ،..
سری تکون دادم و باز به چهره داوود که زیر ماسک تنفس گیر اوفتاده بود خیره شدم
آروم پرسیدم ،: آدرس خونه داوود رو داری؟!
پرسید : چطور ؟
گفتم : هیچی شاید نیاز شه یهو ..
سری تکون داد : برات میفرستم آدرس رو ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : کسی که داوود رو به این حال انداخته اینه ؟؟.
پ ن : خوبه بعد این فداکاری ها یکم استراحت میکنه ...)!
پ ن : وضع مالیشون خوب نیست ....!؛
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما فدای یه تار موی تو آقا🌱
#حضرت_عشق
https://eitaa.com/Admin_Gando/20490
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جبران نمیشوی...
https://eitaa.com/Admin_Gando/20490
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨میلاد با سعادت پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و ششمین اختر تابناک آسمان ولایت امام صادق علیه السلام مبارک باد.
🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/Admin_Gando
689K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو هرجای این جهان باشی
برات از دور میمیرم 🩵🩶
السلام علیک یا صاحب الزمان
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرگ در راه خدا، ذلت نیست ؛ عزت است
شهادت، شکست نیست ؛ پیروزی است : )
- مقاممعظمرهبری
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و ششم
رسول
بعد از یک ساعت کار کردن بالاخره پیداش کردم ، با اخم به مانیتور خیره شده بودم ،" نوید محمدی " ... به میز خالی داوود نگاه کردم و بعد بلند شدم و رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم رفتم تو با عجله گفتم آقا پیداش کردم از روی صندلی نیم خیز شد گفت : جدی بیارش ببینم ...
با عجله رفتم پشت سیستمش و اسمش رو روی سیستم اوردم..
با اخم بهش خیره شد و بعد گفت : الان کجاست..
آروم گفتم ،: به احتمال زیاد سیستان و بلوچستان..
پرسید : چرا اونجا ؟
گفتم : اصالتش رو زده سیستان و بلوچستان ، اخیرا هم رفته اونجا ...
با اخم سری تکون داد، پس باید نیرو بفرستیم اونجا ..
آروم تایید کردم.
که با لبخند بهم گفت : کارت عالی بود رسول ...!
با شیطنت گفتم: حتی از علی ..
با خنده بهم گفت : برو رسول بروو ...
چشمی گفتم و رفتم بیرون ..
خیلی خسته بودم ، صبح پیش داوود بودم کاش الانم پیشش بودم ..
رفتم سمت نماز خونه، نشستم روی یکی از صندلی های پشت میز .. ، تلفنم رو از جیبم در اوردم چکش کردم مثل همیشه کسی نه پیام داده بود نه زنگ ...
چند دقیقه همونجا نشستم .. که محمد اومد تو ، به احترامش بلند شدم ، با لبخند گفت : سلام آقا رسول، ؟ اینجایی؟!
نشستم با لبخند گفتم: آره آقا یکم خسته بودم اومدم اینجا ..
آروم گفت : خسته نباشی...
ممنونی زیر لب گفتم ..
رفت سمت سماور مشغول ریختن چایی شد توی همون حالت گفت: می خوای بری خونه ، استراحت کنی؟!
خونه که نمی خواستم برم اما پیش داوود چرا ..
که گفتم : میشه آقا؟
گفت : بله ، البته اگه واقعا میری خونه استراحت کنی ...
آروم خندیدم که استکان چایی رو جلوم گذاشت که گفتم : آقا چرا زحمت کشیدین ؟!
گفت : چه زحمتی برای خودم ریختم برای توام ریختم ...
تشکر کردم .
استکان چایی خودش رو برداشت و سمت در رفت ..
که گفتم : آقا ینی می تونم برم ...؟
با لبخند بهم گفت : آره، ولی اگه واقعا استراحت کنی...
که سریع گفتم : چشم آقا ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : نوید محمدی ..
پ ن : اگه واقعا می خوای استراحت کنی ..
پ ن : بوی هل ....)!