eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
برای نظرات زیبای شما : https://daigo.ir/secret/31654746856
حالا که امروز عیده بریم یه پارت هدیه هم بفرستیم ...☘
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت بیست و پنجم رسول تا به سایت رسیدم رفتم اتاق آقا محمد.. در زدم رفتم تو ، محمد با دیدنم سلام کرد . کنارش که وایسادم یه ایمیل ناشناس نشونم داد بعد گفت : اینو میفرستم رو سیستمت،  می خوام امارش رو برام دراری .. پیام ناشناس رو که دیدم دستم ناخودآگاه مشت شد آروم گفتم: کسی که داوود رو به این حال انداخته اینه ؟! سری تکون داد: می خوام حداقل یه آدرس تغریبی ازش پیدا کنی ، سریع گفتم : چشم آقا. توی همون حالت گفت : از داوود چه خبر ؟! ناراحت گفتم: هیچی آقا هوشیاریش ثابت مونده .. آروم سری تکون داد: باشه ، ایمیل رو میفرستم رو سیستمت برو روش کار کن .. گفتم  : چشم آقا. بعد با اجازه ای گفتم رفتم سمت میزم .. به میز داوود نگاه کردم خالی بود بغضم گرفت،  نگاهم رو چرخوندم سمت مانیتور و   با انگشت هام کیبورد رو لمس کردم.    سعید روی صندلی بلند شدم کنار شیشه وایسادم با حرفای محمد فهمیده بودم یه خبرایی هست .. چند ثانیه به چهره مظلوم داوود خیره شدم ... که فرشید کنارم وایساد و گفت : داوود یه ثانیه ام سر جاش بند نبود ، الان ( لبخند تلخی زد ) سه روزه اینجا خوابیده . آروم گفتم: خوبه که بعد این فداکاریا یه کم استراحت میکنه .. سرش رو انداخت پایین اروم گفت : می دونی ، خانواده  داوود خیلی وضع مالی خوبی ندارن ، الانم که داوود اینجا خوابیده ... زاویه نگاهم رو از داوود  به فرشید تغیر دادم با تعجب گفتم : جدی ؟  سرش رو تکون داد: بین خودمون بمونه ، آروم گفتم : ینی محمد نمی دونه ؟ با لبخند گفت : محمد همه چیزو میدونه مخصوصا اگه در مورد ما باشه ،.. سری تکون دادم و باز به چهره داوود که زیر ماسک تنفس گیر اوفتاده بود خیره شدم آروم پرسیدم ،: آدرس خونه داوود رو داری؟! پرسید : چطور ؟ گفتم : هیچی شاید نیاز شه یهو .. سری تکون داد : برات میفرستم آدرس رو .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : کسی که داوود رو به این حال انداخته اینه ؟؟. پ ن : خوبه بعد این فداکاری ها یکم استراحت میکنه ...)! پ ن : وضع مالیشون خوب نیست ....!؛
تـبـادلـات |𝖉𝖊𝖑𝖎| : پست‌وبنرگذاری‌ممنوع🤍؛ @Deli_TEB
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨میلاد با سعادت پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  و ششمین اختر تابناک آسمان ولایت امام صادق علیه السلام مبارک باد. 🌸🌸🌸🌸 https://eitaa.com/Admin_Gando
689K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو هرجای این جهان باشی برات از دور میمیرم 🩵🩶 السلام علیک یا صاحب الزمان https://eitaa.com/Admin_Gando
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرگ در راه خدا، ذلت نیست ؛ عزت است شهادت، شکست نیست ؛ پیروزی است : ) - مقام‌معظم‌رهبری https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت بیست و ششم رسول بعد از یک ساعت کار کردن بالاخره پیداش کردم ، با اخم به مانیتور خیره شده بودم ،" نوید محمدی " ... به میز خالی داوود نگاه کردم و بعد بلند شدم و رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم رفتم تو با عجله گفتم آقا پیداش کردم از روی صندلی نیم خیز شد گفت : جدی بیارش ببینم ... با عجله رفتم پشت سیستمش و اسمش رو روی سیستم اوردم.. با اخم بهش خیره شد و بعد گفت : الان کجاست.. آروم گفتم ،: به احتمال زیاد سیستان و بلوچستان.. پرسید : چرا اونجا ؟ گفتم : اصالتش رو زده سیستان و بلوچستان ، اخیرا هم رفته اونجا ... با اخم سری تکون داد،  پس باید نیرو بفرستیم اونجا .. آروم تایید کردم. که با لبخند بهم گفت : کارت عالی بود رسول ...! با شیطنت گفتم: حتی از علی .. با خنده بهم گفت : برو رسول بروو ...  چشمی گفتم و رفتم بیرون .. خیلی خسته بودم ، صبح پیش داوود بودم کاش الانم پیشش بودم .. رفتم سمت نماز خونه،  نشستم روی یکی از صندلی های پشت میز .. ، تلفنم رو از جیبم در اوردم چکش کردم مثل همیشه کسی نه پیام داده بود نه زنگ ... چند دقیقه همونجا نشستم .. که محمد اومد تو ، به احترامش بلند شدم ، با لبخند گفت : سلام آقا رسول، ؟ اینجایی؟! نشستم با لبخند گفتم: آره آقا یکم خسته بودم اومدم اینجا .. آروم گفت : خسته نباشی... ممنونی زیر لب گفتم .. رفت سمت سماور مشغول ریختن چایی شد  توی همون حالت گفت: می خوای بری خونه ، استراحت کنی؟! خونه که نمی خواستم برم اما پیش داوود چرا .. که گفتم : میشه آقا؟ گفت : بله ،  البته اگه واقعا میری خونه استراحت کنی ... آروم خندیدم که استکان چایی رو جلوم گذاشت که گفتم : آقا چرا زحمت کشیدین ؟! گفت : چه زحمتی برای خودم ریختم برای توام ریختم ... تشکر کردم .  استکان چایی خودش رو برداشت و سمت در رفت .. که گفتم : آقا ینی می تونم برم ...؟ با لبخند بهم گفت : آره،  ولی اگه واقعا استراحت کنی... که سریع گفتم : چشم آقا .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : نوید محمدی .. پ ن : اگه واقعا می خوای استراحت کنی .. پ ن : بوی هل ....)!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت بیست و هفتم رسول به چایی رو میز نگاه کردم ، چایی رو بلند کردم ،  ، که عطر هل داخل ریه هام رفت .... ( گذشته ) کنار حوض وایسادم دست و صورتم رو شستم ،، برگشتم که دیدم ننه گیان روی تخت توی حیاط نشسته بود و عدس های توی سینی رو پاک میکرد با دیدنم لبخند گرمی زد و گفت : ریوان  گیان ، وه رِ  نانه شت بکه ( ریوان جان ، بیا صبحانه بخور ) لبخند زدم چیزی نگفتم و آروم رفتم کنارش روی تخت نشستم . دستش رو به سمت سماور برد و مشغول ریختن چایی شد. توی حیاط رو نگاه کردم.. و بعد پرسیدم  : مام اسلان له کوییه ؟ ( دایی اسلان کجاست؟) چند ثانیه نگاهم کرد  ، چایی رو جلوم گذاشت . و گفت : نازانم ،،  له وانه  یه کاری هه بی رویشتبی  ده ره وه .. ( نمی دونم شاید بیرون کاری داشته رفته بیرون..) دیگه چیزی نگفتم،، چایی رو   آرویم بلند کردم به لبم نزدیکش کردم که بوی هل تا ته ریه ام رفت .. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که در با شدت زیادی باز شد .. سریع سرم رو چرخوندم سمت در ، از چیزی که دیدم شوکه شدم ، .... با ترس بلند شدم،  چند ثانیه نگاه کردم و بعد با ترس گفتم :  مام ، ئه مه کییه ؟؟؟؟ ( دایی این کیه؟؟) دایی با اخم بهم نگاه کرد ، از نگاهش ترسیدم ، چیزی نگفت و یقه لباس اون مرد غریبه  رو کشید و  برد سمت زیر زمین حیاط .. صدای پیامک گوشی از فکر گذشته نجاتم داد .. به پیام  روی گوشی نگاه کردم عمه بود نوشته بود " رسول جان در خونتم،  خونه نیستی " کلافه دستی داخل موهام بردم،  با مکث نوشتم " همونجا وایسا میام الان" گوشی رو توی جیبم گذاشتم از رو صندلی بلند شدم،  چایی توی استکان رو با تنفر‌ داخل سینک ظرف شویی ریختم .    با آقا محمد خداحافظی کردم،  رفتم تو پارکینگ سوار موتور شدم و سمت خونه حرکت کردم.. توی راه باد سرد پاییزی به صورتم می خورد ،، وقتی رسیدم با عجله پله ها رو بالا رفتم که چشمم خورد به عمه ، با چشمای غم زده نگاهم کرد ، خیلی گرم به هم سلام کردیم و تعارفش کردم بره داخل .. داخل پذیرایی نشسته بود که دوتا چایی ریختم و نشستم پیشش .. با لبخند پرسیدم : نیما نیومده؟ اروم گفت: دوست داشت بیاد اما کارش طول می کشید .. سرم رو تکون دادم و چند ثانیه سکوت بینمون ایجاد شد .. که پرسیدم : چیزی شده عمه ؟؟! همینطور یهویی اومدی ؟! با یه لبخند زورکی گفت : تو نمیای گفتم من بیام به برادر زادم سر بزنم .. می دونستم اومدنش دلیل دیگه ای داره که گفتم : اینو که میدونم ،، این وقت روز یه کار دیگه ای داره مگه نه ؟ . شرمنده سرش رو انداخت پایین  .... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : در خونتم .. پ ن : با تنفر چایی رو ریختم تو سینک ... پ ن : شرمنده سرش رو انداخت پایین ...