تا مرا لب پرتگاه دید....زود تر از همه؛ مهدی ♥️ دوید (عجل الله تعالی فرجه الشریف)بیائیم در پی او باشیم
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت بسیار جالبی که شاید تا الان نشنیده باشی، حتما ببین
همیشه در خدمت امام زمانت باش
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و هشتم
رسول
شرمنده سرش رو انداخت پایین...
با بغض گفت: رسول جان ... مامان فروغ حالش خوب نیست..
اخم محوی روی صورتم نشستم و گفتم: خدا شفا بده ...
کلافه گفت : منظورم این نیست رسول منظورم اینه .. پریدم توی حرفش گفتم : منظورت چیه پس ؟؟!
بغضش بیشتر شد با صدای لرزون گفت : رسول ، مامان فروغ می خواد تو رو ببینه ..
از حرفش عصبی شدم ، خنده عصبی زدم و گفتم : یه بار دیگه تکرار کن ،.... اینی که می خواد منو ببینه همونی نیست که منو از خونش انداخت بیرون ..
اشکی از گوشه چشمش زد بیرون گفت : رسول، اون مادر بزرگته ..
بخاطر فشار عصبانیت از جام بلند شدم چند قدم فاصله گرفتم با عصبانیت دستم رو توی مو هام کشیدم بلند گفتم : اون اگر یه درصد حتی اگه یه درصد منو نوه خودش می دونست ، اونجوری منو از خونش بیرون نمی نداخت ..
دستپاچه بلند شد و گفت : رسول درک کن اون موقع بابات مرد دقیقا چند سال بعد شهادت مهدی ، اون فقط حالش خوب نبود ..
بغضم با عصبانیت قاطی شد و بلند تر گفتم : عمه، مگه من پسرش رو ازش گرفتم؟ ،، چرا باید همه اون عقده رو روی یه نوجوون بی کس و کار خالی کنه ...
بغضش ترکید : رسول می خواد ازت حلالیت بگیره ، باور کن حالش خوب نیست داره از دست میره ...
پوزخندی زدم قطره اشک روی گونه ام اوفتاد گفتم : چی شد ، نکنه میترسه حلالیت نگیره آه یه بچه یتیم تو بهشت دامن گیرش میشه ..
گریه اش شدت گرفت : رسول ترو خدا ، بخدا قسم که هر شب داره خواب مهدی رو میبینه ، بخاطر مهدی هم که شده بیا ..
حالم داشت از خودم بهم می خورد .
آروم گفتم : عمه من نمی بخشمش ، بخدا که نمی بخشم ، حداقل بخاطر حرفایی هم که بهم زد نمی بخشم ..
سریع گفت : باشه .... باشه رسول نبخشش فقط بیا ، قبل از اینکه از دست بره بیا ..
گریه اش بیشتر شد ، کل خونه رو صدای گریه هاش گرفته بود .
رفتم سمتش بغلش کردم و گفتم : باشه عمه میام ،، دیگه گریه نکن ..
چند تا نفس عمیق کشید و گفت : باشه رسول جان ، ممنونم
فردا بعد ظهر می تونی بیای ؟؟!
برام سخت بود اما گفتم : آره.. میام ..
بغلم کرد ، بوسی رو پیشونیم کاشت ، آروم خداحافظی کرد و رفت ..
آروم گوشه خونه نشستم آروم گفتم : خدایا چرا تا می خوام زندگی کنم ، اینطور میکنی ....
به ساعتم نگاه کردم ، بلند شدم برم بیمارستان پیش داوود ...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : خدا شفا بده ...)
پ ن : میترسه آه بچه یتیم دامنش رو بگیره.
پ ن : خدایا چرا تا می خوام زندگی کنم....
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و نهم
رسول
روی صندلی کنار جسم بی جون داوود نشسته بودم، ، آروم دستش رو گرفتم ، به ضربان قلبش نگاه کردم با بغض گفتم : حواست باشه ها ، این خط صاف بشه منم باهات می میرم ..
قطره اشکی از چشمم اوفتاد آروم گفتم : هر چقد خوابیدی دیگه بس بیدار شو بریم خونه ،، اصلا تو خودت خسته نمیشی اینقد می خوابی ؟ .
به چهره ارومش نگاه کردم گفتم : اینقد دیر بیدار میشی که اخر جنازه منو تحویلت میدن ، میگی نه ؟ حالا بشین و نگاه کن ک فردا چطور قراره جون بدم آقا داوود..
آروم از روی صندلی بلند شدم و رفتم بیرون ، روی یکی از صندلی ها نشستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم ..
چشام رو بستم ...
محمد
یک بار دیگه تکرار کردم : آقای عبدی ، نمیشه حداقل بزاریم داوود بهوش بیاد بعد ؟
با قاطعیت گفت : نه نمیشه ، داوود معلوم نیست کی به هوش بیاد ، ما نمی تونیم منتظر بمونیم هر لحظه امکان داره از سیستان و بلوچستان هم فرار کنه .
حرفش کاملا منطقی بود ، اما برای خودم سخت بود قبول کردنش..
که دوباره گفتم : خب میتونیم یه نیروی دیگه رو بفرستیم ..
با همون لحن گفت : بازم نمیشه ، هر کدوم از نیرو های تو الان یه مسئولیتی دارن که نمی تونن این ماموریت رو برن ..
چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد : این برای رسول یه ماموریت محسوب میشه نه یه توبیخ .. کاری که رسول کرده هم جون یه نیرو الان به خطر اوفتاده هم پرونده ، پس اگه می خوای می تونی منتظر بمونی تا مقامات بالا براش توبیخ در نظر بگیرن ....، که اصلا شبیه توبیخ الان نیست .
حتی نیاز به فکر کردن هم نبود ، بهتر بود خودم توبیخش کنم ، قبل از اینکه یه توبیخ دیگه براش در نظر بگیرن ، کهمطمئن بودم رسول اذیت میشد در اون شرایط ..
سرم رو تکون دادم و گفتم : چشم ، بهش میگم ..
به آقای عبدی نگاه کردم و گفتم : اما منم مقصرم که قضیه رو به رسول نگفتم ..
بعد از چند ثانیه مکث گفت : اون چه می دونست چه نمی دونست قانون رو زیر پا گذاشت پس فرقی نداره ..
از روی صندلی بلند شد و گفت : پس فردا چهار شنبه شب باید بره ..
گفتم : منم میتونم باهش برم بعد برگردم ؟
همونطور که داشت میرفت بیرون گفت : هر طور خودت صلاح میدونی .
روی صندلی نشستم، چشام رو روی هم گذاشتم ، کلافه شده بودم اما مگه چاره ای هم بود ...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : این خط صاف شه منم میمیرم))!
پ ن : آخر جنازه منو تحویل میگیری ..!
پ ن : توبیخ رسول ....
سلام ).
اگه امروز در پارت گذاری تاخیر پیش اومد به بزرگی خودتون ببخشد ، یه مسافرت دو روزه اومدم امکان داره آنتن نداشته باشم ..)☘
دکتر نوار قلب مرا با وضو بگیر ؛
دندانه های سین حسین است این خطوط...❤️🕊
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب آیینه داران را سپیده
حسین ابن علی را نور دیده
تمام عمر را یا ایهاالناس
تپش های دلم می گوید عباس❤️🕊
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
نبینید آرومیم یا که خاموشیم، اگر روزی امام امت فرمان دهند، ما کفن میپوشیم...🕶
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando