eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها تابلویی که دوست دارم به دیوارِ اتاقم بزنم 😎♥️ : https://eitaa.com/Admin_Gando
حالا فعلا بریم برای پارت گذاری
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و نهم محمد توی سایت با آقای عبدی و بچه ها خداحافظی کردم.. سوار ماشین شدم به عطیه زنگ زدم چند تا بوق خورد که جواب داد.  با لبخند گفتم: سلام ما به عطیه خانوم،  حال شما ؟ صداش توی گوشم پیچید: خوبم خداروشکر آقا محمد ما چطوره . + منم شما خوب باشی خوبم .. _ محمد امشب شام میای ؟ چند ثانیه مکث کردم گفتم: اتفاقا زنگ زدم بگم،  شرمنده نمی تونم بیام انگار ناراحت شد ولی گفت : باشه ، حواست باشه به خودت لبخندم پررنگ شد گفتم : چشم ، یه ماموریت بهم خورده امشب میرم ولی ان شاءالله فردا ظهر میام خونه .. سریع  گفت : یا حسین . خندم گرفت با خنده گفتم :  چی شده مگه ؟ شاکی گفت : محمد باز خودتو جلو تیر و ترقه نندازی ها .. خندم بیشتر شد : نگران نباش عطیه جان کار به اونجاها نمی کشه .. خداروشکری  زیر لب گفت ،، به فرودگاه که رسیدم با هم خداحافظی کردیم.. پیاده شدم رفتم داخل فرودگاه ، با نگاهم دنبال رسول گشتم .. پیداش کردم،  روی صندلی نشسته بود ، به عقبش نگاه کرد منو که دید بلند شد سمتم اومد ، با لبخند سلام کرد جوابش رو دادم .. بلیطی دستم داد و گفت : آقا پرواز یه ربع دیگه بلند میشه.. سرم رو تکون دادم،  به چشماش نگاه کردم ، نگران بود ، گفتم : چیزی شده؟ آروم گفت : نه آقا چیزی نیست .. چیزی نگفتم ،   روی صندلی هواپیما که نشستیم ، استرسش بیشتر شد ، خیلی خوب معلوم بود نگرانه ، میتونستم لرزش دستاش رو ببینم .. آروم دستش رو گرفتم ، سرد بود ، چند ثانیه نگاهم کرد بعد دوباره نگاهش رو انداخت پایین،  یکی از پاهاش رو عصبی تکون می داد .. نگرانش شدم پرسیدم : رسول جان چیزی شده. ؟ مردد بود ، انگار دو دل بود چیزی بگه .. دوباره پرسیدم : اگه چیزی شده بگو ؟   با چشمای نگران ، نگاهم کرد ، آروم گفت ،: آقا من ... من از پرواز فوبیا دارم .. خدایا چهره ام از خنده قرمز شده بود،  محکم خودمو گرفته بودم از خنده نترکم .. بهش نگاه کردم صدام بخاطر خنده می لرزید گفتم : رسول جان پرواز که ترس نداره ... دوباره نگران گفت : آقا اگه سقوط کنیم بخوریم تو این کوه و سخره ها   چی ؟؟! دیگه داشتم از خنده می ترکیدم که ادامه داد : اصن آقا نمی شد با ماشین بریم .. با مهربونی نگاهش کردم  با هر بدبختی بود خندم رو قورت دادم گفتم : امکان اینکه سقوط کنیم کمتر از یک درصده درضمن تو راه کوه و سخره نییست تا چشم رو هم بزاری رسیدیم .. بعدش هم ماشین خیلی طول میکشه.. لبخند زورکی تحویلم داد .. نیم خیز شدم و کمربندش رو بستم به صندلی تکیه دادم ، دستش رو گرفتم، انگار ارومتر شده بود،  همین که هواپیما شروع به بلند شدن کرد ، لباش تند تند تکون میخورد با تعجب و کمی خنده گفتم : چی کار میکنی ؟ چهره حق به جانبی گرفت و گفت : آقا دعا میکنم به سلامت برسیم .. با خنده سرم رو تکون دادم و گفتم : باشه .      ••••••••••••••••••••••••• پ ن : جلو تیر و ترقه ننداز.. پ ن : از پرواز فوبیا داره ...
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت چهلم رسول چشمام بسته بود که آقا محمد چند ضربه آروم به به پام زد و‌گفت : رسول ، پرواز نشست بلند شو ... چشمام رو  باز کردم،  نفس عمیقی کشیدم و خداروشکری  گفتم ، حالت تهوع امونم رو بریده بود ،، کمربند رو باز کردم و پشت سر آقا محمد راه افتادم .. ، توی مدت پرواز دوبار حالم بد شد و نزدیک بود بالا بیارم ... انقد استرسم زیاد بود پاهام‌  هیچ جونی نداشتن ، ، باورم نمی شد این‌من بودم سوار‌ هواپیما شدم .. وارد سالن فرودگاه که شدیم، ، سرم گیج رفت ، پاهام هیچ جونی نداشت  ، خواستم زمین بخورم که آقا محمد بازوم رو گرفت و‌گفت : می‌خوای یکم رو صندلی‌بشینیم ؟ سرم‌رو منفی تکون دادم... از‌فرودگاه بیرون اومدیم  ، ‌ که آقا محمد به ماشین اونطرف‌ خیابون اشاره کرد ... محمد منو رسول سمت ماشین رفتیم ... سجاد از ماشین پیاده شد بهم دست داد ،، سلام کردم و رو به رسول گفتم : این آقا سجاد،  تا آخر ماموریت اگه کمک خواستی هست ،، رسول لبخندی زد و به سجاد دست داد،  که روبه سجاد ادامه دادم : این هم آقا رسول ، که گفتم بهت ،،. سجاد هم لبخندی زد و روبه رسول گفت : شما همونی که توبیخ شدی دیگه اره؟ رسول انگار‌ناراحت شد که خجالت زده سرش رو انداخت    پایین و تایید کرد .. نگاه جدی به سجاد کردم که دستپاچه شد و به رسول گفت: ببخشید .. رسول هم لبخند زورکی زد و چیزی نگفت.. سجاد خواست پشت فرمون بشینه ، گفتم : خودم پشت فرمون میشینم .. چشمی گفت ،. رسول بدون هیچ حرفی‌ عقب نشست ، معلوم بود دلخوره .. بعد از نشستن سجاد ،، حرکت کردم..‌‌ هر چند دقیقه یکبار‌‌ از اینه نگاهی به رسول میکردم ... چشماش رو بسته بود.  رنگش پریده بود .. سجاد گفت : آقا محمد رسول مشکلی داره ؟! دوباره از اینه نگاهی به رسول کردم و گفتم: چیزی‌نیست .. دو هوا اوفتاده ،‌‌ اینجا خیلی گرم تر‌از تهرانه ، حرفم‌ رو تایید کرد.     قبل از اینکه برسیم رسول چشماش رو سریع‌ باز کرد و گفت: آقا بزن کنار . انگار حالش باز بد شده باشه ، سریع زدم کنار .. با عجله در ماشین رو باز کرد و رفت کنار  جدول و محتوایات معدش رو بالا اورد،  رنگش پریده تر شد،  نگرانش شدم ، رفتم کنارش ،  حالش رو که دیدم به سجاد گفتم چندتا دستمال با بطری آب رو بیاره ... وقتی اورد ، بطری آب رو دادم دستش ، بدون هیچ حرفی کمی از اب‌رو به دست و صورتش زد .. می دونستم معذبه  ازم خجالت میکشه چه برسه سجاد .. به سجاد گفتم با یه چیزی بره خونه ، ما هم میام ، وقتی رفت ، رسول انگار‌خجالتش کمتر شد ، آروم گفت : ببخشید آقا،  نمی  دونم چم شده .. بهش نگاه کردم: این چه حرفیه،  پاشو بریم بیمارستان ، چیزی نگفت ، کمکش کردم سوار ماشین شه ، و بعد به نزدیک ترین بیمارستان رفتیم .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : خجالت می کشید ...
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت چهل و یکم محمد آروم روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود .. معاینه دکتر که تموم شد روبه من گفت : مسئله مهمی نیست،، بخاطر فشار عصبی  روحیه ، پرواز هم که‌ میگین میترسه( لبخندی زد ) پس اونم تاثیر داره ، هوای اینجا هم‌گرم تره .. سرم رو تکون دادم و گفتم: کی مرخص میشه ؟ به سرمش نگاهی کرد و گفت : سرمش تموم شه می تونید ببرینش.. بعد هم با لبخند نگاهی به رسول کرد و گفت : بچه جون داداش به این خوبی داری .... اینقد  نریز تو خودت که به این حال بی اوفتی .. رسول بی جون لبخندی زد ، دکتر هم با لبخند اتاق رو ترک کرد .. نا خودآگاه لبخندی زدم،  کنارش نشستم آروم گفتم: حالت بهتره ..؟ نفس عمیق کشید و گفت: اره آقا بهترم .. خداروشکری‌ گفتم .. رسول حالم‌ بهتر بود ،، دکتر راست میگفت من خیلی تحت فشار بودم .. به محمد نگاه کردم و‌ گفتم : آقا امشب برمیگردین تهران ؟ با لبخند گفت: با حال تو که نمیشه الان برم ، حالا فردا میرم .. چیزی نگفتم ، دلم می خواست رک و راست بهش بگم آقا محمد تروخدا تا آخر بمون ، اصن خواستم بگم ،آقا محمد من دور از شما نمی تونم ..... اما خب فقط سکوت کردم . بعد از تموم شدن سرم با کمک آقا محمد سوار ماشین شدیم . به خونه که رفتیم ، سجاد یه سفره کوچیک پهن کرد دو پرس غذا روی سفره گذاشت ... خواست بره که آقا محمد گفت : کجا سجاد ؟ بیا غذا بخور ، با لبخند گفت : آقا من یه چیزی خوردم ، الان با اجازه شما برم مادرم منتظره ... آقا محمد هم لبخند زد باهاش دست داد و خداحافظی کرد و گفت : حواست باشه به خودت اقا سجاد ... سجاد خندید و آروم طوری که سعی کرد من نشنوم گفت : آقا محمد نکنه ما رو هم می خوای توبیخ کنی تهران ... خدایا این بچه رو ببین راه به راه تیکه می ندازه،  نیم نگاهی بهش انداختم . که محمد جدی بهش گفت : مث اینکه خوشت میاد ؟ می خوای توبیخت کنم یه جایی که از حرفت پشیمون شی ؟ لبخند سجاد جمع شدببخشید گفت و رفت .. آقا محمد پیش سفره نشست و منم صدا زد  ، آروم گفتم : میشه نخورم ، جدی نگاهم کرد گفت : نه خیر،  بیا بخور .. آروم رفتم کنارش نشستم ، با غذام بازی میکردم که گفت : رسول جان چیزی‌ شده بگو بهم ، حرفای دکتر یادت رفته ؟ لبخندی زدم و گفتم : آقا کاش تا آخر بودین ... لبخندی  زد : نمیشه رسول ، سایت به من نیاز داره ، وقتی تو اینجایی من خیالم بابت اینجا راحته ... به صورتم نگاه کرد: رسول من اگه اینجا توبیخت نمی کردم ، اونوقت شاید توبیخ مقامات بالا این بود که کلا انتقالت بدن یه شهر دیگه ، اینطور خوبه ؟ سریع گفتم ؛ نه آقا اصلا  خوب نبود.... با لبخند گفت : آفرین که اینقد تیزی .. خندیدم . ... که‌گفت : رسول ؟ نگاهش کردم : جانم آقا.. لبخندی زد : یه کاری نکنی من تهران همش نگران حال تو باشم .... الانم  مثل یه بچه ی خوب غدات رو بخور .. با خنده گفتم چشم آقا... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : توبیخ مقامات بالا
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت چهل و دوم رسول چند ساعتی بود که بیدار شده بودیم .. من رو زمین پشت میز نشسته بودم و با سیستم کار میکردم .. آقا محمد هم با آقای عبدی صحبت می کرد ... به دیشب فکر می کردم نمی دونستم کار های محمد ترحم بود یا شباهت، ، یا ،،یا فقط برای خودم.. ، کلافه شده بودم، تمرکزم از دستم در رفته بود .. محمد کنارم نشست،  با تلفنش کار می کرد.  که نگاهم رو سمتش چرخوندم و گفتم : آقا محمد کی می خواین برین؟! به ساعتش نگاه کرد : سجاد بیاد ، منم میرم .. سری تکون دادم،  چند بار حرفام  رو با خودم تکرار کردم ، هر چی شد ، شد ... دوباره نگاهش کردم گفتم: آقا محمد یه سوال بپرسم؟! نگاهم کرد،: اره بپرس.. نفس عمیقی کشیدم ، بعد از چند ثانیه مکث گفتم : آقا محمد، (بهم نگاه کرد ) .. من شما رو یاد برادرتون میندازم درسته دیگه مگه نه ؟ ! انتظار این سوال رو ازم نداشت ، چند ثانیه مکث کرد : چرا این سوال رو می پرسی...؟! ترسیدم عصبی یا ناراحت شه ولی خب آروم گفتم: میشه فقط بخاطر یه شباهت اینقد به من حس ترحم نداشته باشین،  که پس فردا بقیه فک کنن من با خودشیرینی خودمو تو دل شما جا کردم ... یا اصلا خودم فکر کنم واقعا دوسم دارین . نگاهم رو انداختم پایین،  نگاه خیره اش رو حس میکردم،  پرسید : کی این حرفا رو بهت زده ؟! آروم گفتم: مهم نیست آقا.. با همون لحن گفت: گفتم کی بهت این حرفا رو زده ؟! آروم نگاهش کردم: خواهر زادتون آقا.  خیلی تعجب نکرد ، انگار انتظار اینو داشت . . با لحن جدی گفت : چرا فکر میکنی من به تو حس ترحم دارم ؟  ... چیزی نگفتم ، خواست حرفش رو ادامه بده ... که سجاد در زد ، سریع گفتم : آقا من باز می کنم.. سمت در رفتم ، نفس عمیقی کشیدم ، و در رو باز کردم،  سجاد با لبخند سلام کرد ، لبخند زورکی تحویلش دادم .. با هم رفتیم داخل ، که محمد آماده رفتن شده بود .. بغض راه گلوم رو بست... به سجاد سلام کرد بعد به هر دو مون گفت : من دیگه تا دیر نشده باید برم ، حواستون خیلی جمع  باشه .. که سجاد گفت : آقا من شما رو با ماشین تا فرودگاه میرسونم .. آقا محمد قبول کرد ، دوتا با هم بیرون رفتن ، که منم باهاشون رفتم بیرون ، سجاد سوار ماشین شد ، آقا محمد  بهم نگاه کرد ، خواست ادامه همون  حرفش رو بزنه که با بودن سجاد منصرف شد و فقط خداحافظی کرد . بعد از رفتنشون . منم رفتم داخل ، از خودم بدم می یومد ، آخه من چقد مودی بودم .. یه آقا محمد به من توجه میکرد که اینم اینطور شد ... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : سوتفاهم این وسط ..