eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
970.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان برای زندگی کردن یک معشوق می‌خواهد آن تو یا اباعبدالله❤️🌱 https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت چهل و سوم محمد به فرودگاه که رسیدم ، پیاده شدم ، سجاد هم پیاده شد ، بهش نگاه کردم و‌ گفتم: سجاد می خوام شبیه‌چشمای‌ خودم حواست به رسول باشه ، از اون تیکه های بامزه هم نمی پرونی ، اگه مشکلی هم بود زنگ بزن به خودم بگو ‌. سرش رو تکون داد: چشم آقا،  شما خیالتون راحت باشه. سری تکون دادم و رفتم داخل فرودگاه . حرفای امروز رسول ، تو‌ذهنم می چرخید ، باید می‌گفتم که اصلا بهش ترحم ندارم .. . بلکه مثل برادرم دوسش دارم .. فرشید یک روز بعد سایت در نبود رسول و داوود خیلی ساکت بود ،، علی رو میز رسول نشسته بود ،، چقد رسول رو‌میزش‌ حساس بود .. تغریبا همه می دونستن که رسول توبیخ شده ، اما این همه خوشحالی امیر رو‌نمی‌فهمیدم .. دلم می خواست بعد از شیفت به رسول زنگ بزنم . اما قبل ازاینکه زنگ بزنم ، مامان پیام داد " کجایی فرشید؟ زود بیا مهمون داریم " چند دقیقه فکر کردم که کی می خواد  بیاد مهمونی اما ذهنم به جایی نرسید .. آروم بلند شدم ، با سعید و بعد هم آقا محمد خداحافظی کردم ... .... وقتی رسیدم خونه،  یه راست رفتم آشپزخونه،  با لبخند سلام  کردم و بعد گفتم : حالا این مهمون گرامی کی هست ؟! مامان نگاهم کرد و گفت : خواهرت داره میاد .. خندم گرفت: مادر من مارال کجاش مهمون محسوب میشه ؟ نگاهش رو ازم گرفت به ریز کردن خیار مشغول شد : به هر حال از شهرستان داره میاد ،‌دو ماهه نیومده !.. گفتم : شوهرش هم میاد ؟ _ نه اون  سر کاره مرخصی ندادن بهش ... سرم رو تکون دادم که گفت : ولی خواهر شوهرش هم میاد  باهاش ... خندم خشک شد پوکر گفتم : کی ؟ اون دختره  الناز ؟ حرفم رو تایید کرد ..‌ کلافه شدم ، سمت اتاق رفتم در رو باز کردم که فرید رو تختم دراز کشیده بود با‌گوشی کار‌میکرد..‌ پوکر گفتم : فرید تو خودت اتاق نداری ؟ اصن چرا رو تختم دراز کشیدی ؟ با خنده نگاهم کرد،: به به آقا فرشید ( بلند شد کنارم وایساد ) شنیدم الناز خانوم هم داره با مارال میاد .. متوجه‌ منظورش شدم که محکم زدم به بازوش که‌گفت : تو دیونه ای به خدا ، من نمی فهمم این الناز چی داخل تو دیده اینطور چراغ سبز میده .. کلافه گفتم : برو بیرون تا ناقصت نکردم .. خندید و رفت بیرون.. رو تخت نشستم،  این همه مشکل یه طرف ، الناز هم یه طرف .   ••••••••••••••••••••••••• پ ن : می خوام مثل چشمای خودم حواست به رسول باشه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت چهل و چهارم رسول چهار روز از اومدنم  می گذشت ، همه چی اونقد کند و آروم می‌گذشت حال آدم رو بد میکرد .. همه چی رو زیر نظر داشتم ولی اتفاق خاصی نیفتاده بود . دلم برای محمد یه ذره شده بود ، فقط منتظر بودم یکی زنگ بزنه بگه داوود به هوش اومده .. گوشی رو از تو جیبم در اوردم به محمد زنگ زدم.. چند تا بوق خورد که جواب داد.. محمد روی صندلی نشستم که گوشی زنگ خورد ، نگاه کردم ، رسول بود ، با لبخند جواب دادم : سلام رسول خوبی ؟ صداش توی گوشیم پیچید : سلام آقا محمد شما خوبین؟ دلم می خواست پشت تلفن همه چی رو براش توضیح بدم ، بهش بگم ، که ترحمی وجود نداره ولی خب حضوری بهش می گفتم بهتر بود ... صداش دوباره تکرار شد : آقا من گزارش این چند روز رو براتون فرستادم . با لبخند گفتم: دست شما درد نکنه. انگار خوشحال شد که گفت: خواهش میکنم آقا وظیفه بود . بعد گفت : آقا از داوود  چه خبر؟! نفس عمیقی کشیدم : هنوز هم آروم خوابیده .. نفس غمگینی بیرون داد ، چیزی نگفت بعد خیلی زود خداحافظی کرد.. می دونستم بخاطر اون روزه که الان اینطور رفتار میکنه .. باید تکلیف رو با امیر روشن میکردم ، که به تلفنش زنگ زدم و گفتم بیاد تو اتاقم .. چند دقیقه بعد در زد اومد تو سلام کرد و گفت : سلام دایی چیزی شده .. ؟ جدی نگاهش کردم و اشاره کردم بشینه ،، تعجب کرد که دوباره سوالش رو پرسید .. نگاهش کردم بعد گفتم: این حرفا چیه رفتی به عزیز گفتی ؟ متوجه منظورم شد که گفت : دایی من حرف بدی نزدم .. با همون لحن گفتم: توی اداره دایی نداریم .. چیزی نگفت که گفتم: این چه حرفای مسخره ای بود که به رسول گفتی ؟ چند ثانیه نگاهم کرد پوزخندی زد و گفت : مثل اینکه خبر چین هم هست ..! کلافه شدم از نوع حرف زدنش که گفتم : میشنوم . بی تفاوت بهم نگاه کرد: من هرچی گفتم واقعیت رو گفتم .. عصبی شدم: از کی تا حالا از زبون من حرف میزنی ؟؟؟ فک کردی چون تو اداره خواهر زادمی هرطور بخوای رفتار میکنی ؟ آروم گفت : من فقط بهش فهموندم فکرای الکی به سرش نزنه ... با جدیت نگاهش کردم: امیر ، فقط یک باره دیگه بفهمم از این حرفا میزنی ، یه کاری میکنم پشیمون بشی .. برگه توبیخ رو سمتش گرفتم: برو خداروشکر کن دو روز توبیخت کردم . تکرار شه دیگه اینطور رفتار نمیکنم .. با پوزخندی برگه رو گرفت و گفت: چشم دایی . رفت بیرون ، عصبی نفسم رو دادم بیرون .. این بچه دیگه خیلی پرو شده بود .. •••••••••••••••••••••••••   پ ن : فقط بهش‌ فهموندم فکرای الکی نکنه
الناز خواهر شوهر مارال 😒