1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفیق واقعی رفیقی هست که به رشد دینت کمک کنه🕊🌱
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانس لحظه تصادف رسول ..)!
(به درخواست شما )
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت چهل و سوم
محمد
به فرودگاه که رسیدم ، پیاده شدم ، سجاد هم پیاده شد ،
بهش نگاه کردم و گفتم: سجاد می خوام شبیهچشمای خودم حواست به رسول باشه ، از اون تیکه های بامزه هم نمی پرونی ، اگه مشکلی هم بود زنگ بزن به خودم بگو .
سرش رو تکون داد: چشم آقا، شما خیالتون راحت باشه.
سری تکون دادم و رفتم داخل فرودگاه .
حرفای امروز رسول ، توذهنم می چرخید ، باید میگفتم که اصلا بهش ترحم ندارم .. . بلکه مثل برادرم دوسش دارم ..
فرشید
یک روز بعد
سایت در نبود رسول و داوود خیلی ساکت بود ،، علی رو میز رسول نشسته بود ،، چقد رسول رومیزش حساس بود ..
تغریبا همه می دونستن که رسول توبیخ شده ، اما این همه خوشحالی امیر رونمیفهمیدم ..
دلم می خواست بعد از شیفت به رسول زنگ بزنم . اما قبل ازاینکه زنگ بزنم ، مامان پیام داد " کجایی فرشید؟ زود بیا مهمون داریم "
چند دقیقه فکر کردم که کی می خواد بیاد مهمونی اما ذهنم به جایی نرسید .. آروم بلند شدم ، با سعید و بعد هم آقا محمد خداحافظی کردم ...
....
وقتی رسیدم خونه، یه راست رفتم آشپزخونه، با لبخند سلام کردم و بعد گفتم : حالا این مهمون گرامی کی هست ؟!
مامان نگاهم کرد و گفت : خواهرت داره میاد .. خندم گرفت: مادر من مارال کجاش مهمون محسوب میشه ؟
نگاهش رو ازم گرفت به ریز کردن خیار مشغول شد : به هر حال از شهرستان داره میاد ،دو ماهه نیومده !..
گفتم : شوهرش هم میاد ؟
_ نه اون سر کاره مرخصی ندادن بهش ...
سرم رو تکون دادم که گفت : ولی خواهر شوهرش هم میاد باهاش ...
خندم خشک شد پوکر گفتم : کی ؟ اون دختره الناز ؟
حرفم رو تایید کرد .. کلافه شدم ، سمت اتاق رفتم در رو باز کردم که فرید رو تختم دراز کشیده بود باگوشی کارمیکرد..
پوکر گفتم : فرید تو خودت اتاق نداری ؟ اصن چرا رو تختم دراز کشیدی ؟
با خنده نگاهم کرد،: به به آقا فرشید ( بلند شد کنارم وایساد )
شنیدم الناز خانوم هم داره با مارال میاد ..
متوجه منظورش شدم که محکم زدم به بازوش کهگفت : تو دیونه ای به خدا ، من نمی فهمم این الناز چی داخل تو دیده اینطور چراغ سبز میده ..
کلافه گفتم : برو بیرون تا ناقصت نکردم ..
خندید و رفت بیرون..
رو تخت نشستم، این همه مشکل یه طرف ، الناز هم یه طرف .
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : می خوام مثل چشمای خودم حواست به رسول باشه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت چهل و چهارم
رسول
چهار روز از اومدنم می گذشت ، همه چی اونقد کند و آروم میگذشت حال آدم رو بد میکرد ..
همه چی رو زیر نظر داشتم ولی اتفاق خاصی نیفتاده بود .
دلم برای محمد یه ذره شده بود ، فقط منتظر بودم یکی زنگ بزنه بگه داوود به هوش اومده ..
گوشی رو از تو جیبم در اوردم به محمد زنگ زدم.. چند تا بوق خورد که جواب داد..
محمد
روی صندلی نشستم که گوشی زنگ خورد ، نگاه کردم ، رسول بود ، با لبخند جواب دادم : سلام رسول خوبی ؟
صداش توی گوشیم پیچید : سلام آقا محمد شما خوبین؟
دلم می خواست پشت تلفن همه چی رو براش توضیح بدم ، بهش بگم ، که ترحمی وجود نداره ولی خب حضوری بهش می گفتم بهتر بود ...
صداش دوباره تکرار شد : آقا من گزارش این چند روز رو براتون فرستادم .
با لبخند گفتم: دست شما درد نکنه.
انگار خوشحال شد که گفت: خواهش میکنم آقا وظیفه بود .
بعد گفت : آقا از داوود چه خبر؟!
نفس عمیقی کشیدم : هنوز هم آروم خوابیده ..
نفس غمگینی بیرون داد ، چیزی نگفت بعد خیلی زود خداحافظی کرد.. می دونستم بخاطر اون روزه که الان اینطور رفتار میکنه .. باید تکلیف رو با امیر روشن میکردم ، که به تلفنش زنگ زدم و گفتم بیاد تو اتاقم ..
چند دقیقه بعد در زد اومد تو سلام کرد و گفت : سلام دایی چیزی شده .. ؟
جدی نگاهش کردم و اشاره کردم بشینه ،، تعجب کرد که دوباره سوالش رو پرسید ..
نگاهش کردم بعد گفتم: این حرفا چیه رفتی به عزیز گفتی ؟
متوجه منظورم شد که گفت : دایی من حرف بدی نزدم ..
با همون لحن گفتم: توی اداره دایی نداریم .. چیزی نگفت که گفتم: این چه حرفای مسخره ای بود که به رسول گفتی ؟
چند ثانیه نگاهم کرد پوزخندی زد و گفت : مثل اینکه خبر چین هم هست ..!
کلافه شدم از نوع حرف زدنش که گفتم : میشنوم .
بی تفاوت بهم نگاه کرد: من هرچی گفتم واقعیت رو گفتم ..
عصبی شدم: از کی تا حالا از زبون من حرف میزنی ؟؟؟ فک کردی چون تو اداره خواهر زادمی هرطور بخوای رفتار میکنی ؟
آروم گفت : من فقط بهش فهموندم فکرای الکی به سرش نزنه ...
با جدیت نگاهش کردم: امیر ، فقط یک باره دیگه بفهمم از این حرفا میزنی ، یه کاری میکنم پشیمون بشی ..
برگه توبیخ رو سمتش گرفتم: برو خداروشکر کن دو روز توبیخت کردم . تکرار شه دیگه اینطور رفتار نمیکنم ..
با پوزخندی برگه رو گرفت و گفت: چشم دایی .
رفت بیرون ، عصبی نفسم رو دادم بیرون .. این بچه دیگه خیلی پرو شده بود ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : فقط بهش فهموندم فکرای الکی نکنه
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت چهل و چهارم رسول چهار روز از اومدنم می گذ
امیر دیگه زیادی پرو شده..
ناشناس پر باشه هاا...☘
https://daigo.ir/secret/31654746856
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت چهل و سوم محمد به فرودگاه که رسیدم ، پیاده
مارال خواهر فرشید و دخترش آهو
#شخصیت
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت چهل و پنجم
سعید
توی اتاق کنار تخت داوود نشسته بودم ، به چهرش خیره شده بودم دستش توی دستم بود که تلفن زنگ خورد ، نگاه کردم رسول بود ،لبخندی زدم و جواب دادم ،
_ به به آقا رسول ، خوبی ؟
+ خوبم ، تو خوبی ؟ بچه های سایت خوبن ..
با لبخند گفتم: تو خوب باشی ما هم خوبیم ..
چند ثانیه مکث کرد گفت : سعید ، از داوود چه خبر ، ؟
به داوود نگاه کردم : داوود هم خوبه.. الان نشستم پیشش .
اهی کشید و گفت: کاش منم پیشش بودم الان ..
آروم گفتم : اشکال نداره ، توام کارت زود تموم میشه ..
چیزی نگفت که بعدش گفت : سعید من باید برم .
باشه ای گفتم خداحافظی کردم و قطع کردم ...
از اتاق بیرون رفتم ، با ماشین سمت آدرسی که چند روز پیش فرشید برام فرستاده بودم ..
وقتی رسیدم ، یه کوچه تغریبا باریک بود ماشین رو بیرون کوچهپارک کردم ، وارد کوچه شدم ، به پلاک خونه ها نگاه کردم ... که رسیدم به پلاک ۱۰ یه در آبی رنگ ،،، پس طبق آدرس این خونه داوود بود ... نفس عمیقی کشیدم . و شروع کردم به در زدن .. که چند دقیقه بعد صدای پشت در گفت : کیه ؟
گفتم : رستگار هستم ، همکار داوود ..
سریع در رو باز کرد ، نگاهی کرد ، با لبخند سلام کردم ، جوابم رو داد ، با نگرانی گفت : پسرم اتفاقی واسه داوود اوفتاده ؟!
سریع گفتم: نه نه ، داوود خوبه خداروشکر ،
نفس عمیقی کشید و با مهربونی تعارف کرد برم داخل ،، با اجازه ای گفتم و رفتم حیاط ، پیشم وایساد و گفت : بیا تو پسرم ..
با لبخند گفتم: ممنون همین جا خوبه ،،.
منتظر نگاهم کرد ، که کارت رو از جیب کُتم در اوردم ، گرفتم سمتش و گفتم : این کارت از طرفه ادارست .
با تعجب گفت : برای چیه ؟
آروم گفتم: حقوق این ماه داووده یه مقداری هم من بدهکار بودم به داوود ، الان که خودش بیمارستانه ، گفتم بیام بدمش به شما ..
با تردید کارت رو از دستم گرفت و تشکری کرد . که ادامه دادم : هر کاری باهام داشتین حتما بگین بهم ،، منم مثل پسر شما ..
با مهربونی لبخندی زد : دست شما درد نکنه پسرم ، چند رو پیش هم رسول یه آقایی اومدن سر زدن ... الان از رسول خبر ندارین ؟!
لبخندی رو لبم نشست اون آقا حتما آقا محمد بوده ،، با لبخند گفتم : رسول یه ماموریت کوتاه داشت ان شاءالله میاد زود.
سری تکون داد و گفت: خدارو شکر داوود یه همکارهایی مثل شما داره ...
با لبخند گفتم: خوبی از خود داووده ، چند ثانیه مکث کردم و گفتم : با اجازه من باید برم دیگه ..
که گفت : کجا پسرم ، بیا یه چایی بخور ، .
تشکر کردم ، رمز کارت رو گفتم و بعد از خداحافظی اومدم بیرون ،، توی ماشین که نشستم با خودم گفتم : یه ذره دوروغ مصلحتی که عیبی نداره ؟ داره ؟ خب اگه من نمی گفتم این حقوق داووده یا به داوود بدهکار بودم که مامانش کارت رو ازم نمی گرفت .می گرفتم ؟ نه نمی گرفت ، به هر حال نبود داوود و وضعیت
مالی شون نشون میده که به این پول نیاز داره، حالا با هر بهانه ای ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : یه رفیق مثل سعید ..)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت چهل و ششم
رسول
بعد از چند ساعت کار ،، برای یه استراحت کوتاه ، رفتم پارک ، روی یه صندلی قرمز رنگ رفته نشسته بودم که صدای پیامک گوشی رو شنیدم ،فکر اینکه شاید محمد باشه به پیامک نگاه کردم ، امیر بود نوشته بود "" دیگه برای به چشم محمد اومدن خبر چینی هم میکنی ؟ نکنه یادت رفته من خواهر زادشم ، از قصد کاری کردی توبیخ شم ""
خنده عصبی کردم ، این دیگه کی بود ، پس .. پس محمد بخاطر حرفایی که زده بود توبیخیش کرده بود ، لبخند کمرنگی روی لبام اومد ..
به اطراف نگاه کردم که یه پسر ۱۵ ۱۶ ساله دیدم که لباساش خاکی بود و از لبش خون میومد ، یه لحظه یاد خودم افتادم .
( گذشته )
از مدرسه بر می گشتم به سرم زد قبل خونه رفتن یه چرخی توی پارک بزنم ... توی پارک راه میرفتم که صدای داد زدنای یه نفر به گوشم خورد ، دقت که کردم فهمیدم ، این صدای هیرمان بود ...
سمت صدا دویدم که دیدم... بعععله، ، چند نفر که شاید ۲۰ ساله بودن ریخته بودن سر هیرمان و هیرمان فقط داد می زد ..
عصبی شدم ، به هر حال هیرمان پسر داییم بود .. بلند با زبون کوردی داد زدم: چیکار می کنید .. و بعد دویدم سمتشون و تلاش کردم هیرمان رو از زیر دست و پا بکشم بیرون اما انگار فایده نداشت، اونا سه نفر بودن و خیلی بزرگ تر از خودم ،، با کیفم محکم زدم توی سر یکیشون ، که با عصبانیت نگاهم کرد و بلند گفت: تو چه غلطی میکنی ؟؟ از صداش ترسیدم..
و همین کافی بود که هر سه نفرشون بگیرنم زیر دست و پا ، از همین موقعیت هیرمان استفاده کرد و فرار کرد ،، خدایا جای اینکه کمکم کنه فرار کرد .. تا جایی که میخوردم کتکم زدن نفسم بالا نمیومد حس میکردم دارم خفه میشم ، که ، یه نفرشون به بقیه گفت : ولش کنید بسه . الان بلایی سرش بیاد تو دردسر می افتیم..
بعد لگد محکمی به پهلوم زد که از درد مچاله شدم ، بلند گفت : دفعه آخرت باشه تو کار ما دخالت میکنی ..
بعد هم نگاهش رو سمت اون دونفر کرد و گفت : هر جا هست پیداش میکنم ، پولمو از حلقش میکشم بیرون ..
بعد هم راهشون رو گرفتن رفتن ... نمی تونستم بلند شم ، صورتم خونی شده بود ، عینکم هم شکسته بود .. با بدبختی بلند شدم ،، گیج شده بودم که اونا چیکار با هیرمان داشتن
که چند تا بسته خیلی کوچیک مواد روی زمین اوفتاده بود ، تعجب کردم ، شاید مال اونا بود ...
که هیرمان سمتم دوید نفس نفس میزد ، ترسیده بود ..
پرسید: حالت خوبه ؟
با درد سرم رو تکون دادم: اره خوبم .. تو چرا فرار کردی ؟
خندید : باهوش فرار نمی کردم که منو پاره میکردن ...
به زمین نگاه کرد و زود خم شد و بسته های کوچیک مواد رو جمع کرد ،.و همونطور گفت : بیا برو دست و صورتت رو بشور بابام نفهمه .. ..
گیج شدم شاید هم ترسیدم، با بهت گفتم: هیرمان بسته ها رو چرا جمع میکنی ؟!
با عجله بسته هارو توی کیفش انداخت و گفت : سرت تو کار خودت باشه ریوان ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : عینکم شکسته بود
پ ن : بسته های مواد
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت چهل و ششم رسول بعد از چند ساعت کار ،، برای
محمد بخاطر حرف زدن به من توبیخش کرده
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت چهل و هفتم
رسول
( گذشته)
عصبی شدم ، دنبالش راه افتادم ، از درد می لنگیدم، با عجله کیف رو از دستش کشیدم ، داد زدم : چرا اینا رو جمع کردی هیرمان ؟؟!
کلافه نگاهی به اطرافش کرد و گفت : چون مال خودمه .
ترسیدم ادامه دادم : ینی چی هیرمان ؟! اخه دیونه تو مواد اوردی تو پارک بفروشی ؟!
عصبی داد زد : آروم.. میشنون ..
کلافه گفتم : هیرمان از هر جا اوردی میری پس میدی فهمیدی ...
پوزخندی زد : نمیشه، باید بفروشمشون ...
عصبی گفتم: من میرم به دایی میگم ..
خواستم برم که مچ دستم رو محکم گرفت و گفت : ریوان چرا اینقد بچه مثبتی توو ، . چند ثانیه مکث کرد : باید بفروشمشون پولش رو بدم به اون چند نفر که اینطور کتکت زدن ..
بدجور گند زده بود .. پول از اونا گرفته بود مواد خریده بود ،، حالا اونا اینطور دیوونه وار دنبالش بودن .. ، آروم گفتم : الان می خوای چیکار کنی ؟؟!
خیلی ریلکس گفت : هیچی توی پارک می فروشمشون، بعد هم پول رو میدم به اونا .
خنده عصبی کردم : عقل نداری راحتیی؟ اگه پلیسا بگیرنت ولت نمی کنن . اصلا چطور می خوای بفروشی ؟
مچ دستم رو ول کرد : همون آدما مشتری دارن ... پلیس به من شک نمیکنه.. چند ثانیه مکث کرد گفت : تو هم با من میای ؟
خندیدم : معلومه که نمیام .. کلافه گفت : آخه بچه مثبت ... اتفاقی واسم بیوفته به بابام میگم تو هم بودی ..
عصبی شدم آروم گفتم: الان داری تهدید میکنی ؟ ..
گفت :: نه خواهش میکنم..
به ناچار گفتم : باشه ..
خندید : دمت گرم .. بعد هم چند بسته مواد گذاشت توی دستم و گفت : ته پارک نیم ساعت دیگه دونفر میان بده بهشون .. بعد هم ازم دور شد ..
با همون صورت خونی دستم رو مشت کردم و رفتم سمت ته پارک ، ترسیده بودم ، هر پلیسی از بیست متری من رد میشد فکر میکردم لو رفتم .. ، حالم از غلطی که داشتم میکردم به هم میخورد ... تو ذهنم هر چیفحش بلد بودم نثار هیرمان میکردم . این ... این اولین خلافی بود که توی زندگیم کردم ...
صدای زنگ تلفن منو از فکر بیرون اورد ، نگاه کردم سجاد بود ، صدام رو صاف کردم : بله سجاد ؟
_ میای با هم شام بخوریم ..
سری تکون دادم و گفتم: اره تا ده دقیقه دیگه میام..
قطع کردم ، به اطراف نگاه کردم، خبری از پسره نبود .. نفس عمیقی کشیدم، بلند شدم و رفتم سمت خونه ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : اولین خلاف