eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
حسین جان ؛ ما از تو به غیر از تو نداریم تمنّا . . صلی الله علیک یا اباعبدالله https://eitaa.com/Admin_Gando
زندگی بدون علی ؟ _ان‌الانسانَ‌لفی‌خسر (:🤍 https://eitaa.com/Admin_Gando
ای بسیجی! تا وقتی که پرچم اسلام را در افق نصب نکردی حق نداری استراحت کنی... https://eitaa.com/Admin_Gando
جوانان ِ پاکدل ِ انقلابی ِ ما! این رابطه را روز به روز با قرآن بیشتر کنید ؛ در خانواده ها عطر قرآن را در فضا منتشر کنید ؛ قرآن بخوانید و بخوانید ، در قرآن تدبر کنید . + حضرت آقا . https://eitaa.com/Admin_Gando
فضای مجازی نباید جای کتاب‌خوانی را بگیرد. نمیگویم از فضای مجازی استفاده نکنید.. اما نباید جایگزین کتاب و کتابخوانی بشود. + حضرت‌ِ آقا https://eitaa.com/Admin_Gando
مجاهدت فقط جنگیدن و به میدان ِ جنگ رفتن نیست ؛ كوشش در میدان ِ علم ، اخلاق ، همكاری های سیاسی و تحقیق نیز برای مردم جهاد محسوب می‌شود . - حضرت آقا . https://eitaa.com/Admin_Gando
ولی پارت های امروز یه چیز دیگست..💔)!
بریم پارت بزاریم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاهم فرشید توی بیمارستان،  روبه روی داوود پشت شیشه وایساده بودم که ....... که یه لحظه چشمم خورد به ضربان قلبش که داشت صاف میشد . با ترس به پشتم نگاه کردم ، چند تا پرستار با سرعت رفتن توی اتاق داوود بعدش هم دکتر رفت ،، دستگاه شوک رو روشن کردن ، دهنم قفل کرد ،، با گریه به آقا محمد زنگ زدم  به محض شنیدن ، گفت میاد ... پرده رو کشیدن ، دیگه نمی تونستم داوود رو ببینم   ، اما ... اما می دونستم حالش خوب نیست.. با صدای سعید و محمد به عقب برگشتم ، سعید رو محکم بغل کردم ، سمت آقا محمد گفتم : آقا خودم دیدم ضربان قلبش صاف شد ، آقا محمد کلافه بود ، نگران بود نگاهم کرد : اگه رسول زنگ زد چیزی نگید بهش .. دکتر از اتاق بیرون اومد ، رفتیم سمتش .. عینکش رو در اورد ، نگاهش  بینمون  چرخید ، سمت محمد گفت : چند دقیقه پیش ایست قلبی  کرد اما  با شوک برش گردوندیم  ... حقیقتا وضعیت خوبی نداره.. رسول . دلشوره داشتم پشت سیستم  تلفنم رو برداشتم و شماره سعید رو گرفتم ، چند تا بوق خورد ‌و جواب داد . بعد سلام کردن صدای پیجر   بیمارستان پیچید تو گوشم ، استرسم  بیشتر شد ، آروم گفتم : سعید از داوود چه خبر؟ صداش گرفته بود شاید هم  می لرزید: هیچی خوبه .. میدونستم دروغ میگه ، از جام بلند شدم دوباره پرسیدم : سعید تروخدا راستش رو بگو .. با صدای گرفته گفت: رسول راستش چند  دقیقه پیش داوود ایست قلبی کرد،  . پاهام شل شد ، احساس میکردم دارم خفه میشم،  که سریع گفت : اما الان خوبه ،، بهترم میشه .. باور کن . توان حرف زدن نداشتم ، تلفن قطع کردم  .. دستم رو رو گلوم گذاشتم ، احساس خفگی می کردم،  قطره های اشکم روی گونه ام اوفتاد،  از خونه زدم بیرون    ، نمی دونستم دارم چیکار میکنم،  اصلا نمی دونستم دارم کجا میرم ، کنار جدول نشستم،  گریه ام شدت گرفت،  خدا که خودش می دونست من جز داوود کسی رو ندارم،  پس چرا اینطور میکرد  ..  حالم بد بود ، کاش ،،، کاش حداقل الان کنارش بودم ، نه اینجا .‌ تلفن زنگ خورد،  نگاه کردم ، یه شماره ناشناس بود ، کلافه جواب دادم : بله .. بفرمائید؟ جوابی نداد ، عصبی بودم انگار می خواستم همه چی رو سرش خالی کنم .. بلند شدم داد زدم : چرا حرف نمیزنی ؟ لالی ؟ تلفن قطع شد ، گندش بزنن  ، اشتباه گرفته اونوقت حرف هم نمی زنه ..   ••••••••••••••••••••••••• پ ن : ایست قلبی داوود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه‌و یکم ر سول هوا تاریک شده بود،  توی خونه نشسته بودم ، حال هیچ کاری رو نداشتم .. سجاد کنارم با سیستم کار میکرد و گاهی یه تعریف هایی میکرد .. از غروب یه بار آقا محمد زنگ زده بود گفته بود حال داوود خوبه اما من می دونستم اینطور نیست ، می دونستم حال داوود تعریفی نداره.. مدام تنگی نفس داشتم .. به سجاد نگاه کردم خسته بود آروم گفتم : چایی می خوای ؟! با خنده گفت : زحمت میشه .. آروم بلند شدم: چه زحمتی .. دوتا چایی رو سینی گذاشتم ، خواستم بلندش کنم  که‌ پیامکی رو  گوشیم اومد .. به هوای اینکه محمده ، پیام رو باز کردم.. همون شماره ناشناس غروب بود که حرف نمی زد نوشته بود "" کارت به جایی رسیده به پسردایی بالاتر از خودت میگی لال ؟ می خوای یه جوری لالت کنم حساب کار دستت بیاد ؟"" نفسم قطع شد ، دستم شروع به لرزیدن کرد .. ناخودآگاه چشام سیاهی رفت ، سینی چایی از دستم اوفتاد ، پاهام خالی کرد و رو زمین اوفتادم ، دستم رو رو گلوم فشار می دادم ،، نمی تونستم نفس بکشم ... سجاد با نگرانی سمتم اومد بلند صدام میزد ، چایی داغی که رو دستم ریخته بود رو حس میکردم .. . رسما داشتم خفه میشدم .. بی جون دست سجاد رو فشار دادم و گفتم : سجاد ... . نمی ..تونم ....نمی تونم ... نفس ... .. نفس ... بکشم ... بعدش شاید بخاطر نرسیدن هوا به ریه هام چشام بسته شد .      محمد .. کلافه راهرو بیمارستان رو طی میکردم ،،‌ دوباره پشت تلفن به سجاد گفتم : سجاد اگه واقعا حال رسول بده با پرواز بعدی بیام سیستان .. که با خونسردی گفت : نه آقا حالش خوبه به هوش اومده.  سرمش تموم شه مرخصش میکنن .. دستش رو هم باندپیچی کردن .. با نگرانی گفتم : دستش چرا ؟ ادامه داد: آقا وقتی رو زمین اوفتاد سینی چایی دستش بود برای همین دستش یکم سطحی سوخته .. .. با شنیدن حرفش قلبم گرفت .. گفتم : چرا اینطور شد ؟ مگه نگفتم حواست باشه بهش .. سریع گفت: آقا گفتن شوک عصبی بوده .. من حواسم بود بهش ، حالش خوب بود ، رفت چایی بیاره اینطور شد .. آروم گفتم : باشه حواست باشه ، هر چی شد زنگ بزن .. چشمی گفت . گوشی رو قطع کردم ، که با صدای پرستار به عقب‌برگشتم ، با خوشحالی گفت : بیمارتون داوود نظری به هوش اومدن ..    با هیجانی که توی صدام بود گفتم : الان کجاست .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : سجاد .. نمی تونم نفس بکشم