بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت پنجاهم
فرشید
توی بیمارستان، روبه روی داوود پشت شیشه وایساده بودم که ....... که یه لحظه چشمم خورد به ضربان قلبش که داشت صاف میشد . با ترس به پشتم نگاه کردم ، چند تا پرستار با سرعت رفتن توی اتاق داوود بعدش هم دکتر رفت ،، دستگاه شوک رو روشن کردن ، دهنم قفل کرد ،، با گریه به آقا محمد زنگ زدم به محض شنیدن ، گفت میاد ... پرده رو کشیدن ، دیگه نمی تونستم داوود رو ببینم ، اما ... اما می دونستم حالش خوب نیست..
با صدای سعید و محمد به عقب برگشتم ، سعید رو محکم بغل کردم ، سمت آقا محمد گفتم : آقا خودم دیدم ضربان قلبش صاف شد ،
آقا محمد کلافه بود ، نگران بود نگاهم کرد : اگه رسول زنگ زد چیزی نگید بهش ..
دکتر از اتاق بیرون اومد ، رفتیم سمتش .. عینکش رو در اورد ، نگاهش بینمون چرخید ، سمت محمد گفت : چند دقیقه پیش ایست قلبی کرد اما با شوک برش گردوندیم ... حقیقتا وضعیت خوبی نداره..
رسول .
دلشوره داشتم پشت سیستم تلفنم رو برداشتم و شماره سعید رو گرفتم ، چند تا بوق خورد و جواب داد . بعد سلام کردن صدای پیجر بیمارستان پیچید تو گوشم ، استرسم بیشتر شد ، آروم گفتم : سعید از داوود چه خبر؟
صداش گرفته بود شاید هم می لرزید: هیچی خوبه ..
میدونستم دروغ میگه ، از جام بلند شدم دوباره پرسیدم : سعید تروخدا راستش رو بگو ..
با صدای گرفته گفت: رسول راستش چند دقیقه پیش داوود ایست قلبی کرد، .
پاهام شل شد ، احساس میکردم دارم خفه میشم، که سریع گفت : اما الان خوبه ،، بهترم میشه .. باور کن .
توان حرف زدن نداشتم ، تلفن قطع کردم .. دستم رو رو گلوم گذاشتم ، احساس خفگی می کردم، قطره های اشکم روی گونه ام اوفتاد، از خونه زدم بیرون ، نمی دونستم دارم چیکار میکنم، اصلا نمی دونستم دارم کجا میرم ، کنار جدول نشستم، گریه ام شدت گرفت، خدا که خودش می دونست من جز داوود کسی رو ندارم، پس چرا اینطور میکرد ..
حالم بد بود ، کاش ،،، کاش حداقل الان کنارش بودم ، نه اینجا .
تلفن زنگ خورد، نگاه کردم ، یه شماره ناشناس بود ، کلافه جواب دادم : بله .. بفرمائید؟
جوابی نداد ، عصبی بودم انگار می خواستم همه چی رو سرش خالی کنم ..
بلند شدم داد زدم : چرا حرف نمیزنی ؟ لالی ؟
تلفن قطع شد ، گندش بزنن ، اشتباه گرفته اونوقت حرف هم نمی زنه ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : ایست قلبی داوود
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت پنجاهم فرشید توی بیمارستان، روبه روی داوو
تو که میدونی جز داوود کسی رو ندارم ...
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت پنجاهو یکم
ر سول
هوا تاریک شده بود، توی خونه نشسته بودم ، حال هیچ کاری رو نداشتم .. سجاد کنارم با سیستم کار میکرد و گاهی یه تعریف هایی میکرد .. از غروب یه بار آقا محمد زنگ زده بود گفته بود حال داوود خوبه اما من می دونستم اینطور نیست ، می دونستم حال داوود تعریفی نداره.. مدام تنگی نفس داشتم ..
به سجاد نگاه کردم خسته بود آروم گفتم : چایی می خوای ؟!
با خنده گفت : زحمت میشه ..
آروم بلند شدم: چه زحمتی ..
دوتا چایی رو سینی گذاشتم ، خواستم بلندش کنم که پیامکی رو گوشیم اومد .. به هوای اینکه محمده ، پیام رو باز کردم.. همون شماره ناشناس غروب بود که حرف نمی زد نوشته بود "" کارت به جایی رسیده به پسردایی بالاتر از خودت میگی لال ؟ می خوای یه جوری لالت کنم حساب کار دستت بیاد ؟""
نفسم قطع شد ، دستم شروع به لرزیدن کرد .. ناخودآگاه چشام سیاهی رفت ، سینی چایی از دستم اوفتاد ، پاهام خالی کرد و رو زمین اوفتادم ، دستم رو رو گلوم فشار می دادم ،، نمی تونستم نفس بکشم ...
سجاد با نگرانی سمتم اومد بلند صدام میزد ، چایی داغی که رو دستم ریخته بود رو حس میکردم .. . رسما داشتم خفه میشدم ..
بی جون دست سجاد رو فشار دادم و گفتم : سجاد ... . نمی ..تونم ....نمی تونم ... نفس ... .. نفس ... بکشم ...
بعدش شاید بخاطر نرسیدن هوا به ریه هام چشام بسته شد .
محمد ..
کلافه راهرو بیمارستان رو طی میکردم ،، دوباره پشت تلفن به سجاد گفتم : سجاد اگه واقعا حال رسول بده با پرواز بعدی بیام سیستان ..
که با خونسردی گفت : نه آقا حالش خوبه به هوش اومده. سرمش تموم شه مرخصش میکنن .. دستش رو هم باندپیچی کردن ..
با نگرانی گفتم : دستش چرا ؟
ادامه داد: آقا وقتی رو زمین اوفتاد سینی چایی دستش بود برای همین دستش یکم سطحی سوخته .. ..
با شنیدن حرفش قلبم گرفت .. گفتم : چرا اینطور شد ؟ مگه نگفتم حواست باشه بهش ..
سریع گفت: آقا گفتن شوک عصبی بوده .. من حواسم بود بهش ، حالش خوب بود ، رفت چایی بیاره اینطور شد ..
آروم گفتم : باشه حواست باشه ، هر چی شد زنگ بزن ..
چشمی گفت . گوشی رو قطع کردم ، که با صدای پرستار به عقببرگشتم ، با خوشحالی گفت : بیمارتون داوود نظری به هوش اومدن ..
با هیجانی که توی صدام بود گفتم : الان کجاست ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : سجاد .. نمی تونم نفس بکشم
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
💔💔)) ناشناس پر باشه لطفا☘ https://daigo.ir/secret/31654746856
نویسنده به این یزیدی، قلم به این قشنگی، پارت به این هیجانی و..
نظر نباشه؟ نامردیه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت پنجاه و دوم
داوود .
سرم تیر میکشید ، با درد انگشتم رو تکون دادم .. سعی کردم چشام رو باز کنم ..
که صدایی بالای سرم شنیدم : بیمارشون به هوش اومده ، به همراهاشون بگید بیان ..
من کجا بودم؟ .. چرا سرم درد میکرد ؟ ... ادمای بالای سرم کی بودن ؟...
که آخرین چیزایی که دیدم مثل یه تیزر از کنار چشام رد شد .. من به رسول گفتم میرم عملیات ، داشتم احمدی رو سمت ون میبردم که ... دیگه یادم نمی اومد .
با صدای آشنایی چشام رو باز کردم ... آقا محمد کنارم نشسته بود .. با مهربونی بهم نگاه میکرد .. سعید و فرشید هم آروم اونطرف تر وایساده بودن ..
آقا محمد گفت : داوود جان ، خوبی ؟ حالت خوبه ؟
به سخنی لبم رو باز کردم : آقا... سرم ... سرم درد میکنه ..
دستم رو گرفت : چیزی نیست ، بخاطر ضربه ایه که به سرت خورده ..
به سعید و فرشید که با لبخند نگاهم میکردم نگاه کردم ..
رسول .. رسول نبود ..
به آقا محمد نگاه کردم : رسول ... رسول کجاست ..
چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: رسول هم میاد ..
از درد سرم چشام بسته شد ،، آروم گفتم : کی .. میاد ؟
اروم گفت: تا فردا میاد ،
بیقرار بودم، دلتنگش بودم ، ..
رسول ..
به در خونه که رسیدیم سجاد درو باز کرد و کمک کرد برم داخل .
هر وقت یاد پیام می اوفتادم تنم می لرزید..
آقا محمد بهم زنگ زد جواب دادم آروم گفتم : سلام آقا محمد .
صداش خوشحال بود گفت : استاد رسول خوبی ؟
آروم گفتم : ممنون آقا..
ادامه داد : فردا با پرواز بیا تهران ..
تعجب کردم گفتم : چرا آقا چیزی شده .. ؟
خندید : داوود سراغت رو میگیره ..
برق از سرم پرید ، داوود ،، داوود به هوش اومده بود ..
با هیجان گفتم : داوود به هوش اومده؟؟
با همون لحن گفت : بله که به هوش اومده، ، الانم منتظر شماست.. علی فردا جاش رو با تو عوض میکنه ، ماموریت شما تموم شده ..
باورم نمی شد ، فقط تونستم بگم : آقا محمد من چطور تشکر کنم از شما ؟!
آروم گفت : فقط حواست به خودت باشه همین بهترین تشکره ... الانم وسایلت رو جمع کن فردا هشت صبح پروازه
با خوشحالی گفتم چشم که گفت : می خوای با ماشین بیای ؟
یاد اون روز پرواز اوفتادم سریع گفتم: نه آقا، اینطور خیلی دیره ..
با هم خداحافظی کردم ،، لبخند پهنی رویلبم نشست .. داوود بهوش اومده بود و چی از این بهتر... ؟
تنگی نفسم بهتر شده بود .. به همون پیام نگاه کردم عرق سردی روی پیشونیم نشست، اگه درست حدس زده باشم اون ناشناس هیرمان بود ..
گوشی رو کنار گذاشتم چشام رو بستم الان فقط به هوش اومدن داوود مهم بود فقط همین ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : ناشناس هیرمانه
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت پنجاه و دوم داوود . سرم تیر میکشید ، با درد
فقط به هوش اومدن داوود مهم بود
نظرات
https://daigo.ir/secret/31654746856