6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دربارهی شهید آرمان علیوردی هیچ چیزی سختتر از اینکه روی سنگ مزارش نوشته باشه :
"محل شهادت تهران"
نبود . . ❤️🩹
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت شصت و چهارم رسول چند روز بعد .. به ساعتم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت شصت و پنجم
رسول
پشت میز نشسته بود .. دیشب خیلی خوش گذشته بود .. فکر نمی کردم اینطور میشد ..
داوود کنارم وایساد . نگاهش کردم : چیزی شده ؟
گفت : می خوام برم پیش آقا محمد بهم مرخصی بده ..
با تعجب گفتم: چرا ؟
گفت : مامان نظر کرده بود که اگه به سلامت از کما بیرون بیام بریم مشهد .. لبخند زدم : به به بسلامتی آقا داوود . برو شاید خود امام رضا یه کاری کرد تو عاقل تر شدی ..
خندید : خیلی بدی .. نه تو خیلی عاقلی
بعد از گرفتن مرخصی رفتیم توی نماز خونه .. روی میز ناهارخوری نشستیم.. گفتم : خب حالا کی می خواین برین؟
چند ثانیه فکر کرد : دم غروب ...
سرم رو تکون دادم.. چند ثانیه بهم خیره شد آروم گفت : خب میشنوم ..
با تعجب گفتم : چی رو میشنوی ؟
جدی گفت : قضیه عکسا .. قضیه کابوسا ... کوردی حرف زدنت تو خواب .... ( چند ثانیه مکث کرد ) رسول من نگرانتم . چرا داری یه چیزایی رو قایم میکنی ؟
راست میگفت .. چرا دردم رو بهش نمی گفتم.. داوود رفیقم بود . داداشم بود .. ، سرم رو انداختم پایین نفس عمیقی کشیدم: من بهت دروغ گفتم داوود .... درست میگی .. من کوردم . متولد مهاباد. . متعجب بهم نگاه کرد : خب ؟
آروم گفتم، : بابام اهل تهران بود و مامانم کورد .... خانواده مادریم همیشه مخالف حکومت بودن ... داییم یکی از بزرگای کومله بود... مامانمم یکی از همون ادمای متعصب کورد بود . همونی که تمام وجودش تجزیه طلبی بود ..
چشام رو بستم تمام اتفاقات بد و ترسناک رو .. عموم رو .. توی ذهنم سانسور کردم .. آب دهنم رو قورت دادم ادامه دادم : منم چون اصلا شبیه اونا نبودم .. اومدم تهران پیش مامان بزرگم ... یه چیزی محکم تو ذهنم پیچید" ولی فروغ تو رو از خونه انداخت بیرون،"
چند ثانیه نگاهم کرد : ینی خودت به مامانت گفتی میخوام برم تهران .. ؟
صدای ذهنم باز داد زد " اون موقع که مامان نداشتی "
آروم گفتم: نه .. عموی بزرگم اومد مهاباد سراغم و اوردم تهران .. . گیج شده بود . دوباره گفت : منظورت عموی شهیدته،؟
آروم گفتم : اون عموی وسطیمه عموی بزرگم اومد سراغم ....
دوباره پرسید : خب .. تو که گفتی پیش عمم زندگی میکردم .. نه مامان بزرگم ..
نفسم رو دادم بیرون : خب ... خب پیش عمم راحت تر بودم . عموم بیشتر وقتا ماموریت بود .. عمو امیر هم که کلا اختلاف سنی زیادی باهام نداشت .. ..
پرسید: پس چرا خیلی باهاشون ارتباط نداری ؟
صدای مسخره توی ذهنم باز گفت " چون اونا تو رو مسبب تمام اتفاقات بد میدونن .. اونا تو رو مسبب شهادت عمو مهدی میدونن "
گفتم : چون خیلی باهاشون راحت نیستم ..
انگار دیگه سوالی نداشت .. با لبخند گفت : خوب کردی اومدی تهران و پیش اونا نموندی ..
لبخند سردی زدم...
بلند شد : باید آماده شم برم خونه یواش یواش. دم غروب بلیطقطار داریم..
لبخند زدم بلند شدم و بغلش کردم ..
من زندگی خودمو داشتم برای داوود می گفتم غافل از اینکه امیر همه چی رو شنیده بود ....
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : عجب عجب
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت شصت و پنجم رسول پشت میز نشسته بود .. دیشب
نورماه میگه که :
از جهان مانده فقط جان .
که مرا ترک کند ..)
من چنانم که محال است ؛
کسی حال مرا درک کند ...)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت شصت و ششم
رسول
یه ساعت از رفتن داوود گذشته بود.. نمی دونم گفت این حرفا به داوود کار درستی بود یا نه .. البته که من خیلی چیزا رو نگفتم ...
تلفن پیشم زنگ خورد .. آقا محمد بود گفتم: جانم آقا؟
پشت تلفن گفت : بیا توی اتاقم امیر کارت داره .
تعجب کردم چشمی گفتم و سمت اتاق رفتم در زدم و رفتم داخل .. امیر با هموننگاه همیشگی بهم خیره شد .. دلشوره گرفته بودم انگار قرار بود اتفاقی بیوفته ..
محمد سمت امیر گفت : خب میشنوم .. چی می خواستی بگی ؟
انگار منتظر همین بود که نگاهم کرد و به وحشتناک ترین شکل ممکن خندید .. سمتم گفت : چرا به آقا محمد نمی گی؟
شوکه شدم ..
سمت محمد گفت : دایی شما میدونستی مار تو آستین پرورش دادی ؟
محمد تعجب کرده بود: منظورت چیه ؟
عرق سردی روی پیشونیم نشست.
سمت من نگاه کرد : چیه ؟ ترسیدی ؟ فکر نمی کردی کسی بفهمه ؟ ... کور خوندی .. من همه چیز رو شنیدم ..
محمد کلافه گفت : درست حرف بزن . بفهمیم چی میگی..
پوزخندی زد : چشم آقا محمد چشم ..
سمت من صداش رو بالا برد : چرا به آقا محمد نگفتی داییت از سرکرده های کوملس؟؟ اصلا آقا محمد میدونه کوردی ؟
زانو هام شل شد . تنگی نفس .. سمت محمد گفت : آقا اینی که شما بردی خونت .. اینی که اینقد دوسش داری مامانش منافق بوده .. تجزیه طلب ..
داشت گریم می گرفت... دوباره ادامه داد : آقا شما خودت نگفتی از کسایی که مخالف حکومت فعالیت میکنن متنفری ؟ شما خودت نگفتی از هرچی منافق و گروههای سیاسی و تجزیه طلبه متنفری دستت برسه بهشون نمیزاری توی مملکت راس راس بچرخن ؟ الان این زیردستی که اینقد دوسش داری میبری خونه خودت کل خانوادش مخالف حکومتن هر کاری میکنن که سر به تن ما هر مامور اطلاعاتی نباشه ....
نفسم بالا نمیومد به محمد نگاه کردم با چشمایی که معلوم بود نگران و گیجه بهم نگاه کرد... نمی تونستم تحمل کنم .. نمی تونستم وایسم امیر اینطوری قضاوتم کنه ... نکنه .. نکنه محمد هم منو ترد کنه ... فقط تونستم از اتاق بیام بیرون و سمت پارکینگ پا تند کنم ... سوارموتور شدم فقط از سایت زدم بیرون .. نمی دونستم کجا میرم .. پشت موتور اشکام روی گونم سر خورد... محمد حرفای امیر رو باور کرد؟ اگه نه پس چرا اونطوری نگاهم کرد ؟ .....
محمد
با حرفای امیر تعجب کردم اما محال بود رسول رو همینجوری الکی با چهار تا حرف قضاوت کنم ... با نگرانی به رسول نگاه کردم حالش خوب نبود بهم نگاه کرد و بعد از اتاق بیرون رفت نگران سمتش رفتم اما دیر شده بود .... سمت امیر گفتم : فعلا کاری باهات ندارم، فقط اگه یه تار مو از رسول کم شه دمار از روزگارت در میام ..
سریع گفت: چرا ؟؟ رسول چه فرقی با بقیه منافقا داره ؟
عصبی گفتم : تو الان داشتی میگفتی خانواده نگفتی رسول ..
پرید توی حرفم: اما رسول هم بچه همون خانوادست...
سمتش برگشتم : امیر ... این مسئله تموم شه پروندت رو خودم حل نمیکنم میدم آقا عبدی ..
سمت در میرفتم که گفت : آخه دایی ..
جوابش رو ندادم رفتم پارکینگ سوارماشین شدم و زدم بیرون شماره رسول رو گرفتم خاموش بود .. دلم نگرانش بودم .. حرفای دکتر تو ذهنم چرخید ... نکنه یهوقت شوک تنفسی بهش دست بده ؟ که صد درصد مقصر من بودم ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : اینم از رسول ....)
Mohsen Chavoshi - Man Bayad Miraftam.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
با حال و هوای پارت های امروز 💔..)!
#موسیقی_پارت
هدایت شده از ༺ راز یـڪ جنایتـ ༻
خودت باید ادبیات بخونی ولی باید معلم خصوصی ابن دو تا فنگل هم باشی 😐
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با امام حسین صحبت کن ♥️:))
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاسخ ب خباثت دشمن..
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando