eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتاد و چهارم رسول یک هفته بعد چند روز از اومدن داوود گذشته بود . سعید هم سرماخوردگیش خوب شده بود ... برای جلسه همه دور میز نشسته بودیم که آقا محمد گفت : این چند وقت خیلی تلاش کردین . این پرونده در اصل انگار دوتا پرونده بود .. قاچاق دخترا و قتل ... به سعید اشاره کرد که سعید گفت : آقا ما تمام تلاشمون رو برای برسی دوربین های مجتمع انجام دادیم ... در نتیجه فقط به یه فرد ناشناس رسیدیم .. این فرد ناشناس که چهرش  مشخص نیست و پلاک ماشین شخص نبود ...  کارش هم اینه وارد مجتمع میشه .. یه دختر از ماشینش پیاده میشه میره سمت سرویس بهداشتی .. بعد هم ماشین حرکت میکنه و میره . مقتول ها هم دیگه اصلا بیرون نمیان .. خیلی عجیب بود .. که باز ادامه داد .: نیروهای خانومی که جسد هارو شناسایی کردن میگن در اثر سم به قتل میرسن .. یه چیزی شبیه به خودکشی .. محمد چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: این سم چطور وارد بدنشون میشه ؟ اخم محوی روی ابرو هاش نشست : آقا این سم توی قرصای ارام بخش  پیدا شده .. با تعجب گفتم : یعنی یه دختر که تهرانی هم نیست از یه ماشین پیاده میشه میره سمت سرویس بهداشتی، توی دستشویی یه قرص آرام بخش  میخوره چند دقیقه بعد میمیره؟؟! محمد حرفم رو تایید کرد : درسته فعلا که همینطوره .‌... اما اینکه چرا باید یه قرص حاوی سم رو بخورن ..  یا اون ماشین بیرون منتظرشون نمونه داره عجیبش میکنه ... حرفای سعید که تموم شد فرشید گفت : آقا از وقتی که محمدی رو توی سیستان و بلوچستان دستگیر کردیم  خیلی حرف خاصی نزده جز چند ساعت پیش که اعتراف کرد .. ادامه داد : آقا به تیر اندازی سمت داوود اعتراف کرده .. به داوود نگاه کردم.. فرشید گفت: آقا میگه یه نفر بهش دستور داده که این‌کار رو انجام بده ... کلا میگه فقط همون یه نفر رو میشناسه .. محمد گفت: خب حالا به جایی رسیدین‌؟ که علی گفت : بله آقا چهره نگاری کردیم .. عکس رو فرستادم رو سیستمتون.. محمد سری تکون داد و گفت: یه نگاهی به مشخصاتش انداختم .. اهل تهران اما خیلی وقته تهران نیست .. عکس رو انداخت روی صفحه ی سفید اتاق .. با دیدن عکس گوشام سوت کشیدن .. نفسم بالا نمی اومد ... من ..من میشناختمش....من ..باعث و بانی اتفاقاتی که برای داوود اوفتاده بود رو می شناختم..هیچ صدایی به گوشم نمی اومد همه  چی برام تار شده بود .. فقط صدای محمد رو شنیدم که گفت : اگه دقیق بدونیم کجاست خیلی خوب میشه .. می تونیم روش سوار شیم ... محمد چشمم خورد به رسول . حالش انگار خوب نبود .. عرق سردی روی پیشونیش بود . انگار داشت تلاش میکرد نفس بکشه . سمتش گفتم : رسول حالت خوبه؟ مشکلی داری ؟ بهم نگاه کرد چشماش ترسیده بود .. به زور از روی صندلی بلند شد و گفت: آقا...من ...من می میشه برم بیرون ؟ سرم رو تکون دادم که بلند  شد و سریع رفت بیرون .. بچه ها انگار نگران شده بودن بخصوص داوود .. آروم گفتم : برای امروز کافیه خسته نباشید .. سمت داوود گفتم: داوود ... خودم میرم پیش رسول .. چیزی نگفت رفت بیرون .. رسول تمام تنم یخ زده بود حتی نتونسته بودم کاپشنم رو بردارم ... چندبار فک کردم اشتباه دیدم اما نه خودش بود خود خودش بود .. محمد رو دیدم کاپشنم دستش بود داشت میومد سمتم . تا کاپشنم رو داد دستم محکم بغلش کردم .. آروم گفت: رسول چی شد یهو ؟ حالت خوبه؟ با ترس نگاهش کردم گفتم : محمد .. محمد من اون آدم رو میشناسم .. تعجب کرد : کدوم آدم ؟ اب دهنم رو  قورت دادم: اقا اون که تصویرش رو دیدیم .. میشناسمش .. خوبم میشناسمش.. اون ..اون رفیق داییمه . یه حالت شبیه شوک بهش دست داد آروم  گفت: باشه آروم باش .. پیگیری میکنم . ••••••••••••••••••••••••• پ ن : از هر چی فرار میکنه جلوش سبز میشه
رفیق دایی رسول ( وحید) .... مجرم پرونده ..
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی اگه رسول نبود... صدای ایول و کوبیده شدن میز نبود، با مزه بازی و یخ آب کن نبود، خنده تو اوج گرفتاری نبود، گند زدن تو حساس ترین جای ممکن نبود..😊😂 https://eitaa.com/Admin_Gando
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ا🔖برای ، روز یا شب سه شنبه این عمل را انجام دهید . ✅ از کرامات شهید سید مجتبی صالحی خوانساری👌🕊🌹🕊 حتما ببینید و برای همه ارسال کنید🥺 ‌‌ https://eitaa.com/Admin_Gando
سلام به همگی