eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
587.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این تاول و تبخال و دهان سوختگی ها از آه زیاد است نه خوردن آشی.... ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
کِه کِردار مانَد زِ ما یادِگار...️ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
میگزره ولی اونجایی ک سعدی میگه: بگذشت و چه گویم که چه بر من گذشت :)️ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ می‌دانی‌که؟ تابِ‌فراق‌‌ات‌راندارم‌ . . دوری‌بس‌است‌،عزیز‌تراز‌جانم❤️‍🩹! : )) ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو جدایی از حسین یه لحظه‌ش هم زیادیه... ❤️‍🩹🔗 |
بریم دوتا پارت بزاریم ...
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتاد و چهارم رسول یک هفته بعد چند روز ا
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتادو پنجم رسول چند ساعت از ماجرا گذشته بود .. هیچ کاری نمی تونستم بکنم تمرکز نداشتم .. ترسیده بودم . نمی دونم چرا باید یهو پیداش میشد .. بچه ها حتی داوود هر سوالی پرسیدن فقط جواب سربالا دادم .. محمد با آقا ی عبدی جلسه داشت اونم درباره من .. تلفن کنارم زنگ خورد سریع جواب دادم . آقا محمد  بود که ازم خواست برم اتاقش .. ... پشت در وایسادم .. اگه محمد نبود جرئت نداشتم برم تو ... آروم در زد رفتم تو  .  ..سلام کردم . محمد لبخندی زد گفت : بشین رسول جان .. آروم تشکر کردم و نشستم .. که آقا عبدی گفت : محمد برام گفت قضیه رو ... خب . هر چی درباره وحید دادفر میدونی بگو. حالم داشت بهم میخورد .. دقیقا انگار بازجویی بود .نفس عمیقی کشیدم به محمد نگاه کردم.  نگرانی تو چشماش خیلی خوب معلوم بود.. آروم سمت آقای عبدی گفتم : وحید رفیق داییم بود.. اون موقع خونه مامان بزرگم چون بزرگ بود همه پیش هم زندگی میکردیم .. پس وقتی وحید میومد پیش داییم من میدیدمش. کورد نبود . اما خیلی خوب کوردی حرف میزد .. خیلی هم نمی یومد اصلا انگار جای مشخصی نداشت.. اما رابطه خیلی خوبی با داییم داشت .. پرسید : الان چی ؟ الان هم با داییت رابطه داره ؟ دیگه واقعا با بازجویی مو نمی زد.. با صدای گرفته گفتم : چند سال میشه هیچ خبری ندارم .. اما اگه توی  این چندسال بینشون دعوایی اتفاق نیوفتاده باشه .. بازم شاید همو ببینن... سری تکون داد ... که خود محمد گفت : رسول ما برسی کردیم به به یه نتیجه رسیدیم .. سوالی نگاهش کردم که گفت: وحید دادفر اونقد حرفه ای هست که  پیدا کردنش طول میکشه..اما اگه هنوز هم با داییت یه رابطه دوستانه داشته باشه ..... نفس عمیقی کشید : باید بری مهاباد .. نفوذ کنی پیش داییت و ببینی هنوز هم دادفر ارتباطی داره یا نه ؟ یه لحظه هر چی خاطره بد بود جلوی چشام گذشت .. باورم نمی شد همچین حرفی دارم میشنوم .... من حتی اگه بمیرمم حاظر نیستم برم مهاباد .. حاظر نیستم چشمم بخوره به چشمای دایی ... از ترس بغض کرده بودم سمت محمد گفتم: منظورتون چیه آقا محمد؟ که آقای عبدی گفت: این بهترین تصمیم برای حل این پروندس فقط اینطوری میشه دادفر رو گیر انداخت .. بغض تمام گلوم رو گرفته بود .. نمی تونستم حرف بزنم .. اصلا چی میتونستم بگم ؟! بگم اگه برم میزنه میکشه منو؟؟! حتی نزاشت حرفی بزنم که بلند شد و سمتم گفت : مقدمه رفتنت به مهاباد رو تا پس فردا میچینم  .. بعد هم رفت .. با رفتنش قطر اشکی  چشمام پایین اومد ... آقای عبدی که محمد نبود یه جوری راضیش کنم .. این یه دستور بود که نمی شد کاریش کرد .. محمد نگران رسول بودم .. ولی این تنها راهی بود که وجود داشت قطره اشک از چشمش اوفتاد.. کنارش نشستم: رسول جان حالت خوبه ؟ ترس توی عمق چشماش معلوم بود... با ترس گفت : من ..من میترسم .. من ..من نمی نمیتونم برم  ..  من اصلا میترسم برم خونه  خودمم .. دستش رو گرفتم یخ زده بود .. معلوم بود تنگی نفس داره .. نگران شدم : رسول آروم باش .. هیچ اتفاقی نمی اوفته باور کن .. ما حواسمون هست .. فایده نداشت... خاطراتی که رسول داشت انگار بدتر از این‌حرفا بود .. که سمتش گفتم : کاپشنت رو بپوش بریم .. دستش رو‌گرفتم بلندش کردم..   ..... تو ماشین تمام مدت تو بهت بود اصلا حرفی نمی زد فقط گاهی قطره اشک از چشمش پایین می اومد .. ماشین رو روبه روی هتل پارک کردم که پرسید : اینجا چرا وایسادیم ؟ همونطور که ماشین رو خاموش کردم گفتم . تا پس فردا نمی خواد بری خونه  توی هتل میمونی .. به چهره نگرانش نگاه کردم: خودمم پیشت وایمیسم رسول نترس .. پیاده شد دنبالم وارد هتل شد .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : چرا باید پیداش شه ؟! پ ن : همه چی شبیه بازجویی بود .. پ ن : مهاباد .)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتادو ششم محمد کلید اتاق رو گرفتم . توی آسانسور به رسول نگاه کردم .. کلافه بود . نفس عمیقی کشیدم: رسول ؟ نگاهم کرد . همون ترس تو نگاهش بود .. داخل اتاق که رفتیم . سمت تخت رفت روی تخت دراز کشید لبخند محوی زد آروم گفت: چه خنکه .. نگاهش کردم مثل بچه ها با چیزای کوچیک ذوق میکرد و خوشحال میشد ..  ...... وضو که گرفتم .. به چهره رسول که خوابش برده بود نگاه کردم .. دستام رو پیش گوشم بردم  زمزمه کردم" سه رکعت نماز مغرب میخوانم بر من واجب است قربتن  اله الله " رسول با احساس سرمایی توی بدنم چشمام رو باز کردم که محمد رو دیدم پشت بهم داشت نماز میخوند .. زمزمش به گوشم می رسید.. به خودم اومدم قطره اشکی از‌چشمم پایین اومد .. من میرفتم مهاباد دیگه بر نمی گشتم .. پس شاید این لحظه های آخر کنار محمد بودنم بود ... حتی فکر اینکه دیگه قرار نبود محمد رو ببینم حالم رو بهم میزد ... سلام نمازش رو که خوند سمتم برگشت.. سریع چشام رو پاک کردم.. لبخندی زد : رسول بیدار شدی ؟  آروم سرم رو تکون دادم.. کنارم نشست : خوب شد بیدار شدی .. بریم طبقه پایین شام بخوریم .. نگاهش کردم .. چشمای مهربونش .. ینی دیگه‌قرار نبود ببینمش؟  آروم گفتم: آقا اشتها ندارم.  نوچی کرد : اینطوری که نمیشه .. پاشو پاشو بریم شام بخوریم اونوقت اومدیم بالا نمازت رو می خونی.. آروم بلند شدم کاپشنم رو پوشیدم‌ رفتیم پایین .. ...... سر میز‌ نشسته بودیم که غذا ها رو روی میز گذاشتن .. محمد تشکر کرد .. بشقاب غذا رو جلوم گذاشت.. اما مگه می تونستم بخورم‌؟  منو داشتن از داداشم جدا میکردن .. اونوقت بنشینم غذا بخورم ؟ اصلا من میرفتم مهاباد از کجا معلوم بازم برگردم؟ دایی بس نشسته منو ببینه بکشه.. به محمد نگاه کردم گفتم : آقا مگه من داداش شما نیستم ؟ محمد نگاهش کردم لبخند زدم به عمق چشماش نگاه کردم: معلومه که داداشمی . صداش بغض داشت : پس چرا منو از شما جدا میکنن؟ بغض کوچیک ته گلوم رو قورت دادم: رسول هیچکس نمی تونه تو رو از من جدا کنه .. تو هر جا باشی منم هستم .. حتی اگه پیشت نباشم عمق قلبت هستم .. توام همیشه برادرمی مطمئن باش.. ( گذشته )  به فرزاد نگاه کردم ، گفتم : فرزاد حواست باشه به خودت .. خودت که میدونی من جونم به جون تو بستس . خندید . قند تو دلم اب شد: چشم داداش من حواسم به خودم هست .. من تا آخر دنیا هم باهات میام.  اگه هم نباشم تو قلبتم مگه نه ؟! ... لبخند زدم : بله که همینطوره.. رسول محمد درست میگفت . من هر جا باشم محمد تو قلبمه .. اما ... اما من میرفتم مهاباد بر نمی گشتم .. به محمد گفتم: آقا بخدا اینا با من مشکل دارن اگه بلائی سرم اوردن چی ؟! جدی گفت : غلط کردن بلائی سرت بیارن .. ما هستیم .. تو میری ماموریت پس ما پشتیبانی میکنیم .. نفس عمیقی کشیدم .. همه چی خیلی یهویی شد . یهو وحید پیداش شد یهو قرار شد برم مهاباد .. امیدوارم یهویی هم نمیرم ... آروم گفتم : شما نمیایی باهام ؟ نگاهم کرد : حساسیت خیلی بالاست نباید هیچکس درو و برت آفتابی شه .. حرفش رو تایید کردم . دوباره گفتم : میشه قبل رفتن با بچه ها خداحافظی کنم ؟! گفت : بله که میشه استاد رسول... قبل رفتن حتما باید بریم سایت چند تا جی پی اس توی بدنت کار بزارم ..  ••••••••••••••••••••••••• پ ن : اگه من داداش شمام پس چرا منو از شما جدا میکنن ..
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتادو ششم محمد کلید اتاق رو گرفتم . توی آ
این پارت از اون پارتایی بود که وقتی نوشتمش مدام اشک از چشام پایین می اومد . یه جایی نمی تونستم بنویسم .. انگار تیکه تیکه قلبم رو با دیالوگا آتیش میزدم .. انگار رسول من بودم . انگار خودم بودم که داشتم از عزیز ترینم جدا میشدم .. با تمام وجودم درکش میکردم .. تا چند روز بعد از نوشتنش حالت افسرده گرفته بودم