eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم دوتا پارت بزاریم ...
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتاد و چهارم رسول یک هفته بعد چند روز ا
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتادو پنجم رسول چند ساعت از ماجرا گذشته بود .. هیچ کاری نمی تونستم بکنم تمرکز نداشتم .. ترسیده بودم . نمی دونم چرا باید یهو پیداش میشد .. بچه ها حتی داوود هر سوالی پرسیدن فقط جواب سربالا دادم .. محمد با آقا ی عبدی جلسه داشت اونم درباره من .. تلفن کنارم زنگ خورد سریع جواب دادم . آقا محمد  بود که ازم خواست برم اتاقش .. ... پشت در وایسادم .. اگه محمد نبود جرئت نداشتم برم تو ... آروم در زد رفتم تو  .  ..سلام کردم . محمد لبخندی زد گفت : بشین رسول جان .. آروم تشکر کردم و نشستم .. که آقا عبدی گفت : محمد برام گفت قضیه رو ... خب . هر چی درباره وحید دادفر میدونی بگو. حالم داشت بهم میخورد .. دقیقا انگار بازجویی بود .نفس عمیقی کشیدم به محمد نگاه کردم.  نگرانی تو چشماش خیلی خوب معلوم بود.. آروم سمت آقای عبدی گفتم : وحید رفیق داییم بود.. اون موقع خونه مامان بزرگم چون بزرگ بود همه پیش هم زندگی میکردیم .. پس وقتی وحید میومد پیش داییم من میدیدمش. کورد نبود . اما خیلی خوب کوردی حرف میزد .. خیلی هم نمی یومد اصلا انگار جای مشخصی نداشت.. اما رابطه خیلی خوبی با داییم داشت .. پرسید : الان چی ؟ الان هم با داییت رابطه داره ؟ دیگه واقعا با بازجویی مو نمی زد.. با صدای گرفته گفتم : چند سال میشه هیچ خبری ندارم .. اما اگه توی  این چندسال بینشون دعوایی اتفاق نیوفتاده باشه .. بازم شاید همو ببینن... سری تکون داد ... که خود محمد گفت : رسول ما برسی کردیم به به یه نتیجه رسیدیم .. سوالی نگاهش کردم که گفت: وحید دادفر اونقد حرفه ای هست که  پیدا کردنش طول میکشه..اما اگه هنوز هم با داییت یه رابطه دوستانه داشته باشه ..... نفس عمیقی کشید : باید بری مهاباد .. نفوذ کنی پیش داییت و ببینی هنوز هم دادفر ارتباطی داره یا نه ؟ یه لحظه هر چی خاطره بد بود جلوی چشام گذشت .. باورم نمی شد همچین حرفی دارم میشنوم .... من حتی اگه بمیرمم حاظر نیستم برم مهاباد .. حاظر نیستم چشمم بخوره به چشمای دایی ... از ترس بغض کرده بودم سمت محمد گفتم: منظورتون چیه آقا محمد؟ که آقای عبدی گفت: این بهترین تصمیم برای حل این پروندس فقط اینطوری میشه دادفر رو گیر انداخت .. بغض تمام گلوم رو گرفته بود .. نمی تونستم حرف بزنم .. اصلا چی میتونستم بگم ؟! بگم اگه برم میزنه میکشه منو؟؟! حتی نزاشت حرفی بزنم که بلند شد و سمتم گفت : مقدمه رفتنت به مهاباد رو تا پس فردا میچینم  .. بعد هم رفت .. با رفتنش قطر اشکی  چشمام پایین اومد ... آقای عبدی که محمد نبود یه جوری راضیش کنم .. این یه دستور بود که نمی شد کاریش کرد .. محمد نگران رسول بودم .. ولی این تنها راهی بود که وجود داشت قطره اشک از چشمش اوفتاد.. کنارش نشستم: رسول جان حالت خوبه ؟ ترس توی عمق چشماش معلوم بود... با ترس گفت : من ..من میترسم .. من ..من نمی نمیتونم برم  ..  من اصلا میترسم برم خونه  خودمم .. دستش رو گرفتم یخ زده بود .. معلوم بود تنگی نفس داره .. نگران شدم : رسول آروم باش .. هیچ اتفاقی نمی اوفته باور کن .. ما حواسمون هست .. فایده نداشت... خاطراتی که رسول داشت انگار بدتر از این‌حرفا بود .. که سمتش گفتم : کاپشنت رو بپوش بریم .. دستش رو‌گرفتم بلندش کردم..   ..... تو ماشین تمام مدت تو بهت بود اصلا حرفی نمی زد فقط گاهی قطره اشک از چشمش پایین می اومد .. ماشین رو روبه روی هتل پارک کردم که پرسید : اینجا چرا وایسادیم ؟ همونطور که ماشین رو خاموش کردم گفتم . تا پس فردا نمی خواد بری خونه  توی هتل میمونی .. به چهره نگرانش نگاه کردم: خودمم پیشت وایمیسم رسول نترس .. پیاده شد دنبالم وارد هتل شد .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : چرا باید پیداش شه ؟! پ ن : همه چی شبیه بازجویی بود .. پ ن : مهاباد .)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتادو ششم محمد کلید اتاق رو گرفتم . توی آسانسور به رسول نگاه کردم .. کلافه بود . نفس عمیقی کشیدم: رسول ؟ نگاهم کرد . همون ترس تو نگاهش بود .. داخل اتاق که رفتیم . سمت تخت رفت روی تخت دراز کشید لبخند محوی زد آروم گفت: چه خنکه .. نگاهش کردم مثل بچه ها با چیزای کوچیک ذوق میکرد و خوشحال میشد ..  ...... وضو که گرفتم .. به چهره رسول که خوابش برده بود نگاه کردم .. دستام رو پیش گوشم بردم  زمزمه کردم" سه رکعت نماز مغرب میخوانم بر من واجب است قربتن  اله الله " رسول با احساس سرمایی توی بدنم چشمام رو باز کردم که محمد رو دیدم پشت بهم داشت نماز میخوند .. زمزمش به گوشم می رسید.. به خودم اومدم قطره اشکی از‌چشمم پایین اومد .. من میرفتم مهاباد دیگه بر نمی گشتم .. پس شاید این لحظه های آخر کنار محمد بودنم بود ... حتی فکر اینکه دیگه قرار نبود محمد رو ببینم حالم رو بهم میزد ... سلام نمازش رو که خوند سمتم برگشت.. سریع چشام رو پاک کردم.. لبخندی زد : رسول بیدار شدی ؟  آروم سرم رو تکون دادم.. کنارم نشست : خوب شد بیدار شدی .. بریم طبقه پایین شام بخوریم .. نگاهش کردم .. چشمای مهربونش .. ینی دیگه‌قرار نبود ببینمش؟  آروم گفتم: آقا اشتها ندارم.  نوچی کرد : اینطوری که نمیشه .. پاشو پاشو بریم شام بخوریم اونوقت اومدیم بالا نمازت رو می خونی.. آروم بلند شدم کاپشنم رو پوشیدم‌ رفتیم پایین .. ...... سر میز‌ نشسته بودیم که غذا ها رو روی میز گذاشتن .. محمد تشکر کرد .. بشقاب غذا رو جلوم گذاشت.. اما مگه می تونستم بخورم‌؟  منو داشتن از داداشم جدا میکردن .. اونوقت بنشینم غذا بخورم ؟ اصلا من میرفتم مهاباد از کجا معلوم بازم برگردم؟ دایی بس نشسته منو ببینه بکشه.. به محمد نگاه کردم گفتم : آقا مگه من داداش شما نیستم ؟ محمد نگاهش کردم لبخند زدم به عمق چشماش نگاه کردم: معلومه که داداشمی . صداش بغض داشت : پس چرا منو از شما جدا میکنن؟ بغض کوچیک ته گلوم رو قورت دادم: رسول هیچکس نمی تونه تو رو از من جدا کنه .. تو هر جا باشی منم هستم .. حتی اگه پیشت نباشم عمق قلبت هستم .. توام همیشه برادرمی مطمئن باش.. ( گذشته )  به فرزاد نگاه کردم ، گفتم : فرزاد حواست باشه به خودت .. خودت که میدونی من جونم به جون تو بستس . خندید . قند تو دلم اب شد: چشم داداش من حواسم به خودم هست .. من تا آخر دنیا هم باهات میام.  اگه هم نباشم تو قلبتم مگه نه ؟! ... لبخند زدم : بله که همینطوره.. رسول محمد درست میگفت . من هر جا باشم محمد تو قلبمه .. اما ... اما من میرفتم مهاباد بر نمی گشتم .. به محمد گفتم: آقا بخدا اینا با من مشکل دارن اگه بلائی سرم اوردن چی ؟! جدی گفت : غلط کردن بلائی سرت بیارن .. ما هستیم .. تو میری ماموریت پس ما پشتیبانی میکنیم .. نفس عمیقی کشیدم .. همه چی خیلی یهویی شد . یهو وحید پیداش شد یهو قرار شد برم مهاباد .. امیدوارم یهویی هم نمیرم ... آروم گفتم : شما نمیایی باهام ؟ نگاهم کرد : حساسیت خیلی بالاست نباید هیچکس درو و برت آفتابی شه .. حرفش رو تایید کردم . دوباره گفتم : میشه قبل رفتن با بچه ها خداحافظی کنم ؟! گفت : بله که میشه استاد رسول... قبل رفتن حتما باید بریم سایت چند تا جی پی اس توی بدنت کار بزارم ..  ••••••••••••••••••••••••• پ ن : اگه من داداش شمام پس چرا منو از شما جدا میکنن ..
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتادو ششم محمد کلید اتاق رو گرفتم . توی آ
این پارت از اون پارتایی بود که وقتی نوشتمش مدام اشک از چشام پایین می اومد . یه جایی نمی تونستم بنویسم .. انگار تیکه تیکه قلبم رو با دیالوگا آتیش میزدم .. انگار رسول من بودم . انگار خودم بودم که داشتم از عزیز ترینم جدا میشدم .. با تمام وجودم درکش میکردم .. تا چند روز بعد از نوشتنش حالت افسرده گرفته بودم
نظرات شما ... پر باشه هاا❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/31654746856
https://eitaa.com/Admin_Gando/21849 رفتم که گُم شَوم چو یکی قطره اَشک گرم در لابِلای دامن شَبرنگ زندگی رفتم، که درسیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کِشمَکش و جنگ زندگی .... نورماه
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سفیر سوئیس.. فقط اونجایی که داوود میگه: محمد جان. +جانم داوود https://eitaa.com/Admin_Gando
درک میکنید🥺🥲. شب میاام دوباره فعالیت میکنم..✨🥲
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
حقیقتا من دوپارت طولانی نوشتم براتون اومدم سومی رو هم بنویسم که طی یک حرکت انتحاری فهمیدم امروز اولین جلسه کلاس ریاضیمه و خب تا شب طول میکشه ‌. این یک بار رو به بزرگی خودتون ببخشید و واسه امروز همون دوپارت رو قبول کنید .. ممنون☘
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتادو هفتم رسول داشتیم آماده میشدیم بریم سایت .. امروز روز آخر بود . کی می دونست. ؟ شاید اصلا دیگه برنگشتم... حداقلش این بود داشتم به‌پرونده کمک میکردم به دخترایی که داشتن به قتل میرسیدن ...تنگی نفس مدام همراهم بود و دلیلش فقط استرس و فشار عصبی بود.. روی تخت نشستم سمت محمد که لباسش رو جلوی آینه درست میکرد گفتم : تمام این چند سال تمام تلاشم رو کردم که فرار کنم ... از خودم . از گذشته.. از ادمایی که تو خاطره ها گم شدن .. اما .. اما الان خودم با دست خودم دارم میرم همون جایی که با بدبختی ازش بیرون اومدم.. این خودش بدشانسی نیست ؟ روبه روم نشست . به چشام خیره شد : رسول اشتباه تو اینجاست که می خوای از گذشته فرار کنی  ... داداش من .  از گذشته نمیشه فرار کرد.. چون هرچقدر هم فرار کنی بازم جلوی چشمات سبز میشه . . هر چقدر ازش بترسی بیشتر  تاریک میشه .. .. رسول ؟  میخوای اصلا یکی دیگه رو بفرستم جای تو بره ؟ . سخته ولی شدنیه . چند ثانیه فکر کردم . آروم گفتم : نه داداش .. خودم میرم . لبخندی زد . ........ به سایت که رسیدم رفتم توی یه اتاق یه جی‌پی اس رو توی دندونم کار گذاشتن . به میزم نگاه کردم .. با رفتنم علی می‌نشست روش و امکان داشت دیگه هیچوقت برنگردم .. سایت خونه من بود و الان داشتم ازش دل میکندم... رسیدم به سخت ترین قسمت ماجرا .. دم رفتن بودو  خداحافظی از بچه ها .می خواستن تا فرودگاه بیان باهام اما اینطوری خداحافظی سخت تر میشد . یه صف کوچیک تشکیل داده بودن .. اول سعید بود .. محکم بغلش کردم اونم همین کار رو کرد آروم گفتم: آقا سعید بدی و خوبی دیدی حلال کن .. انگار بغضش رو پشت اخم محوش قایم کرده بود که با صدای گرفته گفت : این چه حرفیه داداش برو ان شاءالله که به سلامت بری و بیای . بعدی فرشید بود . چشماش بخاطر اشک برق میزد . بغلش کردم . دم گوشم گفت: حواست باشه به خودت‌‌.. منتظرتیم. لبخند زدم. داوود اشک و بغض نمی ذاشت هیج حرفی بزنم .. رفتن رسول خیلی یهویی شده بود .. خیلی کم پیش می اومد بره ماموریت . میدونستم اینم مثل همه ماموریت هاست ولی انگار دلم یه چیزایی میدونست .. بغلم که کرد اشکام روی شونه اش  اوفتاد  نگاهم کرد انگار اونم بغض داشت .. آروم گفت : بچه چرا گریه میکنی ؟ مگه میخوام‌ برم بمیرم ؟ زود میام . این که غصه نداره.. داره ؟ بغضم ترکید بازم بغلش کردم با صدای که می لرزید گفتم: جرعت داری بلائی سر خودت بیار ببین چیکارت میکنم .. غمگین خندید مثل همیشه.. گفتم : کاش میزاشتی بیام فرودگاه .. اشک رو گونه ام رو پاک کرد : همین الانم مثل بچه ها انگار بار اولمه داری گریه‌میکنی .. چه برسه فرودگاه .. راست میگفت چیزی نگفتم .. که با لبخند گفت : کلیدای خونم رو گم نکنی هاا ! برو به خونه ام سر بزن .. دوباره اشک از چشم پایین اومد : مگه چقدر میخوای بمونی ؟ معلوم بود داره بغضش رو پشت خندش قایم میکنه : داوود بخدا شک دارم تو مامور باشی .. اخه مگه بار اوله یکی داره میره ماموریت؟ . دلخور شدم. : این فرق داره.. خیلی حساسه تو داری یه جایی نفوذ میکنی .. خب اگه لو رفتی چی ؟ انگار می خواست حرصم رو در بیاره که گفت: خب هیچی شهید میشم . محکم زدم تو شونه اش ... چند ثانیه مکث کرد و بعد برای بار آخر محکم بغلم کردم. آروم گفت: حواست هم به خودت باشه هم آقا محمد..     از همه خداحافظی کرد و رفت .. قلبم روی زمین اوفتاد. ‌انگار آخرین باری بود که می دیدمش این اصلا دست خودم نبود.      ••••••••••••••••••••••••• پ ن : بغض گیر کرده تو گلوی رسول و گریه های داوود