هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
حقیقتا من دوپارت طولانی نوشتم براتون اومدم سومی رو هم بنویسم که طی یک حرکت انتحاری فهمیدم امروز اولین جلسه کلاس ریاضیمه و خب تا شب طول میکشه .
این یک بار رو به بزرگی خودتون ببخشید و واسه امروز همون دوپارت رو قبول کنید ..
ممنون☘
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هفتادو هفتم
رسول
داشتیم آماده میشدیم بریم سایت .. امروز روز آخر بود . کی می دونست. ؟ شاید اصلا دیگه برنگشتم... حداقلش این بود داشتم بهپرونده کمک میکردم به دخترایی که داشتن به قتل میرسیدن ...تنگی نفس مدام همراهم بود و دلیلش فقط استرس و فشار عصبی بود.. روی تخت نشستم سمت محمد که لباسش رو جلوی آینه درست میکرد گفتم : تمام این چند سال تمام تلاشم رو کردم که فرار کنم ... از خودم . از گذشته.. از ادمایی که تو خاطره ها گم شدن .. اما .. اما الان خودم با دست خودم دارم میرم همون جایی که با بدبختی ازش بیرون اومدم.. این خودش بدشانسی نیست ؟
روبه روم نشست . به چشام خیره شد : رسول اشتباه تو اینجاست که می خوای از گذشته فرار کنی ... داداش من . از گذشته نمیشه فرار کرد.. چون هرچقدر هم فرار کنی بازم جلوی چشمات سبز میشه . . هر چقدر ازش بترسی بیشتر تاریک میشه .. .. رسول ؟ میخوای اصلا یکی دیگه رو بفرستم جای تو بره ؟ . سخته ولی شدنیه .
چند ثانیه فکر کردم . آروم گفتم : نه داداش .. خودم میرم .
لبخندی زد .
........
به سایت که رسیدم رفتم توی یه اتاق یه جیپی اس رو توی دندونم کار گذاشتن . به میزم نگاه کردم .. با رفتنم علی مینشست روش و امکان داشت دیگه هیچوقت برنگردم .. سایت خونه من بود و الان داشتم ازش دل میکندم...
رسیدم به سخت ترین قسمت ماجرا .. دم رفتن بودو خداحافظی از بچه ها .می خواستن تا فرودگاه بیان باهام اما اینطوری خداحافظی سخت تر میشد .
یه صف کوچیک تشکیل داده بودن .. اول سعید بود .. محکم بغلش کردم اونم همین کار رو کرد آروم گفتم: آقا سعید بدی و خوبی دیدی حلال کن .. انگار بغضش رو پشت اخم محوش قایم کرده بود که با صدای گرفته گفت : این چه حرفیه داداش برو ان شاءالله که به سلامت بری و بیای . بعدی فرشید بود . چشماش بخاطر اشک برق میزد . بغلش کردم . دم گوشم گفت: حواست باشه به خودت.. منتظرتیم. لبخند زدم.
داوود
اشک و بغض نمی ذاشت هیج حرفی بزنم .. رفتن رسول خیلی یهویی شده بود .. خیلی کم پیش می اومد بره ماموریت . میدونستم اینم مثل همه ماموریت هاست ولی انگار دلم یه چیزایی میدونست .. بغلم که کرد اشکام روی شونه اش اوفتاد نگاهم کرد انگار اونم بغض داشت .. آروم گفت : بچه چرا گریه میکنی ؟ مگه میخوام برم بمیرم ؟ زود میام . این که غصه نداره.. داره ؟
بغضم ترکید بازم بغلش کردم با صدای که می لرزید گفتم: جرعت داری بلائی سر خودت بیار ببین چیکارت میکنم ..
غمگین خندید مثل همیشه.. گفتم : کاش میزاشتی بیام فرودگاه .. اشک رو گونه ام رو پاک کرد : همین الانم مثل بچه ها انگار بار اولمه داری گریهمیکنی .. چه برسه فرودگاه .. راست میگفت چیزی نگفتم .. که با لبخند گفت : کلیدای خونم رو گم نکنی هاا ! برو به خونه ام سر بزن ..
دوباره اشک از چشم پایین اومد : مگه چقدر میخوای بمونی ؟
معلوم بود داره بغضش رو پشت خندش قایم میکنه : داوود بخدا شک دارم تو مامور باشی .. اخه مگه بار اوله یکی داره میره ماموریت؟ .
دلخور شدم. : این فرق داره.. خیلی حساسه تو داری یه جایی نفوذ میکنی .. خب اگه لو رفتی چی ؟
انگار می خواست حرصم رو در بیاره که گفت: خب هیچی شهید میشم .
محکم زدم تو شونه اش ...
چند ثانیه مکث کرد و بعد برای بار آخر محکم بغلم کردم. آروم گفت: حواست هم به خودت باشه هم آقا محمد..
از همه خداحافظی کرد و رفت .. قلبم روی زمین اوفتاد. انگار آخرین باری بود که می دیدمش این اصلا دست خودم نبود.
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : بغض گیر کرده تو گلوی رسول و گریه های داوود
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت هفتادو هفتم رسول داشتیم آماده میشدیم بریم س
چو نهالی سست می لرزید ..)
روحم از سرمای تنهایی ..
می خزد در ظلمت قلبم .!
وحشت دنیای تنهایی..)!
_نورماه_
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هفتادو هشتم
محمد
به فرودگاه رسیدیم بلیط گرفتم. چند دقیقه تا پروازش مونده بود .. نگاهش کردم.. وقتی فرزاد داشت میرفت مطمئن بودم برمیگرده اما برعکس شد .. کنارم نشسته بود پاهاش رو عصبی تکون می داد. نگاه گذرایی بهم انداخت : آقا من باز گند میزنم .. . . دستش رو گرفتم : این چه حرفیه میزنی.. تو یکی از نیرو های حرفه ای گروهی ..
کوتاه خندید : آقا من می گفتم نیروی حرفه ایم میگفتی لوس نشو حال دم رفتن میگی حرفه ایم؟
خندیدم : الانم میگم لوس نشو . ولی خودتم میدونی چقد اطمینان دارم بهت .
خجالت زده لبخند زد ..
به ساعتم نگاه کردم بلند شدم اونم بلند شد باهام .. نفس عمیقی کشیدم : خب دیگه انگار،وقت رفتنه .. بهش نگاه کردم. چطور میتونستم دوریش رو تحمل کنم؟ دلم میخواست مثل داوود گریه کنم نزارم بره اما .. رسول پشتش به من گرم بود . بهش خیره شدم . با چشمای نگرانش نگاهم کرد وگفت: دلم براتون تنگ میشه .. بغلش کردم : من بیشتر رسول ... از بغلم بیرون اومد. گردنبند جا دعایی چرم مشکیم رو از گردنم در اوردم همونطور که تو گردن رسول مینداختمش گفتم : حواست به خودت باشه .. همونطور که مراقبتم مراقب خودت باش . هر چی شد حتما بهم خبر بده .
نگاهش کردم: اسپریت یادت نره هاا . اگه فک کردی حالت بده حتما استفاده کن .
با لبخند به گردنبند نگاه کرد . ارومگفتم: حرز امام جواده . خودش ان شاءالله مراقبته . با لبخند غمگین نگاهش کردم : الان سوار هواپیما شدی نترسی ها . رسول .. دور را دور حواسم بهت هست نمی خوام از هیچی بترسی .
قطره اشکی از چشماش پایین اومد بغلم کرد چشم آرومی گفت خداحافظی کردیم و آروم رفت . .. به رفتنش نگاه کردم با رفتنش قطره اشکی از چشمم اوفتاد . توی دلم یه هیاهو بود انگار با رفتنش قلبم ریخت آروم ایت الکرسی رو زمزمه کردم ... وقتی مطمئن شدم رفته به حسین که چند روز بود مهاباد مستقر شده بود زنگ زدم با جواب دادنش گفتم : تا چند ساعت دیگه رسول میرسه مهاباد می خواد از دور مثل چشمای خودم حواست بهش باشه . هر چند وقت یک بار هم که ازش گزارش میگیری دقیق حالش رو برسی میکنی . تاکید نکنم دیگه . با چشمی که گفت خیالم راحت شد به فرشید زنگ زدم با جواب دادنش گفتم : جی پی اس توی دندون رسول رو فعال کن حواست بهش باشه چشمی گفت . سرم رو تکون دادم و قطع کردم.
سمت ماشین رفتم . توی ماشین نشستم که بغض به سراغم اومد . بوی عطر رسول روی صندلی مونده بود و الان نبودش رو با تمام وجود حس میکردم . قطره اشک پایین اومده رو پاک کردم .. بار قبل فرزاد با اینکه دوست نداشتم اما رفت حالا هم رسول رو خودم فرستادم تو دهن شیر.. اگه مامور نبودم اگه فقط برادر بودم نمی ذاشتم بره .
رسول
از پرواز چند دقیقه گذشته بود الان که کسی پیشم نبود راحت میتونستم گریه کنم .. صدای توی ذهنم فریاد کشید " الان محمد نیست. رسول واقعا داری میری مهاباد؟ تو حتی دیگه کوردی رو یادت رفته " خیلی می ترسیدم از لحظه ای که بعد چند سال قراره ببینمشون . گردنبند محمد رو توی مشتم فشار دادم چشام رو بستم حتی گردنبندش هم ارومم میکرد چه برسه به خودش انگار بوی محمد روی لباسم جا مونده بود . خدایا .هنوز چند دقیقه نشده بود دلم برای محمد یه ذره شده بود ..چطور میتونستم چند هفته یا شاید ماه .ازش دور باشم ؟ .. نمی دونستم منظورش از اینکه از دور حواسش بهم هست ینی چی اما من اطمینانی که به محمد داشتم رو به خودمم نداشتم پس اگه چیزی گفته حتما چیزیهست ...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : حرز امام جواد
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت هفتادو هشتم محمد به فرودگاه رسیدیم بلیط گرف
چشم ها در ظلمت شب خیره بر راهست ..
جوی می نالد که ( آیا کیست دلدارش؟) ..!
شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر ..!
( ای دریغا ... در کنارش نیست دلدارش).>>
_نورما_
با این پارتا قابلیت اینو دارم ساعت ها بشینم با بغض به دیوار خیره شم ....
نظرات زیبای شما..
https://daigo.ir/secret/31654746856